آتوم

آتوم ( Atum) و (به عربی: أتوم (إلهتوم = إله )از ایزدان مصر باستان به شمار میرود. آتوم ایزدی است که نامش ظاهرا از ریشه ای به معنای "عدم" یا "کامل بودن" می آید و در اصل یکی از ایزدان بومی هلیوپولیس و حیوان مقدس منسوب به او گاو نر مرور (یونانی: mneuis) بود. کاهن از روزگاران پیشین، او را با راع  خدای بزرگ خورشید یکی می دانستند. آنان می آموختند که پیش از آفرینش، یک روح بی شکل که مجموعهٔ همهٔ هستی را با خود داشت پیدا بود و او را آتوم مینامیدند. او روزی خود را با نام آتوم-رع آشکار کرد و همهٔ ایزدان ، انسان‌ها و موجودات از او هستی یافتند.بعدها، آتوم را هم چون خورشید در حال غروب یا خورشید پیش از طلوع پنداشتند و آیین وی به شکلی گسترده در سراسر مصر پراکنده شد و همیشه با نام رع همراه بود.

آتوم، به شکل خپری  به وجود آمد.بعد به وجود آمدن آمون،او تمام دنیا را از دهان خویش به وجود آورد.او تفنوت و شو را از دهان خویش تف کرد و با چشم به آنان می نگریست


آتون

آتون به معنی قرص خورشید و در واقع جنبه تغییر یافته رع خدای باستانی مصریان بود که مذهب پرستش آن توسط آمنحطب چهارم بوجود آمد و آخاتون آنرا بجای پرستش آمون رسمیت بخشید اما تا مدت کمی پس از مرگ وقی باقی نماند و پس از آن خود را آخن آتون به معنای پرستندهٔ آتون (خدا) نامید.


آموت

آموت، آمیت، آهمایتیا آممت دیوی ماده در مصر باستان بود که بدنش نیمی شیر  و نیمی اسب ابی بود و سر کروکودیل داشت.نام او به‌معنای بلعنده یا خورندهٔ روح بود و این موجود به «خورندهٔ قلب‌ها» و «بزرگ مرگ» نیز شهرت داشت.

آموت در جهان مردگان می‌زیست و در پای ترازوی عدالتی که در تالار دو حقیقت در سرای  اوریریس قرار داشت می‌نشست.هنگامی که فردی می‌مرد،  آنوبیس او را به آن مکان می‌برد. درآنجا فرد مرده مورد آزمون قرار می‌گرفت تا معلوم شود می‌تواند به جهان پس از مرگ وارد شود یا خیر. مهمترین این آزمون‌ها «مراسم توزین قلب» بود که در طی آن، قلب فرد مرده را بر روی یک کفهٔ ترازو و در کفهٔ دیگر آن پر حقیقت را قرار می‌دادند. این پر متعلق به سربند ماآت ، الههٔ حقیقت بود و قلب نیز بنا بر باور مصریان باستان، جایگاه روح به‌شمار می‌رفت. اگر فرد مرده زندگی‌ای نیک را گذرانده بود قلبش در تعادل با پر می‌ایستاد و او اجازهٔ ورود به دنیای پس از مرگ را می‌یافت اما اگر کفهٔ ترازو پایینتر از کفهٔ پر حقیقت می‌ایستاد نشانهٔ ناپاکی و گناه‌آلود بودن قلب آن شخص بود. در این زمان آموت که در پای ترازو نشسته بود قلب فرد بدکار را می‌بلعید و آن شخص دیگر هرگز نمی‌توانست وارد دنیای پس از مرگ شود


آمون

آمون ،خدای محلی تبس . معادل زئوس  در یونان و ژوپیتر رومیان است. آمون یا آمین(أمون-رع ): یکی از مهم‌ترین خدایان مصرباستان بود.به عنوان خالق، حاکم، خدای حاصل خیزی و خدای خورشید شناخته می شد.

آمون را با قرص خورشید و دو آرایه بلند پر بر تاج در مصر باستان به نمایش در می آوردند. در بعضی از تصاویر او را به شکل مردی به صورت برانگیخته با پوست تیره وآراسته به پر‌های بلند به تصویر در آمده است.این خدا در بعضی از تصاویر به شکل قوچ کشیده شده است

در معبدهای آمون،کاهنان با سرهای تاس و لباس سفید خارج از معبد قربانیان خود را ذبح می کردند. آنان گاو سفیدی که در بین شاخ‌های آن مهری که نشان دهنده‌ی سفیدی خالص گاو است را ذبح می کردند. 

در مصر باستان،رسم بر آن بود که زیباترین دختران خانواده های اشرافی را برای آمون نذر کنند.‎ این زنان در معبد کرنک در ظاهر به عنوان کنیزکان و همخوابگان آمون بودند،و در حقیقت اسباب عیش و عشرت کاهنان بودند.‎

معبد اقصر در کرنک  بیش از۱۰۰ متر طول و۵۰۰متر عرض دارد.این تارلار را ۱۴۴ستون به ۱۶ ردیف نگاه میداشته،ستون های دو ردیف اول از سایر ستون ها بلند تر بوده است.این ستون‌ها حایل سقف مسطح بودند.این معبد در زمان آمنحوتپ بسته شده بود


آنهور

آنهوراز ایزدان نه گانه  به شمار میرود. گونه یونانی شده این ایزد، انریس ، ظاهرا به معنی " او که رفتگان را هدایت می‌کند " است، اما میتوان آن را " نگه دارآسمان " نیز معنی کرد. او خدای سبه نیتوس  و نیس  بود و نماد قدرت آفرینندگی خورشید پنداشته میشد. به زودی او را با شو یکی گرفتند و نام آنهور-شو بر وی نهادند. او همچنین چهرهٔ جنگی شخصیت یافته راع بود و با آراس  یونانیان، ایزد جنگ، یکی پنداشته شد.آنهور را به گونهٔ جنگ جویی که کلاه خودی مزین به چهار نخل بلند راست قامت بر سر دارد، نمایانده اند که ردای گل دوزی شده ای بر تن کرده و نیزهای در دست دارد. گاه ریسمانی در دست دارد که با آن خورشید را هدایت می کند. از افسانه‌ها بر می اید که راع از مصر گریخته بود و به دست آنهور از نوبیه  بازگردانده شده، ان گاه این چشم ایزدی چندان خشم گرفته بود که چشم دیگری جای گزین آن گردید. آن گاه راع آن چشم را یر پیشانی خود نهاد و تبدیل به اورائیوس (افعی) گردید که ایزد خورشید را از دشمنان در امان نگاه می داشت.

آنهور در امپراتوری نوین بس محبوبیت یافت و منجی و جنگ جوی نیک لقب یافت. اورا با حرارت تمام علیه دشمنان و علیه جانوران آسیب رسان فراخواندند که بی درنگ آنان را از روی گردونهٔ خویش شکار میکرد. محبوبیت او دیرزمانی دوام یافت.  هرودوت از جشن‌های بزرگی سخن گفته است که در پامیرس برای این ایزد برپا میداشتند و طی آن، به افتخار این ایزد، کاهنان و دیناوران ضربات بی شمار چماق را بر پیکر یک دیگر وارد می اورند. آنهور با  مهیت ، که ظاهرا بسیار همانند تفنوت، خواهر-همسر شو بود، ازدواج کرد. او را در تیس میپرستیدند و به گونهٔ ایزدبانویی با سر شیر تصویر کرده اند.


آنوبیس

آنوبیس (Anubis) ایزد مرگ و مردگان و تدفین در مصر باستان بود. آنوبیس پیش از اوزیریس ایزد مردگان خوانده می‌شد و به مرور زمان به نام پسر اوزیریس شناخته شد. در اساطیر مقدمتر او را فرزند رع و نفتیس می‌دانستند. همچنین در برخی دیگر از اساطیر که جدیدتر بودند او را حتی با ست و هست و بستت هم مربوط دانسته‌اند.

مانند دیگر ایزدان مصری، آنوبیس هم صورت حیوانی داشته و هم انسان‌واره بوده است. آنوبیس با سر شغال یا سگ وحشی (اینکه کدام مورد دقیق است مشهود نیست) تصویر می‌شد. به هر صورت آنچه هست گوشت‌خوار بودن جانور مد نظر بوده است. شاید مصریان باستان از مشاهدهٔ این قبیل جانوران در کنارهٔ صحرا و رابطهٔ صحرا با مومیایی به این قرینه دست یافته باشند. به هر صورت او اکثراً به صورت سگ‌سانی سیاه رنگ یا انسان‌واره‌ای با سری سگ‌سان و سیاه و در موارد معدودی (معبد رامسس دوم در ابی‌دوس) کاملاً شبیه انسان به تصویر کشیده شده است.

آنوبیس یکی از ایزدان بسیار کهن است و در قدیمی‌ترین طومارها از او نام به میان آمده. او در اوج شکوهش به عنوان نگاهبان مردگان تصویر شده است. پیکرهٔ او که مقبره فرعون توت‌عنخ‌آمون یافت شد، گواهی بر این مدعا است

آنوکت

آنوکت،در مصرباستان  خدای رود نیل پنداشته می شده است.فرقه‌ی او در الفانتین  آغاز رود نیل رواج داشته است.این خدا بخشی از خدای خنوم بود است.این نشان می دهد او دختر خنوم بوده است.

آنوکت را در نقاشی ها بلند قد با روسری به تصویر کشیده اند.

وقتی رود خانه نیل شروع به طغیان می کرد؛مردم سکه، طلا ، جواهرو هدایای گرانبهای خود را به داخل رودخانه می‌انداخت تا از آکونت تشکر بنمایند.مردم در این زمان از خوردن ماهی پرهیز می کردند.


آپوفیس

آپوفیس خدای شیطان در مصر باستان بوده است.او دارای شخصیت هاویه و تاریکی می باشدو در مقابل خدای روشنایی و ماعت قرار می گیرد.


آپیس

پیس گاو مقدس  بود که او را پرستش می‌کردند. نشان آن این بود که دارای پیشانی سفید بر پشت وی شکل عقاب یا کرکس بوده و چون سن گاو از ۲۵ تجاوز می‌کرد، او را در رودنیل غرق می‌کردند و جسد وی را  مومیایی کرده و در مقبرهٔ مخصوص قرار می‌دادند. پرستش گاو آپیس و مراسم نگاهداری مومیائی‌های گاوهای آپیس مرده، تیمار گاو آپیس زنده و رسم قربانی کردن هرساله برای آن، خود محل کسب و درآمد خوبی برای کاهنان معبد پتاه  و ایادی و وابستگانشان که کم هم نبودند، بود. از دست دادن این منابع مالی که نفوذ و شان اجتماعی را نیز بهمراه داشت، طبیعتا موجی از مخالفتهای کاهنین و در پی تحریکات ایشان اغتشاشات اجتماعی را بدنبال آورد و دراین ماجرا واژگون جلوه دادن امور نیز بعنوان حربه موثر تبلیغاتی، دقیقا بعنوان جنگ روانی موثری مورد استفاده قرار میگرفت.

هرودوت  نخستین تاریخنگاری است که گزارش داد کمبوجیه  گاو آپیس را با خنجر زخمی کرد و این گاو چندی بعد بر اثر زخم خنجر مرد.

ستونهای باستانی نوشته شده به خط هروگلیف  مصر اما خبر از مراسمی میدهند که کمبوجیه برای بزرگداشت این گاو بنا بر آداب مصری برگزار کرد و پیکره او را در حالیکه گل در دست به پیشواز گاو میرود را نمایش میدهند. پس از گزارش هرودوت سیمای کمبوجیه را همواره تیره بنمایش گذاشتند. بجز آن، در دوران کمبوجیه، داریوش بزگ  که خود سرداری بود نیز در مراسم بزرگداشت گاو آپیس شرکت کرده بود. نمیتوان باور کرد که سردار شاهنشاه علیرغم میل خود شاهنشاه در مراسم مذهبی کشوری مغلوب شرکت کرده باشد بدون اینکه مورد بازخواست قرار گیرد.

ازیریس

ازیریس خدای جهان زیرزمینی در دین مصرباستان بود.

او فرزند گب (زمین) و  نوت (آسمان) بود. با ایزیس ازدواج کرد و صاحب هوروس شد. برادرش ست(شب) او را کشت. اما زنده شد و خدای اموات گشت.


اوپوآوت

اوپوآوت،در اساطیر مصر به عنوان ایزد جنگاوری پرستیده می‌شد. معمولا با سر گرگ یا شغال نمایش داده می‌شود و معنی نام وی «کسی که راه را باز می‌کند» است

باستت

باستتدر اساطیر به عنوان یکی از ایزدبانوانی که به شکل شیر  ماده‌ای بود و از هنگام حداقل دودمان دوم مصر پرستیده میشد. نام او به صورت‌های دیگر بَست، باست، اوباستی، و باسِت نیز خوانده می‌شود.

نام اصلی این خدا در مصر باستان باست (Bast) بوده است. با این حال از آنجا که در خط هیروگلیف  اغلب به پایان واژه، نشانی چسبانده می‌شده تا خوانش آن را درست‌تر گرداند، مصرشناسان آغازین در ابتدا نام او را باستت (Bastet) برگرداندند.

باستت یکی از خدایانی در آیین باستانی مصر است که تاریخ پر فراز و نشیبی از فراموش‌شدگی و بازگشت به مرکز توجه داشته. هرودوت می‌نویسد که نیایشگاه او در بوباستیس، که او آن را در زمان زندگی دیده بود، یکی از زیباترین نیایشگاه‌های کشور بوده و پیروان باورمند و بسیار داشته. ویرانه‌های این معبد هنوز در تل بسطه در مصر وجود دارند.

جدای از تقدس محلی باستت در شهر بوباستیس، آیین باستت به آرامی در سراسر مصر گسترش پیدا کرد. در دودمان ششم  و در دوره پیی دوم  احترام بسیار زیادی به باستت گذاشته شد و اعتبار آن تا به اعتبار خدای هاثور در شهر  دندره نیز رسیده بود.

پرستش باستت در انتها به دوره پایانی مصر در سقاره  رسید. در مجموعه آرامگاه تتی  اشیای بسیاری که پیشکش شاه به خدای گربه‌سان بوده‌اند پیدا شده. در گورستان سقاره نیز هنوز هزاران مومیایی گربه که توسط پیروان آیین باستت به خاک سپرده شده‌اند، وجود دارد.

بانبتد

بانبتد ،به عنوان یکی از خدایان داور دادگاه بررسی نبرد هورس و ست بوده است؛در اساطیر مصر باستان این قوچ با خدای با و رع پیوند داشته است و با چهار سر که نماد خدای رع ،شو،جب و اوزبرس بودند در نقاشی ها نمایان می شد. 

مرکز کیش این الهه در شهر  مندس  در مصر سفلی بوده است؛و به عنوان"پروردگاری از آسمان" و "پروردگاری زندگی" معنی می دهد.همسر این خدا حتمحت الهه‌ی ماهی بوده است

بس

بس (ایزد زناشویی) ایزدی است که اغلب به هنگام تولد ظاهر میشود.اما اساسا همچون ایزد ازدواج به شمار میرفت و بر آرایش زنان نظارت داشت. بس ایزد محبوبی بود که محتملا از سرزمین یونت  برخاست ع چه، در انجا "خداوندگار" خوانده میشد. او به شکل ددخویی کوتوله و ستبر ظاهر میشود. سری بزرگ، چشمانی غول آسا و گونه هایی برجسته دارد. بر چانه اش مو روییده و زبان گنده اش از دهانی باز آویزان است. دسته ای از پر شترمرغ را به عنوان دستار بر سر دارد. پوست یوزپلنگ پوشیده، دمش از پشت آویخته و از میان پاهای چنبری اش پیداست. در نقش برجسته‌ها و نگاره‌ها، بر عکس نگاره‌های کهن مصری که نیم رخ را می نمایانند، او را اغلب با چهره ای کامل می بینیم. معمولاً بی حرکت ایستاده و دست بر رانش نهاده است . هر چند گه گاه شادمانه اما به گونهٔ ناهنجار جست و خیز می زند و چنگ یا تنبور می نوازد، با این حال، دشنهی پهنی را با حالتی تهدید آمیز در دست دارد.بس نخست به پایین‌ترین طبقهٔ ایزدان تعلق داشت و مردم در اعصار سلطنت نوین، طبقه متوسط نیز تمایل یافتند که تن دیس  او را در خانه‌های خود نگه دارند و نام او را بر فرزندان خویش گذارند. از این دوره است که اغلب بس را در مامیس پرستش گاه‌ها می بینیم، یعنی زایش گاه هایی که در آن‌ها زایمان‌های ایزدی انجام میگرفت. بنابر این او ناظر زایش در دیر البحری  بود و همراه  تائوئرت و دیگر فرشتگان حامی به عنوان نگاه بان مادرهای باردار، در کنار بستر ملکه حاضر میشد

حتی در پایان دوران  بت پرستی نیز بس را نگاه بان مردگان میپنداشتند و به همین سبب هم چون ازیرس از محبوبیت همگان برخوردار گشت. پس از پیروزی مسیحیان  بس بی درنگ از یاد انسان محو نشد . زیرا در نوشته‌ها آمده که دیوی شرور به نام بس بود که حضرت  موسی ناگزیر گشت آن را دفع کند، زیرا همسایگان را به وحشت می انداخت. به نظر میرسد تا امروز نیز، نگارهٔ او بر دروازهٔ یاد بود جنوب کارناک  نشان گر آن است که آن جا منزل گاه کوتوله ای کج زانو است با سری بزرگ و ریشی انبوه و سهم گین. وای به حال بی گانه ای که در تیرگی شام گاه از کنارش بگذرد و به این چهرهٔ هیولا گونه بخندد ! زیرا غول مزبور بر گلویش چنگ زده، خفه اش خواهد کرد. او بس مصر باستان است که پس از سده‌های متمادی هنوز از اعمال شگرف خویش که زمانی عظمتش را نشان می داد- دست بر نداشته است

بنو

بنو  در اساطیر مصر باستان،تجسم خورشید به هنگام طلوع خورشید و تابیدن پرتو خورشید بر روی ستون خورشید بود.هرودوت روایت می کند که بنو روایت کننده‌ی ققنوسی بود که هر پانصد سال یکبار در معبد پدیدار می شد و زایش مجدد او از تخم جسد مرده خویش میسر می شد.

لک لک  که مظهر این خدا بود چنان در میان مصریان مقدس بود که در در شش قرن پیش از میلاد در کمبوجیه،ایرانیان در جنگ، در پیش روی سپاه تعدادی لک لک قرار دادند. مصریان به احترام این حیوان تیراندازی نکرده و از ایرانیان شکست خودند.


تاورت

تاروت در اساطیر باستان،به عنوان خدای پاسدار زنان باردار و زایش کودکان پنداشته می شده استتاورت را به هیأت اسب آبی ماده‌یی با پستان‌های آویزان و با پای شیر ماده و با دم تمساح ترسیم شده استاین خدا خدایی خانگی بود و در میان قشر فقیر مردم در خانه ها مورد پرستش قرار می گرفت.

تِفنوت

تِفنوت این ایزدبانوی مصری ظاهرا تصویری ایزدگونه‌است که شباهت زیادی با انسان ندارد. در شهر هلیپوس او را خواهر، همزاد و همسر شو می‌پنداشتند، اما در زمان‌های دورتر با ایزدی به نام تفن زوجی را تشکیل می‌داد که از او چیزی بیش از نامش نمی‌دانیم. در نوشته‌ها او را تقریبا به صورت ایزد شو توصیف کرده‌اند که بدو یاری میرساند تا آسمان را نگاه دارد و هم راه اوست که هر روز نوزاد خورشید را که در کوهستان‌های خاور رها می‌شود، هدایت می‌کند.


تحوت

تحوت یا تات یا ثوت یا ثث از ایزدان مصرباستان  به شمار می‏رود. تحوت نام دگرگون شدهٔ جهوتی یا زهوتی در اعصار یونانی-رومی است. در نگاره‏های مصری به شکل مردی با سر لک‏ لک به تصویر کشده شده‌است. یونانیان او را با هرمس ، پیام‏رسان ایزدان، یکی می‏پنداشتند و در سراسر مصر به عنوان ایزد ماه، پشتیبان دانش، جادوگری، ادبیات، خرد و اختراعات، سخن گوی ایزدان و نگاه بان آثار ایشان شناخته شده بود. جهوتی به ظاهر تنها به معنی اهل جهوت استان باستانی مصر سفلی، است که مرکزش هرموپولیس  پاروا (پیش از آن که محراب اصلی اش درهرموپولیس ماگنا در مصر علیابنا شود) بایست گهوارهٔ آیین تحوت بوده باشد. ایزدشناسان هرموپلیس گفته‏اند که تحوت همان خدای راستین جهان، یا دمیژ (خدای آفریننده جهان مادی) و لک لک ایزدی است که در هرموپلیس ماگنا تخم کیهانی گذارده‌است. آنان می‌آموختند که او تنها با صدای خویش، کار آفرینش را به پایان برد. چون او نخست ازنو ازلی بیدار گشت، لب‌هایش را گشود و از صدایی که برون فرستاد، آفرینش مادی چهار ایزد و آن گاه چهار ایزد بانو را سبب شد. به همین سبب، هرموپلیس بعدها خونوم (شهر هشت ایزد) نام گرفت. این ایزدان هشت گانه، بدون شخصیت واقعی، با کلام خویش به آفرینش گیتی ادامه دادند. از نوشته‌های کهن بر می‌آید که آنان صبح گاهان و شبان گاهان سرودهای آیینی بر می‌خوانند تا از استمرار گردش خورشید اطمینان یابند. تحوت در کتاب اهرام گاه کهن‌ترین فرزند راع ، گاه فرزند گپ و نات، برادر ایزیس ، ست و نفتیس است. اما معمولاً به خانوادهٔ  اوریریس  تعلق ندارد و صرفا وزیر اوریریس  و کاتب مقدس او به شمار می‌رود.

تحوت را معمولاً با سر لک لک نمایانده‌اند که تاج ماه بر کاکل دارد، یا گاه فاقد آن است. بیش تر تمایل داشتند او را به صورت همین پرنده بنمایانند، اما گاهی او را میمونی با سر سگ نیز نمایانده‌اند که نشان دهنده ان است که این ایزد دوران تاریخی، محتملا از آمیختگی شخصیت دو ایزد ماه (یکی به گونهٔ پرنده و دیگری به گونهٔ میمون) پدید آمده‌است.

و خرد کامل به تحوت اعطا شده‌است و هم اوست که همهٔ هنرها و علوم، از جمله حساب، نقشه برداری، هندسه، ستاره‌شناسی، فال گیری، جادو، پزشکی، جراحی، موسیقی، آلات موسیقی بادی و سازه‌های زهی، طراحی و مهم تر از همه نگارش را پدید آورد که بدون آن، انسان همهٔ آموزه‌ها و سود مندی کشفیات خود را فراموش می‌کرد. او واضع تصویرنگاری (هیروگلیف) بود و خداوندگار کلام مقدس نام گرفت. به عنوان رئیس جادوگران سالار بزرگ لقب گرفت. شاگردانش لاف می‏زدند که به دخمه‏ای که او کتاب‌های جادو را پنهان کرده بود، دست رسی پیدا کرده و موفق به رمزگشایی آن شده‌اند و قواعدی را که بر همهٔ قوای طبیعت فرمان می‏راند و حتی خود ایزدان را نیز منکوب می‏سازد، آموخته‌اند. با این نیروی بی کران بود که پیروان این ایزد او را سه‏بار بس بزرگ لقب می‏دادند


حکت

حکت در اساطیر مصر باستان، به عنوان خدای باروری پنداشته می شده است.بعد طغیان رود نیل میلیون‌ها قورباغه در رود نیل ظاهر می شده است بنا بر این حکت را خدای باروری نهادند

این خدابانو را به شکل قورباغه یا زنی با سر قورباغه به تصویر می کشیدند


خنوم

خنوم یکی از قدیمی‌ترین خدایان مصر باستان می باشد؛ که در اصل به او آفریننده‌ی رود نیل لقب داده‌اند.به دلیل سیل سالیانه مصر که ارمغان آورنده‌ی گل و لای و خاک رس و آب است به او لقب آفرینده‌ی کودکان نیز داده‌اند.در معبد لوکسور خنوم با چرخ سفالگری خود مشغول آفریدن فرعون و کا می باشد. این خدا را آفریدنده‌ی انسان نیز می پنداشتند.خنوم را به شکل مردی با سر قوچ به تصویر کشیدند. شاخ های این خدا به صورت افقی و یا مردی با سر قوچ ایستاده بر دو پای خود رسم کرده اند.این خدا را گاه با چهار سر قوچ به تصویر کشیده اند


خونس

خونس در دین مصر باستان به عنوان خدای ماه یاد شده است. خدایی که دربرابر تاریکی‌ها در کنار فرعون می‌جنگد.


خپری

خپری یا خپره از اسطوره‌های مصر باستان هم به معنی سرگین چرخانان و سوسک و هم به معنای قائم بذات است. او در نزد شهروندان هیپوپولیس، نمودار طلوع خورشید بود و مانند سوسک، از جوهر خویش سر بر می آورد و زادهٔ خویشتن است. خپری ایزد دگرگونی‌های حیات بود و همیشه از نو زاده می شد.

خپری را به شکل انسانی با سر سوسک یا سرگین غلتانی که قرص خورشید جلوه می یافت و گاه تنها به شکل سوسک کامل بود.


رَع

رَع مهمترین خدای مصر باستان و تجسم شخصت آفتاب یا نیمروز. از دید مردم شهر هیپولیس او خود را به وسیلهٔ آب باستانی که از نون  « Nun » سرچشمه می‌گرفت یا از نخستین گل نیلوفر آبی آفریده‌است. او سپس هوا شو (Shu) و رطوبت تفنوت (Tefnut) را آفرید که موجب بوجود آمدن خدای زمین جب (Geb) و الههٔ آسمان نات (Nut) شد . وی به شکل مردی با سر شاهین نشان داده می‌شود، که عصای سلطنتی را به یک دست، و انخ  (نماد زندگی) را به دست دیگرش گرفته است . بر فراز سر او، قرص خورشید  دیده می‌شود . رع به مدت هزاران سال، بالاترین خدای مصریان بود . در کتاب مردگان ، «فرمانروای آسمان، فرمانروای زمین، سازندهٔ مخلوقات، خدای اولا که در ازل پدید آمد، سازندهٔ جهان، خالق انسان‌ها، سازندهٔ آسمان، خالق نیل، کوه‌ها، مردها و زن‌ها و درندگان و رمه‌ها» دانسته می‌شود . مصریان معتقد بودند که اشک‌های رع به مرد و زن تبدیل شده است .

رنونت

رنونت در اساطیر مصر باستان باستان،به عنوان ایزد بانوی اغذیه و شیر مادر و همچنین محصولات پنداشته می شده است.این ایزدبانو با نظارت به شیر خوردن کودکان از آنان پاسداری می کرده است

رنونت را به شکل زنی با سر کبرا  یا یوریس شهریاری با روسری آراسته به دو پر یا قرص خورشید یا دو  شاخ گاو نر به نمایش کشیده اند.

این خدا در شهر تبتونس مورد پرستش قرار می گرفت. به اعتقاد مصرباستان ،انسانها برای لذت بردن از زندگی عبدی باید نام و عکس او را زنده نگه بدارند


رنپت

رنپت در اساطیر مصر باستان به عنوان ایزد بانوی زمان،جوانان و بهار  پنداشته می شده است


ساتی

ساتی(ساتت یا ساتی) خدای سیل  در رود نیل  پنداشته می شده است.فرقه‌ی او در شهر باستانی اسوان در جنوب مصر بوده است.در جنوب مصر او را به عنوان مادر رود نیل می شناختند

ساتی این خدا با داشتن روسری کرکس و تاج سفید مصر علیا و آراسته به شاخ برکوهی ودر حال حمل تیر و کمان ترسیم شده است


ست

ست یا ستی (به انگلیسی : Seti، Setesh، Setekh، Set، Seth)، خدای هرج و مرج در مصر باستان ، و حتی در یک کلمه شیطان. او همچنین خدای جنگ، صحراها، طوفان و سرزمین‌های خارجی بود. او پسر  سب و نات (یا راع و نات)، و برادر  اوزیریس ، ایسیس و نفتیس  بود.

با بودن خدای صحراها، او از کاروان‌هایی که از صحرا عبور می‌کردند محافظت می‌کرد، اما از طرفی هم طوفان شن ایجاد می‌کرد که با این کار سبب کشمکش با خدای حاصلخیزی یعنی اوزیریس  می‌شد. هر دوی آنها مخالف و رقیب یکدیگر بودند، در افسانهٔ اوزیریس، ست برادر خود را می‌کشد و بدن او را تکه تکه می‌کند و هر قطعه را در گوشه‌ای از مصر قرار می‌دهد.

معنای نامشخصی دارد اما در طول تاریخ سه معنی به اسم آن اضافه می‌کرده‌اند که عبارت اند از:میخواره، فراری و آشفته.

ست در معبدی به نام معبد اومبوس (در نزدیکی نقاده) و اومبوس (در نزدیکی كوم أمبو)مورد پرستش قرار می گرفت. همچنین در مصر علیا در معبدی به نام اوکسیریوس در نزدیکی الفيوم مورد پرستش قرار می گرفت.

ست در اساطیر مصر  باستان، عمدتا به صورت چهره ای افسانه طراحی می گردد.ست را در دسته موجودات افسانه ای به شکل حیوان می توان قرار داد.این الهه با داشتن دم خمیده، گوش مریع شکل و بدنی همچون سگ در معابد کشیده می شده است.این الهه ترکیبی از کفتار، الاغ، شغال و فلک می باشد.

در افسانه های هلیاپلیس آمده است که؛ خدای آسمان گب و خدای زمین نات با هم آمیزیدند و دو کودک دوقلو از آنها به دنیا آمدند.یکی از آنها ست ؛ که با خواهر دوقلوی خود نفتبس ازدواج نمود.

بر طبق متون های هرم ها و متون تابوت خدای گب و نات،دوقلوی دیگری به دنیا آوردند به نام های اوزیرس و ایزس که آن دو نیز با هم ازدواج می کنند.


سخمت

سخمت، به معنای او که می‌خراشد، ایزد بانوی در دین مصر باستان بود. او به صورت زنی با سر شیر  و نماد خورشید در پشت آن به تصویر کشیده میشد. از دهان سخمت بادهای صحرا  بیرون می‌آمدند.

خدایگان جنگ  به صورت نمودهای  خورشید به نمایش گذاشته می‌شدند؛ خورشید ابزار انتقام رع بر ضد شورش مردمان بوده است و نه تنها بدنش تن شورشیان را می‌سوزاند که تیرهای درخشانش دشمنان شاه را نابود می‌کرد.

سخمت همسر  پتاه و مادر نفرتوم  است. ایزدبانوی ماده‌شیر باستت نیز گاه به عنوان سخمت معرفی میشد.

سخمت کسی بود که بادهای میاسمایی را که باعث بیماری می‌شدند تولید می‌کرد. رع برای آنکه جلوی او را بگیرد تا همه انسان‌ها را نکشد نوشیدنی‌ای به رنگ قرمز ساخت تا عطش او به خون را فرو بنشاند. نوشیدنی سمی بود و باعث شد که هاثور جای او را بگیرد. این داستانی است که در یکی از جشنواره‌های مصر باستان نقل میشد؛ جایی که در آن مردم از عمد میزان بسیار زیادی نوشیدنی ریتوس می‌نوشیدند.

سراپیس

سراپیس، یا ساراپیس (به انگلیسی: Serapis OR Sarapis) (به یونانی: Σέραπις or Σάραπις) یک خدای یونانی،مصری است. پرستش این خدا در سده سوم پیش از میلاد و بنا بر دستور بطلمیوس نخست برای متحد کردن مصریان و یونانیان در سرزمین خودش آغاز گشت.

سراپیس با ظاهری یونانی ولی با نقش و نگارهای مصری نمایش داده می‌شده و مشهورترین معبد این خدا سراپیوم اسکندریه بوده‌است


سلکت

سلکت در اساطیر مصر باستان،به عنوان یکی از پاسداران چهار دروازه زیرین و نیز ایزدبانوی باروری و زندگی بعد از مرگ پنداشته می شده است.

سلکت را به شکل زنی که بر روی سر او تاجی از عقرب به نمایش کشیده اند. در بعضی از آثار بدست آمده او را به شکل عقربی با سر یک زن به تصویر درآورده اند.از دودمان بیست  او بر روی دوشهای او پوست تمساخ  یا شیر  نیز به تصویر کشیدند.

این خدا را در آرامگاه های فراعنه به عنوان نگهبان قرار می دادند. معروف ترین آن تندیسی طلایی در توت عنخ آمون که در مقبره‌ی او یافته اند نام برد.این خدا بیشتر در دود مان میانه در مصر سفلی پرستیده می شده است


سوبک

سوبک نام خدایچه‌ای بود که شکلی از تمساح داشت. کسانی که در اطراف رود نیل زندگی می‌کردند بشدت از تمساح‌ها واهمه داشتند. آنها بر این باور بودند که اگر سوبک را بپرستند سوبک آنها را از حمله تمساح‌ها محافظت خواهد کرد. سوبک با شکل مردی با سر تمساح ترسیم می‌شد


سوکر

سوکر در اساطیر مصر باستان، به عنوان خدای شاهین گورستان، تاریکی و زوال می پنداشتند.این خدا اگر چه نام این خدا نامشخص است اما در متون مصر باستان این خدا به شکل اشک نگران اوزیریس برای ایزیس در عالم اموات به نمایش گذاشته شده است.در معبد سوکر،او را دیباچه‌ی سرزمین خویش و دل مردگان را تغذیه می کرده است.

این خدا با دو خدای دیگر اوزیریس و پتاح آمیخته است و ترکیب این سه خدا در متون باستان ترسیم شده استمرت‌سکر به شکل یک مردی مومیایی با سر شاهین و گاه به شکل تپه ای با سر شاهین ترسیم شده است. در جشن هنو(Henu)،که هر سال در شهر تبس  به یاد قیام  اوزیریس  برگزار می شده است، این خدا را سوار برقایقی طلایی به همراه بک کشتی به شکل غزال آفریقایی مجسمه این خدا را حمل می کردند


شای

شای،در اساطیر  باستان به عنوان خدای سرنوشت،محافظ از بدو تولد تا مرگ پنداشته می‌شده است

شای به هیأت مردی به شکل بز و گاه به هیأت یک افعی که زیر خشت چاله‌ی تولد،که به شکل سر  مسخنت است،ترسیم کرده انداین خدا به همراه مسخنت و   تاورت  در هنگام به دنیا آمدن کودکی بر او پدیدار می شدند و سرنوشت او را رقم می زندند


شو

شو ایزدی است از ایزدان ۹ گانه مصر باستان  که با تفونت  -خواهر همزاد خویش - نخستین زوج گروه خدایان نه گانه به شمار می‌رفت و آفریده راع بود، بی آنکه با زنی بیامی‌زد. نامش برگرفته از فعلی است به معنی «فراز آوردن» و می‌توان آن را به «کسی که فراز می‌آورد» ترجمه کرد. او هم چون اطلس در اساطیر یونان ، نگاه دار آسمان است. درباره اش گفته‌اند که به فرمان راع بین دو کودک ایزد -یعنی بین گب و نات - که پیش از آن کاملا یکی بودنداند، رها شده‌است. شو زمین و آسمان را با خشونت از هم جدا کرد، نات را بلند کرد و به فضا برد و با دست‌هایش او را در بالا نگه داشت

شو همچنین ایزد هوا و ایزد گونه بود. اما همانند دیگر ایزدان بزرگ طبیعت، دارای آیین ویژه‌ای نیست. او همیشه به شکل انسان جلوه یافته‌است. انسانی که بر سرش معمولاً نشانه‌ای مشخص، یعنی پر شترمرغ که معنی نگار نام اوست، به چشم می‌خورد. شو جانشین راع و شهریار زمین شد، اما همانند پدر، دگرگونی‌های قدرت را تجربه کرد. زیرا کودکان آپپ بر ضد او توطئه چیدند و در کاخ  آت نوب با وی نبرد کردند. او آنان را نابود کرد، اما بیماری بر او چیره گشت، به طوری که حتی پیروان وفادارش نیز قیام کردند. سرانجام، شو خسته از فرمان روایی، به سود فرزندش گب کناره گرفت و پس از طوفانی موحش که ۹ روز دوام داشت، به آسمان‌ها پناه برد.


ماعت

ماعت الهه‌ی حقیقت، صداقت، و عدالت، و نمادی از سیستم ابدی در جهان بوده است. او در سر خود پر یک شتر داشته است

در یکی از دست نوشته های بدست آمده از خدای ماعت چنین نوشته شده است:

کلام تو (خدای رع) کلام مات است و خداوند بر روی لبان تو نشسته است.

ماعت را به شکل ایزد بانویی که در زورق خورشیدی رع یا زنی نشسته که بر سر او پری نمایان است به تصویر کشیده‌اند. نماد او پر و ترازویی بر دستان او است.


مافدت

مافدت یا مافتت خدای مونثی بوده که مردم را از آسیب مارها و عقرب ها به دور نگاه می‌داشته و اغلب به شکل یک گربه سان یا خدنگ به تصویر کشیده می‌شده.

مافدت از آغاز دودمان نخست وارد فهرست خدایان مصر باستان شد. او نماد عدالت قانونی و شاید اعدام بوده است. او همچنین خدایی مرتبط با محافظت از اتاق زندگی شاه و دیگر مکان‌های مقدس بوده که وظیفه پاسداری از جان شاه در برابر زهر  جانوران سمی را داشته، جانورانی که در برابر  ماعات  سرکشی کردند.

از آنجا که جانورانی سمی همچون مار و کژدم توسط گربه سانان کشته می‌شوند، مافتت به شکل یک گربه‌سان مونث به تصویر کشیده شد، با این حال مشخص نیست که او در ابتدا به شکل گربه بوده است یا گربه زباد، یا خدنگ. به عنوان نمایشگری از روش کشتن این جانوران، او لقب‌هایی چون قاتل مار بزرگ داشته است.

حضور این خدا در دوره فرعون  دودمان یکم،  دن ، زیاد بوده و تصاویر او در تکه کاسه‌های سنگی مربوط به آن دوران و نیز بخش مربوط به دن در سنگ پالرمو دیده می‌شوند. در متون هرم مربوط به پادشاهی کهن نیز حضور دارد و خدای خورشید،  رع ، را از گزند مارها محافظت می‌کند.


مرت‌سکر

مرت‌سکر(مرت سکر،مرت سجر)،به عنوان خدای عذاب گناه کاران می پنداشتند اما با این وجود او را به عنوان خدایی مفید و محافظ از مارهای سهمگین می پرستیدند. این خدا را به عنوان خدای گورستانها و مفعابد فرعون نیز می‌شناختند.

مرت‌سکر به شکل یک مار کبرا و گاه به شکل زنی با سر کبرا به تصویر در می آوردند. 

مرت سکر را در شهر های اسنا و دیر البحری در دوران پادشاهی نوبن می پرستیدند.مرت‌سکر خدایی برای کارگران می پنداشتند و معبد کوچکی در نزدیکی پتاح برای او ساخته بودند.


مسخنت در اسطوره مصر باستان ،خدای زایمان پنداشته می شده است.این خدا همچنین آفریننده‌ی کا هر کودک بود.او یک قسمت از روح  خود را بر درون کودکان می دمید تا زندگی بر آنان جاری شود.این خدا جزء خدایان قدیم  مصرباستان  است


مِنهیت

مِنهیت یک خدای جنگ  مونث بود که از قبایل نامصری به فرهنگ مصر باستان وارد شد. نام او معنایی رزمی داشته و به شکل (اویی که) کشتار میکند بوده.

هنگام معرفی شدن این خدا به دیگر خدایان ، او هم‌راستا با آنهور گشت. گفته می‌شود که او از نوبه  به همراه آنهور آمد، کسی که همسر او نیز به شمار می‌رفت.

به دلیل ویژگی‌های تخاصمی نسبت داده شده به این خدا و روش‌های شکار  ماده شیر ، بیشتر آنچه در مصر باستان با جنگ و نبرد در ارتباط بود به شکل شیر به تصویر کشیده میشد و منهیت نیز از این قاعده مستثنا نبود. او به شکل یک ایزد بانوی  ماده‌شیر به تصویر کشیده شد. باور مصریان بر این بود که او در صحنه نبرد در جلوی ارتش مصر حرکت می‌کرد و دشمنان را با پنجه‌های تیزش می‌درید.

در مصر اولیا ، به ویژه در اسنا ، باور بر این بود که منهیت همسر خنوم  و مادر هکا بوده است. از آنجا که مرکز آیین او رو به سوی مرزهای جنوبی مصر در مصر علیا داشت، او به شدت هم‌رده سخمت خدای ماده‌شیر جنگ در مصر علیا شد. پس از یکپارچه شدن دو مصر، این خدا به سادگی تنها نمودی دیگر از سخمت گشت.


مونت

مونت در دوران مصر باستان، به عنوان شاهین  جنگ شناخته می شده است. این خدا به عنوان نگهبان فرعون  در جنگ ها حظور پیدا می‌کرده است.مونت را در جلوه‌های رع به عنوان روح زنده‌ی رع نام گذاشته بودنداو به شکل یک گاو نیز به تصویر کشیده می شده است.مونت در شکل گاو با در دست داشتن یک تیروکمان،چاقو و کادر به تجسم گاو نر بوخیس بود


مین

مین،در مصر باستان به عنوان خدای باروری و توان جنسی پنداشته می شده است.او را به عنوان خدای صحرا نیز می شناختند.او را ۴هزار سال قبل از میلاد می پرستیدند.مین را به شکل مرد ریشدار،کامجوو با پاهایی چسبیده به یکدیگر و به رنگ سیاه به تصویر می کشیدند.در دست های او تارکش دو پر بلند آرایش و در دست بالای او سلاحی همانند آذرخش به تصویر کشده می شده است.


نفرتوم

نفرتوم در اساطیر مصر باستان، به عنوان خدای زیبایی و سلامت پنداشته می شده است. او را فرزند رع و سخمت می شناختند.بعد تولد نفرتوم انسان از اشک او به وجود آمد.نفرتوم با سر شیر و تاجی از نیلوفر آبی که دو پر آرایش دهنده‌ی آن تاج است می‌شناسند


نو

آشفتگی ازلی کیهان  و اقیانوس ازلی ، نون (Noun)یا نو(Nu) نام دارد که پیش از آفرینش، نطفهٔ همه چیز و همهٔ موجودات زنده را پدید می آورد. در نوشته‌ها، او را پدر ایزدان نامیده اند، اما او پنداری کاملا  مینوی  بود و پرستش گاه یا پرستنده ای نداشت. گاه او را به گونهٔ شخصیتی تصویر کرده اند کا تا کمر در آب جهیده و دست هایش را بالا گرفته تا ایزدی را که از سوی او فرمان یافته اند، نگاه دارد.


نیث

الههٔ شکار و جنگ در مصر باستان بوده‌است. خدای محافظ زنان نیز بوده‌است.


هارسافس

هارسافس یا حرسافیس در ااطیر مصر باستان، به عنوان خدای باروری که با آب پیوند خرده است شناخته می‌شده است

هارسافس به شکل قوچ در تصاویر مصر باستان دیده می شود.این خدا به صورت انسانی با سر قوچ ترسیم شده است

معبد این خدا به نام حرسافیس در دوران دوره‌ی اضمحلال اول در شهر تب ساخته شده است.زمان های ساخت این معابد به پادشاهی میانه مصر بر می گردد با این وجود باستان شناسان می‌گویند این خدا در دوره نخست میانی مصر فراعن در اوج قدرت بوده است


هاروئریس

هاروئریس (به انگلیسی :Haroeris ) ایزد آسمان، از ایزدان مصر باستان  و از خانواده اوزیرس  به شمار میرود. نامش شکل یونانی هار ور (Har wer) است، به معنی هوروس  بزرگ یا هوروس برتر. در لاتو پلیس  او را با نام هورخنتی ایرتی (هوروسی که با یک چشم فرمان روا است ) و در فربوئتوس (Pharboethos) او را با نام هورمرتی (هوروس دو چشم ) می پرستیدند. او ایزد آسمان است و دو چشمش، خورشید و ماه به شمار می آیند. بنا به گفته ی هرودت  در واپسین روز  اپی فی (نام یکی از ماه های گاه شماری مصر باستان) برای وی جشن میگرفتند و این هنگامی بود که دو پیکر نجومی با یک دیگر مقارن میگشت

در متون اهرام آمده است که هاروئیس فرزند راع  (خدای خورشید)، و برادر ست  بشمار می آید و مبارزه ی جاودانه ی میان نور و ظلمت، با نبردهایی شکل نمادین به خود می گیرد که در آن، ست چشم  هوروس  را می درد، در حالی که هوروس نیز دشمن شکست ناپذیرش را اخته میکند. اکنون خواهیم دید که شورای ایزدان به سود هوروس رای زده است، چون او از پایان سلسله ی دوم شهریاران مصر هم چون ایزدی فراعنه بشمار میرفت و در اسناد بدست آمده از آنان، او را هور نوبتی (Hor Nubti) لقب داده اند، یعنی "هوروس، نابودگر است


هاپی

هاپی شخصیت الهی از رود نیل در اساطیر مصر است.به عنوان یک شکل شخصیت زن و هم مرد به تصویر کشیده شده است


هورس

هورس (به انگلیسی  : Horus) از ایزدان مصر باستان به شمار می‏رود. نام او لاتینی  است که خود ماخوذ از horos یونانی و hor مصری میباشد. او «ایزد عقاب‌نما» یا خدای قوش‏سر بود که در میان یونانیان با آپولون  یکی پنداشته می شد و در نگاره‌های بازمانده از مصر باستان، سر عقاب دارد. او با نام هور  که در مصری تلفظ واژه‌ای دارد، به معنای آسمان در نظر مصریان باستان، عقاب‌نما می‌نمود که فراز سرشان در آسمان پرواز می‌کرد. بسیاری از آنان آسمان را هم چون عقابی ایزدی می‌پنداشتند که دو چشمش، یکی خورشید و دیگری ماه بود. پرستندگان ایزدعقاب‌نما را در نظام‌های پیش از تاریخ، «توتم» می‌دانستند و از نخستین زمان موجودی ایزدی و برجسته به شمار می‌آمد. تصویر نگارهٔ ایزد عبارت است از عقابی که بر تیرکی نشسته است

براساس اسطوره شناسی مصری هورس پسرازیریس و آیزیس  است. پس از کشته شدن ازیریس به دست برادرش ست ؛ آیسیس قطعات تکه‏تکه‏ی ازیریس را به کمک  تات  (و در برخی روایت به کمک آنوبیس ) جمع می‏کند از این طریق ازیریس را دوباره زنده می‏کند و از طریق او صاحب فرزندی به نام هورس می‏شود.

هورس پس از بزرگ شدن برای انتقام گرفتن به جنگ با ست می‏رود. به همین خاطر هورس را خدای انتقام نیز می‏‏دانند. ست به یکی از چشم‏های هورس ضربه می‏زند و آن را کور (و در برخی روایات ضعیف) می‏کند. هورس نیز ضربه‏ای به بیضه‏های ست می‏زند.(به همین دلیل ست گاهی خدای نازایی نیز شناخته می‏شود.) در نهایت وقتی که هورس ست را شکست می‏دهد و قصد کشتن او را می‏کند، آیسیس که مادر هورس و خواهر ست است، او را از کشتن ست باز می‏دارد.

فرعونهای  مصری، خودشان را نمود خدایان بر روی زمین می‏دانستند. آنان اعتقاد داشتند در هنگام زندگی، نمود هورس بر روی زمین اند و در هنگام مرگ، نمود ازیریس در دنیای مردگان  به شمار می‏روند.

هر جا پرستندگان عقاب می‌زیستند ، هورس نیز در آن جا پرستیده می‌شد، اما در طول زمان، در پرستش گاه‌های گوناگونی که به او اختصاص داشت، نقش و خصوصیاتش دیگرگونه بود. بنابراین در ایزدستان مصری می‌توان حدود بیست هوروس را بازیافت که در میان آنان تشخیص هوروس بزرگ یا هاروئیس اهمیت بسیار دارد.

پتاح

پتاح در اسطوره شناسی مصر باستان،به عنوان خالق شهر ممفیس یاد شده است.الهه‌ی صنعتگران و معماران و هنرمندان می باشد.

کهن ترین فلسفه جهان مربوط به پتاح و حوتپ می باشد.پاپیروس های بدست آمده نشان می دهد۲۸۸۰قبل از میلاد، این دو برای فرزند خود احکامی فلسفی و روانشناسی نوشته اند

فکر کن که ممکن است در مجلسی که سخن می گویی کارشناسی در میان حاضران مجلس باشد و به معارضه با تو برخیزد؛به همین جهت است که نباید در هر مجلس از هر دری سخن گفته شود، که این عین دیوانگی است.


پته سوخس

پته سوخس در اساطیر مصر  باستان، تمساحی  بود که به عنوان مظهر خدای سوبک  پرستش می شده است. به این گونه که تمساحی را با طلا و جواهرات می آراستند؛و زائرانی که برای زیارت این تمساح  می آمدند بدو غذایی مخصوص می دادند. این تمساح بعد از مرگ همچون فراعن  مومیایی می شد.


پَکهت

پَکهت ( Pakhet)در مصرباستان ، به معنای او که می‌خراشد،  ایزدبانوی ماده شیر جنگ بود. او یکی از چندین ایزدباونی شیرشکل بود که در فهرست خدایان مصر باستان وظیفه محافظت از جان فرعون  را بر دوش داشت

پکهت به شکل یک ماده‌شیر و فرستاده‌ای از خدای  رع  برای نابودی نسل بشر به تصویر کشیده می‌شد. او را می‌توان در ارتباط با صورت فلکی گاو هاثور-سخمت-باستت (هر سه از دختران رع) دانست. پکهت خدایی وحشتناک و ترس‌آفرین بود.

مردم مصر از آن رو او را گرامی می‌داشتند که او توانایی نابودی مصر را در صورتی که می‌خواست، داشت. نیایشگاهی برای او در کنار آب در بنی حسن بر پا شده بود. این نیایشگاه اسپئوس آرتمیدوس نام داشت و توسط چند فرمانروای گوناگون ساخته شد.


چهار فرزند هورس

چهار خدای مصر باستان که همراه مومیایی ها می گذاشتند تا از آن حفاظت کنند.این خدایان شامل حاپی، ایمست، داموتف و کبه‌سنوف بودند.

حاپی در قالب  میمون ،محافظ ریه،توسط نیث محافظ‌ات می شده است.

ایمست در قالب انسان ،محافظ کبد،توسط ازیس محافظ‌ات می شده است.

داموتف در قالب شغال ،محافظ معده،توسط  نفتیس محافظ‌ات می شده است.

کبه‌سنوف در قالب قوش ،محافظ روده،توسط سلکت  محافظ‌ات می شده است


گب


گب یکی از ایزدان ۹ گانه میباشد. نام او به گونه سب و کب نیز آمده است . ایزدی که با نات، دومین زوج ایزدستان نه گانه مصر را تشکیل می داد. پلو تارک او را با کرونوس یکی میداند. در واقع، او ایزد زمین و پایگاه مادی جهان بود، اما در اعصار دیرین، به ندرت آیینی ویژهٔ او وجود داشته است. گب به دست شو از نات ، خواهر-همسر خویش جدا شده بود و از آن زمان به بعد، تسلی ناپذیر گشت و شبانه روز شکوایه هایش به گوش می رسید.گب را تقریبا به گونه نشان داده شده که زیر پای شو دراز کشیده است . کسی که برای دفاع از همسرش سخت با او جنگیده است. آرنجش را بالا گرفته، یکی از زانوانش خمیده است و بدین گونه، نماد کوه و صخره‌های موج گونهٔ زمین است . بدنش نیز گاه از سبز پوشیده است. گب را تقریبا همیشه به گونهٔ مردی بدون صفات ویژه نمایانده اند، اما گاه سرش به گونهٔ  غاز است که معنی نگار نام اوست. از این گذشته، در برخی افسانه‌ها او را همچون غاز نر - قدقد کنندهٔ بزرگ- توصیف کرده اند که ماده اش تخم خورشید را گذارده است. در افسانه‌های دیگر آمده که او ورزای بارور کنندهٔ ماده گاو آسمانی است. به هر حال، گب تقریبا همواره پدر ( و نات مادر) ایزدان ازیریسی  است و به همین سبب به پدر ایزدان آوازه یافته است.

گب سومین فرعون ایزدی بود و پس از شو بر اورنگ  نشست. پادشاهی او نیز دچار آشوب گشت. در یکی از نوشته‌ها آمده که گب باعث شد جعبهٔ زرینی کهاورائیوس(افعی) راع در آن نگاه داشته می شد، در حضور او باز شود . راع آن را به عنوان طلسم ، با عصا و یک حلقهٔ موی خویش در دژی واقع در مرز خاوری امپراتوری خود نهاده بود . چون باز شد، دم افعی ایزدی همهٔ همراهان گب را در جا کشت و خود گب نیز شدیدا سوخت. تنها، این بخش حلقهٔ موی راع برای زخم او به کار آمد و توانست گب را درمان کند. در واقع، این بخش از موی ایزدی چندان فضیلت داشت که سال‌ها بعد چون آن را برای تطهیر به دریاچهٔ ٱ نوب افکندند، بی درنگ به نمساح بدل شد. هنگامی که راع تن درستی را به گب باز می گرداند، خردمندانه قلم رو شهریاری اش را اداره کرد و گزارش دقیقی از اوضاع ولایت‌ها و شهرهای مصر برای او فراهم نمود. ان گاه گب فرمانروایی اش را به بزرگ‌ترین فرزند خویش، ازیریس  بخشید و بر فراز آسمان‌ها رفت و در آن جا، جانشین توث ، پیک راع و میانجی ایزدان شد.












موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
هرکول (به لاتین : Hercules) نام رومی او، یا هراکلس، نام قهرمان اسطوره ای  و روم باستان فرزند خدای زئوس و آلکمنه است.

دشمن اصلی هرکول هرا  بود. هنگام کودکی هرا دو مار را در گهوارهٔ هرکول قرار داد اما او با قدرت زیادی که داشت آن‌ها را خفه کرد. او بالاخره هرکول را دیوانه کرد. به سبب بی عقلی، هرکول همسر خود مگارا (Megara) و سه فرزندشان را بقتل رساند. او بسیار غمگین بود و بمحض بهبود یافتن و برای جبران کار خود با پیشگوی معبد آپولون مشورت و از او سوال کرد چگونه می‌تواند آن شرف و عزت خود را باز بیابد. پیشگو به او گفت نزد ائوروستئوس پادشاه میسینی (Mycenae) برو و به مدت دوازده سال به او خدمت کن. ائوروستئوس هیچ کار دشواری به ذهنش نمی‌رسید که پسر قدرتمند زئوس از پس آن بر نیاید، بنابراین هرا از کاخ خود در  المپ  پایین آمد تا به او کمک کند. با همکاری یکدیگر دوازده وظیفه را برای ناپسری فناپذیر هرا در نظر گرفتند که به دوازده خان هرکول معروف است

دوازده خان

1- کشتن شیر نیمان (Nemean Lion)

شیر نیمیان (به یونانی : Λέων της Νεμέας، به انگلیسی : Nemean Lion)، در اساطیر یونان  یک هیولای بدسگال است که در نیمیا می‌زیست و سرانجام به دست هرکول  کشته شد.

اولین خان هرکول، خلاص شدن از دست جانوری بزرگ و بی نهایت وحشی به نام شیر نیمیان بود. این جانور بزرگ جثه فرزند تایفون  (دارای ۱۰۰ سر) و اکیدنا  (هیولای مؤنث نیمه پری  و نیمه مار) و برادر اسفینکس  (Sphinx) بود. در بعضی از تفسیرات گفته شده که شیر نیمیان زادهٔ سلنه  الههٔ ماه و در تفاسیر دیگر او توسط هرا  پرستاری می‌شود.

هرکول مجهز به تیر و کمان (در برخی از تفاسیر معمولاً در دورهٔ کلاسیک او همچنین دارای یک شمشیر برنزی نیز بود) و گرز او (ساخته شده از چوب درخت زیتونی که او آن را از ریشه کنده بود) شروع به جستجوی هیولا کرد، که در سرزمین آرگولیس پرسه می‌زد. با جستجو در جنگل‌های نیمیا سعی در پیدا کردن لانهٔ شیر را داشت که ناگهان با شنیدن غرش ترسناکی جستجویش را متوقف کرد. هرکول برگشت و شیر بزرگی را دید که به سمت او در حال یورش است. مانند برق کمان خود را کشید و تیری رها کرد اما به شیر آسیبی نرسید. هیولا بر روی هرکول افتاد، او به سرعت تیره دیگری رها کرد و دوباره به شیر آسیبی نرسید، سره از جنس برنز آن را خم کرد تا بتواند با سنگ سفتی به او ضربه بزند؛ تیزترین سلاح قادر به نفوذ در پوست این جانور نبود. شیر با چنگال خود حمله کرد، اما هرکول با گرز سنگین خود ضربه‌ای به او وارد، و او را گیج کرد.

با دانستن اینکه هیچ سلاحی قادر به کشتن هیولا نیست، تمام سلاح‌های خود را کنار گزاشت و با دست‌های خالی به جنگ هیولا رفت. با قدرت باورنکردنی ای که داشت، بازوهایش را به دور گردن شیر پیچاند و گلوی آن را فشرد و او را کشت. بعد از اینکه هیولای بزرگ مرد، هرکول شروع به کندن پوست آن جانور کرد، اما پوست بسیار محکم بود و او نمی‌توانست آن را ببرد یا پاره کند. در این هنگام او پنجه‌های بزرگ که بسیار تیز بودند را امتحان کرد، و این بار به داخل پوست نفوذ کرد و هرکول غنیمت و نشان ظفر خود را برداشت. با دانستن اینکه پوست آن غیر قابل رسوخ است آن را به عنوان جامه‌ای بر تن کرد، سر آن را به عنوان کلاه خود بر روی سر خود انداخت و حتی از پوست آن به عنوان زره‌ای استفاده کرد که آن را قدرتمندتر ساخت. از آن موقع به بعد پوست شیر نیمیان به همراه گرز از جنس چوب زیتون یکی از نمادهای هرکول شدند.

2-کشتن مار نه سر هایدرا (Hydra)

هیدرا (به یونانی : Λερναία Ὕδρα)، (به انگلیسی : Lernaean Hydra) یک هیولای وحشتناک که مانندشیر نمیان فرزند اکیدنا  ، و تایفون بود.

او در مردابی نزدیک به شهر باستانی لرنا در آرگوس  می‌زیست. هیدرا دارای بدنی شبیه به مار و سرهای فراوان بود (تعداد سرهای او از پنج تا صد متغیر هستند اما عموماً تعداد نه سر برای او پذیرفته شده)، وقتی یک سره هیدرا بریده می‌شد یک سره جدید به جای آن می‌رویید (در بعضی از تفسیرات دو سره جدید روییده می‌شد)، و یکی از سرهای آن جاودانه بود و با هیچ سلاحی آسیب نمی‌دید. همچنین بوی زنندهٔ نفس هیدرا کافی بود تا یک انسان یا جانور را بکشد. (در تفسیرات دیگر به مانند یک زهر کشنده است). وقتی هیدرا از مرداب بیرون می‌آمد به گله‌های روستاییان محلی حمله می‌کرد و آنها را با سرهای بیشمار خود می‌بلعید.


  هرکول با یک ارابهٔ تندرو همراه با پسر برادرش Iolaus برای یافتن هیدرای وحشتناک به دریاچه لرنا سفر کردند. بالاخره وقتی آنها به مخفیگاه هیدرا رسیدند، هرکول به Iolaus گفت کنار اسب‌ها بماند تا او بتواند هیولا را بوسیلهٔ تیرهای آتشین از سوراخ خود بیرون بکشد. این کار باعث بیرون آمدن هیولای مخوف شد. هرکول دلیرانه به هیولا حمله کرد، و تک تک سرهای او را با شمشیر برید (در بعضی از تفسیرات با داس)، اما به زودی متوجه شد وقتی یک سر بریده می‌شد، سری دیگر جایگزین آن می‌شد. هرکول از Iolaus تقاضای کمک کرد، و از او خواست برایش یک مشعل آتشین بیاورد و وقتی هرکول سرها را یکی پس از دیگری قطع می‌کند، Iolaus هم با مشعل جای زخم سره بریده شده را بسوزاند و از رشد مجدد آن جلوگیری کند. هرکول تقریباً داشت بر اثر نفس سمی هیدرا خفه می‌شد، اما سرانجام، با کمک Iolaus، هرکول توانست تمام سرها را جدا کند به غیر از یکی. سری که مانده بود جاودانه بود و با هیچ سلاحی آسیب نمی‌دید، بنابراین او گرز سنگین خود را برداشت، و یک ضربه محکم به آن زد، سپس به سرعت با دست‌های عریان سره آن را بلند و در اعماق زمین دفن کرد و تخته سنگ بزرگی را بر روی آن قرار داد. بعد از کشتن هیدرا، هرکول نوک پیکان‌های خود را به خون هیدرا آغشته کرد، که به شدت سمی بود و آنها را مرگبار ساخت، (هرکول بعدها از این تیرهای سمی برای کشتن نسوس  "Nessus" استفاده کرد).

3- گرفتن گوزن گری نیان

گوزن کرینیا یا گوزن کرینیان (به یونانی: ἡ Κερυνῖτις ἔλαφος) که همچنین گاهی کرنیتیس یا سرنیتیس هم نوشته شده‌است، در اسطوره های یونانی ،گوزن عظیم‌الجثه‌ای پنداشته می‌شد که در اوینوی، واقع در نزدیکی تپّهٔ کرینیا، غلات و محصولات کشاورزی را نابود می‌کرد.

این گوزن جزو جانوران مقدس آرتمیس بود و آسیب رساندن به او، توهین به مقدّسات محسوب می‌شد.

هرکول  به مدت یک سال تمام، آن گوزن را تعقیب کرد تا او را خسته کند. هنگامی که این جانور از پا افتاد، هرکول با یک تیر، زخمی مختصر بر او وارد کرد و او را روی شانه‌هایش برداشت و با خود برد. وقتی که هرکول، گوزن کرینیا را بر دوش گرفته بود و داشت از ارکادنا  عبور می‌کرد، با  آرتمیس و آپولو  مواجه شد. آنها از هرکول خواستند که گوزن را به آنها بازگرداند و او را متهم کردند که قصد کشتن جانور مقدس را دارد.

امّا هرکول با اعلام این مطلب که مسئولیت کلّ ماجرا بر عهدهٔ اورستئوس  است و او فقط فرامین پادشاه (اوریستئوس) را اجرا می‌کند، توانست که خود را خلاص بکند

4- کشتن گراز وحشی اریمنتوس (Erymanthus)

گراز اِریمانتوس (به  یونانی : ὁ Ἐρυμάνθιοs κάπρος و به لاتین:  aper Erymanthius) گراز غول پیکری بود که بر فراز کوه اریمانتوس زندگی می کرد. هرکول  این جانور را مجبور کرد که از کنامش بیرون آید و سپس او را درون لایهٔ ضخیمی از  برف که سراسر دشت را پوشانیده بود، کشاند.

آن گاه، هنگامیکه جانور کاملاً خسته شد و از پا افتاد، هرکول او را اسیر کرد و بدنش را همانطور زنده، بر روی شانهٔ خویش بلند کرد و او را نزد اورستئوس برد.  اوریستئوس از ترس، درون خمره ای خالی پنهان شد.

5-تمیزکردن اصطبل شاه آوگیاس  (Augeas).

آوگیاس (به یونانی Αυγείας، به انگلیسی : Augeas)، در اسطوره های یونانی ، پادشاه الس  است.


در فارسی اوژیاس نیز نامیده می‌شود. اصطبلی بزرگ با سه هزار گاو داشت که به مدت سی سال تمییز نشده بود که هرکول به عنوان پنجمین شاهکار خود در طی یک روز با منحرف کردن آب دو رودخانه آن را تمیز کرد.

اصطلاح طویله اوژیاس برای اشاره به مراکز و ادارات دولتی در بعضی کشورها که پر از فساد هستند نیز به‌کار می‌رود

6-کشتن پرندگان گوشت‌خوار در استمفالوس .

پرندگان ستومفالوسی (به یونانی : Στυμφαλίδες ὄρνιθες) در اسطوره های یونان  پرندگان مهاجم به سواحل ستومفالوس هستند.

این پرندگان به مردم ناحیه ستومفالوس در آرکادیا حمله می‌بردند و با پرهای لبه فولادی خود آنان را می‌کشتند و محصولات را از بین می‌بردند. ششمین شاهکار هرکول  از بین بردن این پرندگان با میله‌ای بود که از             هفا ستوس  گرفته بود.

هفائستوس (به یونانی : Ἥφαιστος) و (به انگلیسی : Hephaestus) در اساطیر یونان پسر زئوس و هرا است.

او به خاطر طرفداری از مادر توسط زئوس  به زمین افکنده شد و لنگ شد. در روایتی دیگر لنگ به دنیا آمد و به همین سبب از آسمان‌ها رانده شد. در روایتی دیگر هفائیستوس کور و شاگرد یک رامشگر و در آهنگری او کار می‌کند و در جبران ناتوانی در کاربرد چشم‌ها یا که پای خود دست‌ها و شانه‌هایش را به کار می‌گیرد و از دست دادن چشم بر اثر جرقه آهن شاید خاستگاه اسطوره سیکلوپ  Cyclopهای یک چشم است. هفائستوس صنعتگر ورزیده‌ای بود و در جزیرهٔ لمنوس زندگی می‌کرد. پاندورا از ساخته‌های اوست. در اساطیر رومی با وولکانوس مطابق است. در آثار هومر ؛ هفائیستوس فرزند زئوس و هرا  و لنگ زاده می‌شود و در ایلیاد  به هنگامی که هرا و زئوس درباره هرکول مشاجره می‌کنند، هفائیستوس جانب مادر را می‌گیرد و زئوس که از این ماجرا خشمگین است یک پای هفائیستوس را می‌گیرد و او را به آسمان پرتاب می‌کند و پس از این ماجرا هفائیستوس لنگ هشت سال را از جانب تتیس  Thetis پرستاری می‌شود. داستان رانده شدن هفائیستوس همانند طرد یک فرزند خوانده از جانب زئوس و پرستاری او از جانب تتیس، گویای پیوند این روایت با اسطوره جانشینی است و گوئی هفائیستوس خدائی است که آهنگ بر انداختن زئوس را داشت. در اسطوره‌ای بر گرفته از سفالی منقوش و انحصاری هفائیستوس به هنگام غیبت خود از المپ  تختی از طلا می‌سازد و آن را برای مادر خود به المپ می‌فرستد و هرا با نشستن بر تخت نمی‌تواند از روی آن برخیزد. از آن جا که تنها سازنده تخت از این راز آگاه است، خدایان دیونیزوس را به دنبال هفائیستوس می‌فرستند. دیونیزوس؛ هفائیستوس را مست و آهنگر خدا سوار بر یک خر به المپ باز می‌گردد و مادر را آزاد می‌کند.

پاندورا

پاندورا (به یونانی  Πανδώρα)، در استوره های یونان ، نخستین زن روی زمین است.

هفائستوس  او را به دستور زئوس  از آب و گِل ساخت تا پرومتئوس  که با انسان‌ها دوستی می‌کرد را مجازات کند. خدایان به او نعمت‌های فراوانی بخشیدند؛ آفرودیته به او زیبایی بخشید،  آپولو موسیقی، هرمس  اعتقادات دینی و هر خدای المپین  دیگری نیز به همین ترتیب هدیه‌ای به پاندورا داد؛ از این رو در پایان هرمس نام پاندورا به معنی «تمام نعمت‌ها» را روی او می‌گذارد.

پرومتئوس  او را از زئوس نپذیرفت، اما برادرش اپیمتئوس او را به همسری برگزید.

پاندروا در جعبه‌ای که گفته شده بود هرگز نگشاید، گشود و مصیبت‌ها بر روی زمین پراکنده شد. تنها امید در جعبه باقی ماند تا تسلای بشر باشد.

7-کشتن گاو وحشی واقع در کرت

کرِت (به یونانی :Κρήτη Kríti؛ به ترکی عثمانی : گرید، Girit؛ به لاتین : Candia,Creta؛ به فرانسوی:Crète) بزرگ‌ترین جزیره یونان  است که ۳۲۲۰ مایل مربع پهناوری دارد و پنجمین جزیره بزرگ دریا مدیترانه نیز هست. نام این جزیره در منابع کهن فارسی به شکل اقریطس آمده‌است.

این آبخست به تقریب در مختصات جغرافیایی ۳۵ درجه شمالی و ۲۴ درجه شرقی جای گرفته‌است.

8- گرفتن اسبهای(مادیانهای) دایامدیس

دیومدس (به انگلیسی : Diomedes)، در اسطوره های یونان ، پادشاه بیستون‌ها در تراکیا است

پسر آرس و کورنه بود. چهار مادیان داشت که با گوشت انسان تغدیه می‌کردند. هشتمین شاهکار هرکول رام کردن این مادیان‌ها و کشتن دیومدس بود.

9-بدست آوردن کمربند هبپولیتا (Hippolyta)، ملکه آمارون ها

هیپولیتا (به انگلیسی:Hippolyte یا Hippolyta) یک زن با نام‌های بسیار که یکی از ملکه‌های آمازون  بود.

آمازون‌ها (به یونانی Αμαζόνες) در اسطوره های یونانی ، نام قبیله‌ای از زنان جنگجو است که هیچ مردی را به جمع خود راه نمی‌دادند. زنان جنگجویی که در  ایلیاد با نام antianeirai و توسط هردوت با نام androktones توصیف شده‌اند. احتمال دارد علاوه بر اساطیری بودن، واقعیت تاریخی داشته باشند.

منشا این واژه چندان قطعی نیست. ممکن است از ریشه ایرانی ha-mazan به معنای جنگجویان باشد. همچنین می‌تواند برگرفته از لغت amazoi که در زبان یونانی به معنی «پستان کم» ناشی از افسانه‌ای است که می‌گویند آنها پستان سمت راست دختران را از جوانی می‌بریدند یا می‌سوزاندند، تا کشیدن کمان برایشان آسان شود، چون تیر و کمان سلاح اصلی آنها بود. آمازون‌ها از شمشیر هم استفاده می‌کردند، تبر دو طرفه و سپرهای هلالی شکل با خود حمل می‌کردند. بیشتر نبردهای آنها بر پشت اسب انجام می‌شد.

آنها بعضی مواقع برای بقای نسل با مردهای قوم‌های دیگر ملاقات می‌کردند، اما فقط دخترها را بزرگ می‌کردند و پسرها را کشته یا به نزد پدر بازمی‌گرداندند.

  هرکول نیز مجبور بود به سرزمین آمازون سفر کند تا نهمین خوان خود که توسط یوریستئوز برای او طرح شده بود را به اتمام برساند. این خوان به «کمربند هیپولیتا » شهرت دارد و وظیفهٔ او برگرداندن این کمربند نمادی بود که از طرف آرس ، خدای جنگ به آمازون‌ها داده شده بود. می‌گویند که آمازون‌ها از نوادگان آرس و  اتررا هستند.

هیپولیتا دارای کرستی  سحرآمیز بود که از پدر خود آرس گرفته بود. کرست به مانند کمربندی بود که نشانهٔ قدرت او به عنوان ملکه آمازون‌ها بود. او در افسانه‌ها برای اولین بار وقتی ظاهر شد که توسط تسئوس  ربوده شد. تسئوس کسی بود که یا در حال همراهی کردن هرکول  در خان نهم او که بدست آوردن کرست هیپولیتا برای دختر ائورستئوس  بود، بر علیه آمازون‌ها بود و یا خسته شده و به دنبال کاری می‌گشت تا او را سرگرم کند، (عموماً این نظریه به این صورت تصویب شده که تسئوس راه خودش را درپیش داشته‌است). در بیشتر نسخه‌ها آمده است که هیپولیتا تحت تاثیر هراکلس قرار گرفت و کرست خود را بدون هیچ دردسر و مشاجره‌ای به او داده. بعد از بدست آوردن کرست توسط هراکلس، تسئوس به همراه تلامون ، آنتوپ  یکی از خواهران هیپولیتا را ربودند و بعد از این ماجرا آمازون‌ها به آنها حمله کردند اما هرکول  و تسئوس به همراه کرست و آنتیوب از آنجا گریختند.

در نسخه‌ای دیگر وقتی تسئوس وارد سرزمین آمازون شد، آنها از او نفرت نداشتند، بنابراین هیپولیتا همراه با هدایایی به کشتی او رفت. به محض اینکه سوار کشتی شد، تسئوس بادبان‌ها را به سمت آتن  بالا کشید و ادعا کرد ملکه عروس اوست.

این حرکت تسئوس مانند جرقه‌ای باعث شعله ور شدن جنگ "Amazonomachy" شد، یک نبرد بزرگ میان آتنی‌ها و آمازونی‌ها. بیشتر پهلوانان اساطیر یونان  در این جنگ حضور داشتند، و تسئوس هم از این نبرد جا نماند.

با وجود اینکه هیپولیتا پسری با نام هیپولیتوس برای تسئوس به دنیا آورد، او را بیرون انداختن هنگامی که تسئوس به فایدرا نظر پیدا کرد. هیپولیتای تحقیر شده به آمازون بازگشت، حال آنکه هیپولیتوس مشکلاتی با مادر ناتنی خود داشت. (در برخی منابع تسئوس را در نور مطلوبی نقاشی کرده اند، و گفته‌اند هیپولیتا قبل از اینکه تسئوس و فایدرا با هم ازدواج کنند مرده بود.)

10-گرفتن گلهٔ "Geryon" جیریان.

11-بدست آوردن سیب‌های زرین از باغ هسپریدس (Hesperides)

هسپریدس (به یونانی : Ἑσπερίδες)، در اسطوره های یونان ، نام دختران شب است

پری‌هایی بودند که در باغی در کوه اطلس از کوه‌های آرکادی از سیب‌های زرینی که گایا به عنوان هدیهٔ عروسی به هرا داده بود، محافظت می‌کردند و اژدهایی به نام  لادون در این کار آن‌ها را یاری می‌داد

اطلس (: Ἄτλας)، پسر پایتوس و کلومنه. 

از تیتان‌ها بود. نام او به معنای «متحمل» است. با پلیونه (از اوکئانیدها) ازدواج کرد و صاحب فرزندانی چون پلیادس و هسپریدس ، هوآدس و کالسپو شد علیه خدایان جنگید و محکوم شد افلاک را بر دوش بگیرد.

.هرکول اطلس  را با پیشنهاد نگه داشتن زمین فریب داد تا سیب‌ها را برایش بیاورد. وقتی او با سیب‌ها بازگشت، هرکول از او خواست که زمین را برای چند لحظه نگه دارد تا او بتواند بالینی برای درد شانه‌هایش بیاورد. اطلس این کار را کرد،

هرکول اژدها را کشت و سیب‌ها را برد. اما آتنه  سیب‌ها را بازگرداند. پری‌ها به درخت تبدیل شدند.

12-آوردن سربروس ، سگ سه سر هادس، بر روی سطح زمین

هادس یا هِیدیز (به یونانی  ᾍδης، انگلیسی: Hades) ، فرمانروای مردگان و دنیای زیرزمین، فرزند کرونوس و رئا است.

او، در قرعه‌کشی با برادرانش، بدترین سهم را برنده شد و آن جهان زیرین یا دنیای مردگان بود درصورتی که برادران او رئوس  و پوزئیدون به ترتیب آسمان و دریا نصیبشان شد. از آنجایی که رعایای هادس را مردگان تشکیل می‌دادند، او به کسانی که موجب افزایش جمعیت سرزمینش می‌شدند بسیار علاقه داشت. مانند اربنی ها  Erinnyes یا خشم و ناامیدی، که کارشان تعقیب گناهکاران و سوق دادن آن‌ها به سمت خودکشی بود.

هادس به دلیل حکومت بر زیرزمین، صاحب معادن زیرزمینی هم بود و خدای پروت هم به‌شمار می‌رفت. او پرسفون ، دختر زئوس و دیمیتر را از دنیای آسمان ربوده و به جهان زیرین آورده بود و به همراه او بر دنیای زیر زمین فرمانروایی می‌کردند، اما زئوس به او فرمان داد تا پرسفون را برای از بین بردن بی قراری مادر خود دیمیتر آزاد کند. اما قبل از اینکه آنجا را ترک کند هادس به او یک انار داد و وقتی او آنرا خورد، یک سوم سال را در دنیای زیر زمین گرفتار شد. هادس خدای جهان مردگان بود اما خدای مرگ نبود، تاناتوس  Thanatos خدای مرگ بود.

هادس بر روی تختی ساخته شده از درخت ابنوس می‌نشست و یک عصای سلطنتی با خود حمل می‌کرد. او همچنین دارای یک کلاه خود بود که سیکلوپها  به او داده بودند و می‌توانست به وسیلهٔ آن ناپدید شود.

سیکلوپ (به  Κύκλωψ) یکی از موجودات افسانه ای در اساطیر یونانی ست. سیکلوپ‌ها  غول‌هایی با یک چشم در وسط پیشانی هستند. آنها قدرتمند، سرسخت بودند. حرکات آنها همیشه همراه با خشونت و قدرت بود.

این غول‌ها در جزیره‌ای با هم می‌زیستند. وقتی اودوسئوس  به جزیره آن‌ها وارد شدند، شش تن از ملوانان او را خورد. اودوسئوس او را مست کرد و با میله‌ای داغ کورش کرد. در افسانه‌های یونان  دو نسل از سایکلاپ‌ها وجود داشتند. نسل اول شامل سه برادر، برونتس ("تندرگر")، استروپس ("فلشر")، آرگس ("درخشانگر")، که از وصلت گایا و اورانوس بوجود آمده بودند. نسل دوم از نوادگان پوزئیدون  و بلندآوازه‌ترین آنها پولیف موس از ادیسه هومر بود.

یونانیان خدایان و هیولاها را فرزندان تیتان ها- خدایان اولیه- می‌دانستند که بیشتر آنها فرزند گایا (Gaea) الهه مادر و اورانوس (Uranus) بودند. اورانوس خدای آسمان و فرزند گایا بود و گایا خود به تنهایی او را به وجود آورده بود. این دو با یکدیگر فرزندان بسیاری به وجود آوردند که شامل ۱۲ تن از تایتان‌ها نیز هست. سایکلوپها، که غولهایی یک چشم بودند، سه نفر بودند و نماد تندر، برق و آذرخش به شمار می‌آمدند. این غولها، اولین آهنگران بودند و توسط تایتانی به نام کرونوس (Cronus)، زندانی شدند. زئوس، هنگام شورش بر علیه تایتانها، سیکلوپ‌ها را آزاد کرد و در عوض آنها اسلحه معروف او، صاعقه و تندر را به او هدیه دادند

هادس یک سگ سهسر به نام سروریوس داشت که نگهبان در ورودی دنیای زیر زمین بود، او اجازه ورود به روح‌های جدید به دنیای مردگان را می‌داد اما به هیچ کس اجازه خروج نمی‌داد. بسیاری از پهلوانان اساطیر یونانی به دنیای زیرزمین فرستاده شدند تا از سایه‌ها سوال بپرسند یا اینکه سعی کنند آن‌ها را آزاد کنند. گرچه هادس به هیچ کس اجازه خارج شدن از قلمرو خود را نمی‌داد، فقط در چندین مورد استثنا او اجازه خروج داده بود از قبیل اورفئوس  که خواستار بازگشت عشق خود ائورودیکه  (Eurydice) از دنیای زیر زمین بود

سربروس (Cerberus) یکی از موجودات افسانه‌ای در اساطیر یونان باستانراست  که  یکی دیگر از فرزندان تایفوئیوس و اکیدنا است؛ سگی سه سر، با ماری به جای دم. این هیولا نگهبان جهان مردگان بود و به آنان اجازه ورود می‌داد و مانع خروجشان از جهان زیر زمین می‌شد. تنها چند تن از زندگان توانستند به طریقی از این سد بگذرند و به دنیای مردگان رفته و بازگردند. یکی از این افراد اورفئوس (Orpheus) بود که توانست با آوازخوانی خوابش کند و به نجات همسرش ائورودیکه برود. هرکول نیز، در آخرین ماموریت خود موفق شد سربروس را از جایگاه خود خارج کند و به شاه یوریستئوس (Eurystheus) پیشکش کند

.بالاخره، بعد از دوازده سال و دوازده خان، هرکول یک انسان آزاد بود. همچنین او بعد از دوازده خان به آرگونوتها  برای پیدا کردن پشم زرین  پیوست.

پشم زرین ( Χρυσόμαλλον Δέρας)، در اسطوره های یونانی، گنجینه‌ای که یاسون و آرگونت ها در جستجوی آن بودند که بالاخره آن را بدست آوردند.

فریکسوس و هلی فرزندان شاه آتاماس  و الهه نفلی بودند. وقتی آتاموس برای بار دوم ازدواج کرد، نامادری فرزندان اینو ، به آنها حسد می‌ورزید و برای خلاص شدن از دست آنها نقشه می‌کشید. او ترتیب کاشتن دانه‌های پخته شدهٔ ذرت را داد تا جوانه نزنند. وقتی محصول از بین رفت پیام رسان‌ها برای مشورت با پیشگوی معبد دلفی فرستاده شدند و اینو پیام رسان‌ها را مجبور کرد تا به پیشگو بگویند، فریکسوس را برای بازگرداندن حاصلخیزی زمین قربانی کند. قبل از قربانی شدن فریکسوس، نفلی یک قوچ طلایی را فرستاد که هر دو فرزندانش را به آسمان برد. هلی به هلسپونت (Hellespont) افتاد (که بعد از افتادن او این نام را برایش انتخاب کردند)، اما فریکسوس سلامت به کولخیس رسید، جایی که او با دختر شاه آیتس ازدواج کرد. فریکسوس قوچ طلایی را به نشانهٔ قدردانی از وئوس قربانی کرد و پوست آن را (پشم زرین)، به آیتس داد. آیتس پشم را بر روی درخت بلوطی قرار داد تا زمانی که یاسون سر رسید و آن را برداشت.

پرواز فریکسوس و هلی به ندرت بر روی گلدان‌ها و ظروف نقره و اغلب بر روی دیوار نقاشی می‌شود.

هرکول به روستای (Thebes) رفت و با دیانیرا (Deianira) ازدواج کرد. او فرزندان زیادی برایش به دنیا آورد. مدتی بعد یک سانتور  مرد (Centaur) «حیوان افسانه‌ای با بالا تنهٔ انسان و پایین تنه اسب» به نام نسوس (Nessus) دیانیرا را ربود، اما هرکول با پرتاب یک تیر زهرآلود به نسوز او را آزاد کرد. نسوس هنگام مرگ به دیانیرا گفت قسمتی از خون او را نگه دارد و هنگامی که حس کرد هرکول را دارد از دست می‌دهد از آن به عنوان داروی عشق بر روی هرکول استفاده کند. بعد از گذشت چندین ماه دیانیرا فکر کرد زن دیگری وارد زندگی او و هرکول شده‌است، بنابراین دیانیرا یکی از لباس‌های هرکول را با خون نسوز شست و به او داد تا به تن کند. نسوس به او دروغ گفته بود و خون به مانند یک زهر بر روی هرکول اثر کرد، بعد از این ماجرا هرکول به المپ برده شد و به او وعده زندگی ابدی دادند و با دیگر خدایان زندگی کرد. او در المپ با هبه  ایزدبانوی جوانی، فرزند رئوس  و هرا ازدواج کرد.





موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
برج بابل یکی از بزرگترین ساخته های بشر در دوران های باستان بوده است و ارتفاع آن ممکن بوده تا ابرها رسیده باشد .بر طبق افسانه های قدیمی در ابتدا مردم جهان همگی به یک زبان سخن می گفتند و تنها یک زبان بروی زمین وجود داشت اما جدایی زبان ها به یک اقسانه قدمی بر می گردد و آن برج بابل است.بر طبق یک افسانه مردم بابل تصمیم گرفتند که برجی بسازند و با استفاده از آن برج پا به جهان خدایان بگذارند و خدایان باستان خشمگین شده و با ارسال صاعقه ای باعث شدند که زبانهای متعدد پدید بیایید و مردم شهر بعد از بیدار شدند دیدند که زبان یکدیگر را نمی فهمند و هر یک به گوشه ای از جهان رفتند و ملل امروزی را تشکیل دادند.

در افسانه ای دیگر نمرود پادشاه بابل که در برابر خدا سرکشی کرده بود با ساختن برجی که ارتفاع آن به آسمان می رسید بروی آن رفت و تیری به آسمان بسوی خدا پرتاب کرد و خداوند عذاب را بر آنها نازل کرد و بعد از تعدد زبانها بابل به یک شهر متروکه تبدیل شد.

در انجیل نوشته شده است که خداوند به نسل بشر دستور داده بود که در زمین پرا کنده شوند اما انسان ها در یک جا جمع شدند و اقدام به ساختن برج بابل کردند تا به بهشت برسند و خداوند زبانهای مختلف را پدید آورد و آنها را روی زمین پراکنده ساخت.

آبیدنوس (مورخ یونانی اواسط قرن چهارم پیش از میلاد) به نقل از اوسه بیوس از برج بلندی و ویران شده ای در بابل صحبت می کند. او می نویسد:قبل از ویرانی این برج همه مردم به یک زبان صحبت می کردند، اما پس از آن به ورطه پریشانی و تعدد زبان افتادند.

در یکی دیگر از کتاب مقدس دلیل خراب شدن برج بابل اینگونه ذکر شده است:» آنان که مشاوران ساخت برج بودند و به فرمانشان دسته هایی از مردان و زنان عقب و جلو می رفتند تا آجر بسازند – در میان ایشان زنی- که اجازه نداشت از کار دست بکشد حتی در ساعت زایمان و به دنیا آورد درحالیکه آجر می ساخت و فرزندش را در پیشبند خود حمل کرد همچنان که آجر می ساخت. 

در قرآن نیز از فرعون بعنوان سازنده برج بابل یاد شده است:در قصص آیه ۳۸ چنین می گوید : «و فرعون باز با بزرگان گفت که من هیچکس را غیر خودم خدای شما نمی دانم. ای هامان! خشتی در آتش پخته و از آن برجی برای من بنا کن تا من از خدای موسی مطلع شوم هر چند او را دروغگو می پندارم».

و در مومن آیات۳۶-۳۷ می فرماید: « و فرعون گفت ای هامان! برای من کاخی بلند بنا کن تا شاید به درهای آسمان راه یابم. تا راه به آسمانها یافته و بر خدای موسی آگاه شوم

و الوهیم ظاهر شد بر آنان و زبان ایشان را بدل کرد زمانیکه برج را تا ارتفاع چهار صد و شصت و سه ذرع ساخته بودند. و آنان مته ای برداشته و خواستند که آسمان را سوراخ کنند و گفتند بیایید ببینیم که آسمان از گل است یا آهن یا برنج. وقتی خدا این را دید به آنها اجازه نداد و منحرفشان کرد با نابینایی و اختلاف سخنها و آنان را بازگرداند همچنان که می بینی». { مکاسفات باروچ باب ۳ آیات ۵ تا ۸}

سجین ذکریا باستان شناس برجسته و مترجم متون سومری معتقد است که لغت MU  که در متون سومری استفاده شده است به معنی شی مخروطی شکل با نوک تیز است و می تواند ترسیمی از یک موشک باشد که مردم آن زمان برای عروج به بهشت ساخته بودند. و یا شاید هم توسط مردوک و انکی برای بازگشت به سیاره نپرو ساخته بودند.

جک بارانگر  Jack Barranger تاریخ شناس دیگری که با نظریه زکریا موافق است نیز معتقد است که بشر برای رهایی از شر این سیاره ظالم اقدام به ساختن موشک کنند و خدا با تعدد ساختن زبان و اقوام خواست بشر را مجازات کند این نظریه با برخی از آیات قرآن نیز مطابقت دارد مثلا در سوره نحل آیه 93 در سوره هود آیه 118 و در سوره شوری آیه 7 به این نکته که خداوند مایل نیست همه نسل بشر از یک قوم باشند اشاره می شود.

سیچین معتقد است که این حادثه هزاران سال قبل از آنچه تورات می گوید رخ داده و حتی در داستاهای سومر باستان به صورت واقعه ای کهن ذکر می شده است. بر این اساس او انکی را مسئول بدل کردن زبان بشر می داند.

Robert Koldewey باستان شناس آلمانی خرابه هایی را یافته است که معتقد است برج بابل با ارتفاع 90 متر و ابعاد 90 متر در 90 متر ساخته شده است.نبوکد این برج را برای خدای بابل مردوک(گوساله خدای خورشید) ساخت و معبد دیگری برای مردوک به نام  اتمنانکی  نیز ساخت.که شبیه به کلمه آنانوکی است.

عده ای نیز این افسانه را به آنانوکی ها تامین می دهند اگر این نظریه به آنانوکی ها مربوط باشد برج بابل باید به دستور مردوک خدا بزرگ بابل ساخته شده باشد و پس از ساخت آن خدایان باستان یا خدای بزرگ از این عمل خشمگین می شوند و مردم بابل را با تعدد ساختن زبان ها مجازات کنند یا ممکن است مردم بابل باستان که مردم کل دنیا بوده اند توسط آنانوکی ها جمع شدنده بودند و استعمار شده بودند با تخریب برج بابل و تعدد ساختن زبانها و پراکنده ساختن آنها بروی زمین مردم جهان را از شر استعمار آنانوکی ها خلاص کنند..



موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
واژه المسیح الدجال (در عربی به معنی مسیح دروغین) ۴۰۰ سال پیش از اسلام برای ترجمه (Mšīḥā Daggālā) از  سریانی  به عربی  استفاده شده‌است؛ که معادل یونانی آن (antichristos) و معادل فارسی آن ضدمیسح  است. در روایات اسلامی دجال در آخرالزمان و پیش از قیام مهدی  از شرق و احتمالاً از خراسان  ظهور می‌کند. او با انجام کارهای شگفت‌انگیز و معجزاتی جمع زیادی از مردم را می‌فریبد. دجال در اور شلیم  ادعای خدایی می‌کند و سرانجام پس از حکمرانی به مدت چهل روز یا چهل سال به دست عیسی مسیح یا مهدی یا هر دوی آنها به هلاکت می‌رسد.

دجال در اسلام

در روایات اسلامی و روایاتی منتسب به محمد ، پیامبر مسلمانان، یکی از نشانه‌های دوران ظهور و آخر الزمان خروج دجال است. ظهور دجال از نشانه‌های برپایی قیامت  دانسته شده‌است. دجال فردی با یک چشم و صورتی کریه و موهایی تابداراست که بر پشانیش کلمه کفر حک شده است. دجال در آخرالزمان و پیش از قیام مهدی از شرق و احتمالا از خراسان  خروج می‌کند. او انجام کارهای شگفت‌انگیز و معجزاتی جمع زیادی از مردم را می‌فریبد. دجال در اور شلیم  ادعای خدایی می کند. او سرانجام پس از حکمرانی به مدت چهل روز یا چهل سال به دست عیسی مسیح یا مهدی یا هر دوی آنها به هلاکت می‌رسد. تا زمان ظهور دجال او در جزیره ای در اقیانوس هند به سر می برد که از آن صدای موسیقی به گوش می‌رسد. روایات دیگری وجود دارد که در کوهی در جزیره‌ای در بند است و اهریمنان به او غذا می‌رسانند

دجال در روایات اهل تسنن

قسمت عمده روایات در مورد دجال را «احمد حنبل »در کتاب «مسند »و «ترمذی »در «صحیح»خود و ابن  ماجه در «سنن »و «مسلم  » در «صحیح » و «ابن اثیر »درنهایه از عبدالله ابن عمر  و ابو سعید خدری و جابرن ابدالله انصاری نقل کرده‌اند.

صائدبن صید  که در زمان محمد  می‌زیسته و محمد او را از مصادیق دجال معرفی کرده‌است و چون بعداً از خروج دجال در آخرالزمان نیز خبر داده بعضیها گمان کرده‌اند دجال موعود همان «صائد بن صید» است و در نتیجه به زنده ماندن و طول عمر او قائل شدند.

بعضی از نویسندگان اسلامی نیز با توجه به ریشه لغت «دجال» آن را منحصر به یک فرد بخصوص نمی‌دانند بلکه آن را عنوانی می‌دانند کلی برای افراد پر تزویر حیله گر و حقه باز که برای فریب مردم از هر وسیله‌ای استفاده می‌کنند. دجال شخصی است که حق را با باطل آمیخته و از حق برای راهبرد اهداف شیطانی خود استفاده می‌کند.

دجال در روایت‌های شیعه

در روایت‌های شیعه نیز گفته‌های زیادی در مورد دجال به چشم می‌خورد و اینچنین گفته شده آست که وی در زمانی که مردم گناهان زیادی را انجام دهند و نیکی را بد و بدی را نیک بدانند، ظهور خواهد کرد.

از محمد  درباره وی چنین گفته شده:

خداوند هیچ پیامبری را به رسالت برنگزید مگر آنکه قومش را از دجال ترسانید و خداوند آن را تا به امروز بر شما تاخیر انداخته و اگر امر بر شما مشتبه شد بدانید که پروردگار شما یک چشم نیست و دجال بر الاغی که فاصله دو گوشش یک میل  است خروج می‌کند و بهمراهش بهشت و دوزخ و کوهی از نان و نهری از آب است و بیشتر پیروانش یهود و زنان و اعرابند و به همه کرانه‌های زمین بجز مکه و مدینه  و حومه این دو شهر، گذر می‌کند.


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
استر (عبری :אֶסְתֵּר یا אסתר در یونانی: Εσθήρ)از پیامبران (نبیه) یهودیو از شخصیت‌های تنخ یهودی یا عهد عتیق  در انجیل و شخصیت محوری کتاب استر  است. بنا به مندرجات کتاب استر وی همسر و ملکهٔ اخشورش پادشاه پارسی بود.

برخی نام استر را فارسی و از ریشه ستاره یا اختر دانسته‌اند. همچنین احتمال دارد نام استر از ستاره زهره که در یونانی اَستر نامیده می‌شود، ریشه گرفته باشد. اِستر در عبری به معنی پوشانده شدن است، و برخی یهودیان گفته‌اند که چون دین و نژاد خود را از پادشاه مخفی کرد، استر نام گرفت. همچنین ممکن است استر از واژه اکدی ایشتار که در خاورمیانه به عنوان ایزدبانو مورد پرستش بود، گرفته شده باشد.

خشورش پادشاه در سال سوم پادشاهی خود میهمانی با شکوهی در کاخ شوش برگزار می کند و پس از آنکه مستی بر وی چیره می شود، فرمان می دهد که ملکه اش ( وشتی) را با تاج ملوکانه به حضور پادشاه بیاورند تا زیبائیش را به بزرگان و سایر مردم نشان دهد چون زنی نیکو منظر بود، اما ملکه از این کار خود داری می کند . شاه بسیار خشمگین می شود و پس از مشورت با بزرگان کشور ملکه را بر کنار می کند.

همچنین اخشورش تصمیم می گیرد در همه ولایتها، نمایندگانی قرار می دهد تا دختران شایسته را به دار السلطنه شوش بیاورند و دختری که در دیدگاه پادشاه پسند آید به عنوان شهبانو برگزیده شود. در این میان پادشاه دختری به نام « هدسه » را می پسندد و به شهبانویی بر می گزیند که این شخص بعداً اِستر نام میگیرد. استرعموئی به نام مُردخای دارد که وی را تربیت کرده است(مردخای از قبل در دارالسلطنه شوش بوده است). استر یهودی بوده است اما این موضوع را به درخواست عمویش مردخای پنهان می کرده است.در این داستان ذکر می شود که مردخای توطئه ای را که دو تن از خواجه سرایان بر ضد شاه ترتیب داده بوده اند کشف می کند و همین موضوع بعد ها باعث ترفیع وی می شود.  یکی از بزرگان کشور به نام هامان بن همداتای اجاجی که از بی حرمتی مردخای و تعظیم نکردن او دل آزرده است، کینه ی یهودیان را به دل گرفته و با دلایلی مانند اینکه شرایع قوم یهود مخالف همه قومها است؛ از شاه اجازه می خواهد تا تمام آنان را به هلاکت رساند .

  ولی مردخای از جریان آگاه شده و بسیار غمگین می شود. مردخای از استر می خواهد که جلوی این کار را بگیرد. استر پادشاه راه به همراه هامان به دو میهانی دعوت می کند  استر در میهمانی دوم به پادشاه می گوید که یهودی است و هامان قصد نابودی قوم یهود را دارد  و در ادامه استر حکمی از شاه می گیرد که به موجب آن یهودیان از انهدام رهایی می یابند و دشمنان یهود به ویژه هامان به دار آویخته می شوند .

دانشنامه بریتانیکا  در نوشتار مربوط به عید پوریم می‌نویسد: حقیقت تاریخی این واقعه کتاب مقدس، معمولاً مورد سوال می‌باشد. در مورد جشن پوریم، نیز هرچند مشخص است که عید پوریم تا حدود قرن دوم میلادی به سنتی تثبیت شده در میان یهودیان تبدیل شده بوده، ریشه تاریخی این جشن ناشناخته‌است. در این دانشنامه در هنگام بررسی تاثیرات تمدن ایران زمین بر یهودیت چنین آمده‌است که ماجرای پوریم از کتاب استر در واقع، یکی از قصه های ایرانی  در مورد زیرکی و خدعه‌های شهبانوهای ایرانی در درون اندرونی‌های پادشاهان می‌باشد و خود عید پوریم نیز به نوعی اقتباس یهودیان از عید نوروز می‌باشد.

بگفته تاریخچه دنیای کتاب مقدس چاپ دانشگاه اکسفورد  اگر چه برخی بنیاد گرایان  کتاب استر را تاریخی می‌پندارند ولی ژانر  ادبی کتاب استر، همانند اکثر کتاب دانیال از نوع زمان  بوده‌است. نه نویسندگان این کتاب قصد بازگو کردن حوادث گذشته را داشتند، و نه انتظار داشتند که خوانندگان آن را به عنوان تاریخ قلمداد کنند؛ شخصیتی به نام استر وجود خارجی نداشته است. با توجه به ژانر ادبی کتاب چند سؤال مربوطه اینها است که «چه کسی این کتاب را نوشته؟ قصد آن‌ها از نوشتن این کتاب چه بوده و تا چه حدی به آن رسیده‌اند؟ مخاطبان این کتاب چه کسی بوده؟ از مقایسه این کتاب و مخاطبان آن با موارد مشابه در دنیای یونانی-رومی چه نتایجی حاصل می‌شود؟»

بگفته شائول شاکد  استاد ارشد دانشگاه عبری اورشلیم و پژوهش‌گر نامدار تاریخ یهودیت، در نوشتار مربوط به پوریم در دانشنامه ایرانیکا ، گواهی بر صحت این داستان از دیدگاه تاریخی وجود ندارد و معمولاً در مورد واقعیت تاریخی داستان با شک و تردید نگریسته می‌شود. نظریه‌هایی وجود دارد که داستان بر مبنای اساطیر ایلامی و یا بابلی است. هرچند چنین نظری را نمی‌توان با اطمینان پذیرفت. این کتاب را بیشتر می‌توان نمونه‌ای از تم (theme) معروف دسیسه‌های درون دربار و نجات یافتن‌های معجزه آمیز نامید. 

بگفته مک‌کولوگ شاید ذراتی از حقیقت در پشت داستان استر باشد ولی کتاب در وضع حاضرش دارای اشتباهات و تناقضاتی است که باید بعنوان یک افسانه تاریخی (نه روایت تاریخی) قلمداد شود. نام همسر خشایارشا به استناد هرودوت ، امسترس  دختر اتانس بوده درحالی که هیچ اثری از وشتی یا استر در تاریه هرودوت  نیست

تاریخ نگارش کتاب استر نامشخص است اما معمولاً بین محققین اتفاق‌نظر وجود دارد که نگارش کتاب کمی بعد از سقوط هخامنشیان، احتمالا در دوره اشکانیان و حدود قرن دو یا سه قبل از میلاد بوده‌است. نویسنده کتاب نیز ناشناخته‌است. اما معمولاً چنین پنداشته می‌شود که توسط فردی از میان اقلیت یهودی ایران و بابل نوشته شده‌است. 

بگفته تاریخچه یهودیت چاپ دانشگاه کمبریج نویسنده کتاب استر ممکن است نام‌های ایرانی یا ایلامی برای کتابش را می‌دانسته، اما نشان داده نشده که نویسنده اطلاعات دست اولی راجع به وضعیت جغرافیایی قصر در شوش و یا فضای حاکم در دربار ایران داشته‌است. اگر چه تاریخی بودن کتاب به دلیل وجود غیر محتملات و خطاها  زیر سؤال می‌رود، اما افسانه بودن داستان به معنی این نیست که از داخل خلأ زاده شده‌است. بدون شک داستان بر پایه اتفاقی تاریخی که در شوش افتاده بنا شده‌است، هرچند تشخیص ماهیت این اتفاق سخت می‌باشد. همچنین عید پوریم قبل از نوشتن شدن کتاب استر جشن گرفته می‌شده و این داستان سعی در توجیه این جشن کرده‌است.

برخی استر را از نژاد کیش قبیله ینیامین و از خویشاوندان شاول  دانسته‌اند؛ در حالی که بعضی از مفسرین تورات نیز بر ایرانی‌الاصل بودن او تأکید دارند.


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |

گنوستیسیزم یا غنوصی مذهبی است که در قرن دوم میلادی در کشور روم توسعه یافت. گنوستیک‌ها به ثنویت اعتقاد داشتند اما میان ثنویت مزدایی و دو پرستی گنوستیک‌ها فرق وجود دارد. بنابر اعتقاد مزدیسنان هر یک از دو عالم مذکور هم معنوی است و هم مادی ولی گنوستیک‌ها بالعکس عالم روح را عین عالم نور و جهان ماده را عین جهان ظلمت می‌دانستند. نتیجه این قسم اعتقادات نسبت به عالم این شد که بدبینی به اصل خلقت رواج گرفت و پیروان این فکر به زهد و ترک مایل شدند. بی شک قبل از قرن دوم میلادی نیز هم افکار گنوستیکی وجود داشته‌است زیرا که در میان یهودیان اسکندریه هم این افکار رایج بوده‌است. از قرن دوم به بعد گنوستیک‌ها برای تأئید اقوال خویش به کتب مقدس عیسوی استناد می‌جستند. مسلک بازیلید، مسلک والانتن، و مسلکی که مرقون و تصوفی که اوفیت ها ، ناسن ها والکزائت ها  آورده اند از انواع فرقه های گنوستیک هستند. این فرقه ها در عقاید و رسوم مذهبی باهم اختلاف دارند ولی با این وجود خط فکری مشترکی در تمامی آنها به چشم می‌خورد.

بنابر قول گنوستیک‌ها خدا در ماوراء عالم محسوس و حتی در آنسوی جهان معقول است. او پدری است که از نام و نشان و گمان برتر است و فکر بشری را به دامن کبریای او دسترس نیست. جهان به واسطهٔ اشراقات دائمی که از ذات این خدای اصلی صادر می‌شود، بوجود می‌آید و مراتب این تجلیات نزولی است یعنی هر یک از اشراقات نسبت به ماقبل خود فرومایه‌تر است تا منتهی گردد به عالم مادی که آخرین اشراق و ناپاک‌ترین تجلیات است ولی در این جهان مادی شوقی هست که او را به مبداء‌ الهی باز پس می‌کشاند. ماده یعنی عالم جسمانی منزلگاه شر است اما یک بارقهٔ الهی که در طبیعت انسان به ودیعه است. راه نجات را به او نشان می‌دهد و او را در حرکت صعودی که از میان افلاک می‌کند، دستگیری نموده، به عالم نور می‌رساند. این اعتقاد گنوستیک‌های متأخر راجع به اساس نظام جهان است. آنها انسان یا انسان نخست را وجودی نیم خدا می‌دانستند و ظاهراً این مفهوم را از اساطیر ایرانی  کیومرث گرفته بودند. بعضی از گنوستیک‌ها انسان نخست را آدم دانسته‌اند و بعضی او را مسیح ازلی گفته‌اند و طایفه‌ای بر آن بودند که حقیقت انسان نخست در آدم حلول کرده و پس از آن به صورت مسیح  ظاهر شده‌است. اوست نخستین مولود خدای بزرگ که در ماده نزول کرده و جان جهان محسوب است. او را نیم خدا و عقل و کلمه هم می‌گفتند. با ایجاد این انسان، قوس نزول در ماده شروع شده و بوسیلهٔ او نزاع و کوشش برای نجات صورت می‌گیرد اما نجات میسر نیست، مگر با عنایت الهی، از این جاست که در همهٔ کتاب‌های گنوستیک ظهور یک نفر رهاننده وعده داده شده‌است. همین اعتقاد بود که گنوستیک‌ها را پیرو دین مسیح کرد زیرا که منجی موعد را عیسی مسیح  دانسته‌اند.

بعضی از فرق گنوستیک برآنند که عیسی خلاص کنندهٔ صوفیا از قید ماده است. مقصود از صوفیا عقل آسمانی است که در ماده افتاده‌است. فرقهٔ «والانتینی» معتقد بودند که میان خدای منجی موسوم به سوتر و صوفیا ازدواج و عروسی واقع شده‌است و به یاد این واقعه جشن مذهبی که عبارت از عید حجلهٔ عروسان بود، می‌گرفتند اساطیر و قصصی که راجع به تکوین جهان ساخته شده، همه برای تعبیر و تأویل مراسم عبادتی بوده‌است. اجراکنندگان این مراسم در طی انجام وظایف خود جدال عظیمی را که همهٔ آفرینش برای نجات خود در پیش دارند، به رأی العین مشاهده می‌کرده‌اند که چگونه به وسیلهٔ معرفت رهایی میسر تواند شد و زنجیرهای ماده تواند گسیخت. عرفان  علم حقیقی است نه علم فکری دانشی است که از راه قلب و به طریق کشف و شهود تحصیل می‌شود و طریق آن توجه به باطن و مشاهدهٔ امور معنوی با چشم دل است که انسان را صاحب معرفت عالی می‌کند و در نشاط جدیدی متولد می‌سازد. بنا بر قول شدر  معرفت دانش حقیقی است که به سبب حق بودنش انسان را نجات می‌بخشد.

اکثر گنوستیک‌ها که از طریقهٔ آنها کم و بیش آگاهی داریم، از مردم ولایات شرقی ممالک روم بوده‌اند. یکی از فرقه‌های گنوستیک بین النهرین  و بابل  فرقهٔ مندائی یا ماندائی است.و دیگر فرقه که در کتب عرب آنها را مغتلسه  نامیده‌اند و یکی از مأخذ کیش مانوی محسوب است. عرب همهٔ فرقه‌های گنوستیک مشرق را که افکارشان در زمان اسلام هم رواجی داشته‌است، به نام حنیف یا صابئون خوانده‌است


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |

تَورات (به عبری: תּוֹרָה)؛ نامی است عبری که به پراهمیت‌ترین نوشتار یهود داده شده و به باور آنان به‌وسیله یهوه (خداوند) به موسی (ع)  وحی شده‌است.

تورات اولین بخش از کتاب «تنخ» بوده و مشتمل بر پنج کتاب می‌باشد. به همین خاطر، گاه «اسفار پنج‌گانه» و «کتب پنجگانه موسی» نیز خوانده می‌شود.

این پنج کتاب، به این نام‌ها معروفند:

برشیت בראשית (پیدایش)

سِفر پیدایش(با کسره س به معنای کتاب بزرگ) یا برشیت (به عبری: בראשית)، نخستین بخش از کتاب مقدس و اولین کتاب از «اسفار پنجگانه» یا تورات است. در این کتاب برخی از معروفترین قصص عهد عتیق، همچون آدم و حوا، هابیل و قابیل، کشتی نوح، برج بابل و شه‌پدران نقل شده است و همانگونه که از نام آن پیداست، از پیدایش عالم هستی سخن می‌گوید.

در پیدایش آمده است که چگونه خدا دنیا را می‌آفریند، چگونه انسان را خلق می‌کند و او را در محیطی کامل و زیبا قرار می‌دهد، چگونه گناه وارد جهان می‌شود و سرانجام چگونه خدا برای نجات انسانِ گناهکار چاره‌ای میاندیشد. مطالبی که در این کتاب آمده عبارتند از آغاز تاریخ بشر، آغاز هنر و صنایع دستی، چگونگی پیدایش زبان‌ها و قومهای گوناگون. از فصل دوازده به بعد، مسیر کتاب متوجه قوم اسرائیل می‌شود. از اینجا به بعد داستان زندگی ابراهیم، اسحاق، یعقوب و پسرانش در کتاب ثبت شده که در خاتمه با شرح زندگی یوسف در مصر پایان می‌پذیرد.

آنچه در سراسر این کتاب محسوس است، این است که هرچند گناه آنچه را که خدا خوب و زیبا آفریده بود خراب کرد، اما خدا از فعالیت خود دست نکشیده‌است بلکه به‌دنبال بشرِ گم‌گشته‌است تا او را نجات دهد و رستگار سازد؛ خدا بر عالم هستی مسلط است و تاریخ بشر را در مسیر منافع و نجات عزیزان خود به پیش می‌برد.

شموت שמות (خروج)

سِفر خُروج یا شِموت (به عبری: שמות)، دومین کتاب از تورات یهودیان و عهد عتیق مسیحیان محسوب می‌شود که داستان خروج یهودیان از مصر، با هدایت موسی را نقل می‌کند. این کتاب با شرح قوم اسرائیل در مصر آغاز می‌شود. تعداد آنان در آن سرزمین افزایش یافته‌است و فرعونی جدید و ستمگر در آنجا حاکم می‌شود که دستور به کشتن تمام نوزادان پسر قوم اسرائیل، می‌دهد. زوجی از لاویان نوزاد پسرشان را با قرار دادن در سبدی، در نی‌زارهای رود نیل رها می‌کنند تا از چشم فرعونیان پنهان بماند. یکی از دختران فرعون آن طفل را می‌یابد و نامش را موسی می‌گذارد و از او همچون پسرش مراقبت می‌کند تا او بزرگ می‌شود. موسی پس از کشتن مامور بیرحمی که بر اسرائیلیان شلاق می‌زد، از مصر می‌گریزد. سالها سپری شده و خداوند در میان شعله‌های آتشی به او می‌گوید که برای رهایی قوم اسرائیل به مصر بازگردد. موسی برمی‌گردد و خداوند برای نشان دادن قدرتش، بلایایی را بر مصریان نازل می‌کند. سرانجام فرعون پشیمان شده و می‌گذارد تا موسی قومش را از مصر به بیرون ببرد. آنان چهل سالِ دشوار، در بیابانها به سفر خود ادامه می‌دهند و یک عهد را به همراه قوانین دریافت می‌کنند ولی با پرستش یک گوساله زرین، موجب رنجیدن خداوند می‌شوند. موسی از خداوند برای قومش بخشش می‌طلبد که مستجاب می‌شود و آنان پرستش‌گاهی می‌سازند.

همچنین سفر خروج از ده فرمان و سرگردانی قوم یهود در صحرای سینا سخن می‌گوید.

وییقرا ויקרא (لاویان)

لاویان(عبری:וַיִּקְרָא به معنی "و او می‌خواند")، از اسفار کتاب تورات در عهد عتیق است. یهودیان و مسیحیان معتقدند که قوانین و مقررات این کتاب در زمانی که بنی‌اسرائیل در کوه سینا اردو زده بودند؛ به موسی وحی شده است.بیشتر قوانین شرعی یهود درباره طهارت، اخلاق، روزهای مقدس و رسوم مذهبی از این کتاب گرفته شده است.

بمدیبار במדבר (اعداد)

سفر اعداد (בַּמִּדְבָּר، به معنی "در بیابان") چهارمین کتاب تورات و از کتاب‌های عهد عتیق است. کتاب اعداد شرح دوران سی و هشت سال سرگردانی بنی‌اسرائیل در بیابان بعد از پیمان بستن در کوه سینا است. در این کتاب توقف بنی‌اسرائیل در قادش برنیع و عزیمت آن‌ها به دشت‌های موآب نیز شرح داده شده است.بر اساس روایات یهودی، موسی این کتاب را نوشته است

دواریم דברים (تثنیه)

تثنیه (عبری: דְּבָרִים به معنی «سخنان») نام آخرین کتاب تورات و از بخش‌های عهد عتیق است. بر اساس روایات یهودی، کتاب را موسی نوشته‌است. در انجیل‌های چهارگانه موسی نویسنده تثنیه دانسته شده‌است. سایر نویسندگان عهد جدید نیز تأیید کرده‌اند که تثنیه را موسی نوشته‌است.در انجیل متی چندبار عیسی از تثنیه نقل قول کرده‌است.در این کتاب حوادث بدون رعایت ترتیب تاریخی آن بیان شده‌است.در پایان این کتاب سه خطابه از موسی نقل شده‌است. این کتاب با مرگ موسی پایان یافته است؛ یهودیان نویسنده این بخش را یوشع بن نون دانسته‌اند.

یهودیان و همچنین مسیحیان و سامری‌ها در طول دورانها، بسیار به تورات حرمت نهاده‌اند. «کتاب مقدس» مسیحیان، کتاب یهود را با اختلافاتی چند با نام «عهد عتیق»، در خود دارد.

عناوین کتاب عبری از پنج کلمه اول متون مربوطه اخذ شده‌است با این وجود عنوان عبری اعداد از پنجمین کلمه متن مربوطه گرفته شده‌است. تورات به سه دوران تغییر رابطه بین خداوند و مردم اشاره دارد:

یازده فصل اول کتاب پیدایش به «پیدایش» و نظم جهان و تاریخچه ارتباط اولیه بین خداوند و مردم اشاره دارد.

سی و نه فصل بعدی کتاب به عهد خداوند با اجداد عبری، ابراهیم، اسحاق، یعقوب (که به او اسرائیل هم می‌گویند) و فرزندان یعقوب - بنی‌اسرائیل - مخصوصا یوسف اشاره دارد. در این فصل‌ها به فرمان خداوند به ابراهیم مبنی بر ترک خانواده و زادگاهش شهر اور و مراجعت وی به سرزمین کنعان و همچنین نحوه مهاجرت بنی‌اسرائیل به مصر اشاره شده‌است.

چهار کتاب دیگر تورات به داستان موسی اشاره دارند که صدها سال پس از ابراهیم زندگی می‌کرد. داستان وی در کنار داستان آزادی قوم بنی‌اسرائیل از بردگی در مصر و عهد مجدد آنان با خداوند در کوه سینا و همچنین سرگردانی آنها در صحرا تا زمان ورود نسلی جدید به سرزمین کنعان اشاره دارد. تورات با مرگ موسی پایان می‌یابد.

تورات شامل ۶۱۳ فرمان از جانب خداوند است که این فرمان‌ها به «میتس وات» معروف‌اند و از زمان بردگی در سرزمین مصر تا زمان آزادی در سرزمین کنعان به صورت وحی بر پیامبران نازل شده‌اند. این فرامین پایه قانون مذهبی یهودیان (هلاخاء) را تشکیل می‌دهد. تورات از ۵۴ بخش تشکیل شده که به ترتیب در آیین عبادت یهودیان قرائت می‌شود و از ابتدای کتاب پیدایش تا انتهای کتاب تثنیه را در بر می‌گیرد. این قرائت در پایان بخش سکوت مجدداً آغاز می‌گردد که این بخش را «تورات سیمکات» می‌نامند.

همه آن‌چه را که خداوند در صحرای سینا بر موسی وحی کرده دراین کتاب آمده‌است





موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
مسیلمه کذاب و سجاح، بنت حارث بن سُوید، از جمله کسانی هستند که به دروغ مدعی نبوت شدند.

مسیلمه کذاب

مُسَیلَمه بن حَبیب، معروف به «مسیلمه کذاب» از جمله پیامبران دروغین بود که در اواخر دوره زندگی پیامبر(ص) ادعای نبوت کرد.علاوه بر او طُلیحه در میان بنی اسد، اسود عنْسی در یمن و سجّاح در میان بنی تمیم مدعی پیامبری شدند.
سال نهم هجری به دلیل ورود هیات¬های نمایندگی قبایل به مدینه با هدف اسلام آوردن، به «عام الوُفود» مشهور شده است. در همین زمان، مسیلمه به همراه هیات نمایندگی قبیله خویش (بنی حنیفه) به مدینه آمد.

در این که آیا مسیلمه در این زمان اسلام آورده یا نه ابهام است. یعقوبی مینویسد: (مسیلمه اسلام آورده بود و در سال دهم مدعی پیامبری شد.) اما در برخی از منابع آمده است: (فرستادگان بنی حنیفه وقتی نزد رسول خدا(ص) آمدند، مسیلمه را پیش بارهای خود گذاشتند، آنها وقتی مسلمان شدند به پیامبر عرض کردند: ما یکی از یاران خویش را پیش بارها و مرکب های خویش نهادیم تا مراقب آنان باشد.

پیامبراکرم(ص) که معمولا به این نمایندگان هدیه ای میداد، به کسی که مسئول اعطاء هدایا بود دستور فرمود: تا هر چه به نمایندگان دادید به مسیلمه نیز بدهید. و فرمود: او(مسیلمه) بدتر از شما نیست. نمایندگان وقتی نزد مسیلمه رفتند، هدیه او را دادند و سخن رسول خدا(ص) را به او گفتند. قبیله بنی حنیفه به یمامه باز گشتند و مسیلمه وقتی به آن جا رسید ادعای پیامبری کرد)

مسیلمه وقتی به یمامه رسید به دورغ مدعی شد که من در کار پیامبری با محمد شریکم و به همراهیان خویش میگفت: (مگر وقتی نام مرا پیش محمد یاد کردید نگفت که او بدتر از شما نیست؟ محمد این سخن را از این جهت گفت که می¬دانست من شریک پیامبری او هستم.) طبق نقلی پیامبر(ص) فرموده بود: (منزلت او طلیحه کمتر از شما نیست.) طلیحه با سوء استفاده از این سخن میگفت: مثل این که محمّد خودش می داند که فرمانروایی پس از او با من است.(رحّال بن عُنْفَوَه مردی از بنی حنیفه که به مدینه آمده بود و اسلام آورده بود، وقتی به یمامه آمد شهادت داد که پیامبراکرم(ص) مسیلمه را در کار پیامبری، شریک خود ساخته است.)بدون شک این شهادت دروغ در گرایش مردم به مسیلمه تاثیر زیادی داشت. مسیلمه به منظور جلب بنی حنیفه میگفت: (چگونه قریش نسبت به خلافت و امامت از شما سزاوارترند؟ به خدا سوگند که جمعیت آنان افزون¬تر از شما نیست، چنان که شجاع تر از شما هم نیستند. سرزمین و اموال شما هم از آنها زیادتر است.)

نامه مسیلمه به رسول خدا(ص) و جواب آن حضرت
مسیلمه که به دروغ مدعی بود در پیامبری با حضرت محمد(ص) شریک است، در نامه ای به رسول خدا(ص) نوشت: (من با تو در امر نبوت شریک شده ام. پس نیمی از زمین از تو است و نیمی از من. لیکن قریش مردمی بیداد گرند. نامه مسیلمه را دو نفر از فرستادگان او نزد رسول خدا(ص) آوردند. آن حضرت از عقیده آنها درباره مسیلمه سؤال کرد. آنها گفتند عقیده ما همان است که در این نامه نوشته شده است. پیامبر(ص) فرمود: (به خدا سوگند اگر ناپسند نبود که فرستادگان را به قتل برسانند، اکنون گردنتان را میزدم.)
سپس آن حضرت در جواب نامه مسیلمه نوشت:
(مِنْ محمد رسول الله الی مسیلمه کذاب، فان الارض لله یورثها من یشاء من عباده و العاقبة للمتقین)
از محمد رسول خدا(ص) به مسیلمه کذاب، زمین برای خداست و آن را به هر که از بندگانش بخواهد میراث دهد و سرانجام نیک برای پرهیزکاران است.
سپس پیامبراکرم(ص) به مسلمانان فرمود: (او را لعنت کنید که خدایش لعنت کند.)

ابن سعد مینویسد:زمانی که مسیلمه در یمامه ادعاى پیامبرى کرد، ثمامة بن اثال قومِ خویش را نصیحت کرد و گفت: محمد(ص) پیامبر خداست و نه تنها پس از او پیامبرى نیست که هیچ پیامبر دیگرى هم با او شریک نیست. سپس آیات اول تا سوم سوره غافر را بر ایشان خواند که خداوند مى‏فرماید:
حم، تَنْزِیلُ الْکِتابِ من الله الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ. غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ، شَدِیدِ الْعِقابِ ذِی الطَّوْلِ، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ إِلَیهِ الْمَصِیرُ.
(حم. این کتابى است که از سوى خداوند قادر و دانا نازل شده است. خداوندى که آمرزنده گناه، پذیرنده توبه، داراى مجازات سخت، و صاحب نعمت فراوان است هیچ معبودى جز او نیست و بازگشت همه شما تنها بسوى اوست ) و گفت: این سخن، سخن خداست. این کجا و آن کجا که می ‏گوید. (یا ضفدع نقىّ، لا الشراب تمنعین و لا الماء تکدّرین) اى قورباغه! آواز بخوان، نه آب را تیره مى‏سازى و نه آشامیدن را باز می‏دارى به خدا سوگند که خود مى‏بینید که این گفتار از دهان هیچ خدایى بیرون نیامده است.

علاوه بر این سخنان سجع گونه که ثمامه به آنها اشاره کرده است، مسیلمه برای جذب حامیان بیشتر، کلماتی به خیال خودش هم طراز با قرآن می-گفت. از جمله سخنان او این بود: «لقد انعم الله علی الحبلی اخرج منها مسنه تسعی….» خداوند به زن باردار نعمت داد و موجودی زنده و روان از او بیرون آورد…

. او شراب و زنا را حلال کرد. «قوم مسیلمه از او درخواست کردند همان گونه که پیامبر(ص) در چاهی آب دهان انداخته بود و به برکت این آب دهان آب چاه بالا آمده بود، او نیز این کار را انجام دهد. مسیلمه در چاه آب دهان انداخت؛ اما آب چاه، شور و بد مزه شد.»

علاوه بر قبیله بنی حنیفه، افرادی از قبیله ربیعه نیز از مسیلمه حمایت کردند.

سجاح
«سجاح» دختر حارث بن سُوید بن عقفان یا دختر اوس بن حق یا اوس بن حریز نیز از جمله پیامبران دروغین بود که تقریبا هم زمان با مسیلمه در میان بنی تمیم ادعای نبوت کرد.

 او موفق شد «زَبَرقان بن بدر» و «عَطارد بن حاجب» و مردم بسیاری از بنی تمیم را پیرو خویش سازد.[طایفه هُذیل، مالک بن نُویره، بنو تَغلب  وکیع (پسر مالک بن نویره)  نیز دعوت او را پذیرفتند و با او متحد شدند.

سجّاح علاوه بر جادوگری و کهانت  برای جذب دیگران، همانند مسیلمه سخنانی سجع گونه میگفت. در یکی از سخنان سجع گونه او آمده است: «اعدوا الرکاب و استعدوا للنهاب، ثم اغیروا علی الرباب، فلیس دونهم حجاب. سواران را آماده کنید و برای غارت آماده شوید و به سوی قبیله «رباب» حمله برید که مانعی در مقابل آنها نیست.
از عقاید انحرافی او این بود که زن را در گرفتن دو شوهر آزاد میدانست.

اتحاد سجاح و مسیلمه

به نظر میرسد مسیلمه پس از آگاهی از قدرت نیروهای سجاح تصمیم گرفت او را فریب دهد. پس از این که سجاح با سپاهیان خویش به قصد مدینه حرکت کرد، به علت عدم همیاری برخی از نیروهایش، تصمیم گرفت به یمامه برود. او در این رابطه گفت: «علیکم با الیمامه و دفوا دفیف الحمامه…» به سوی یمامه حرکت کنید و چون کبوتر بال بگشائید. طبق نقلی دیگر سجاح وقتی شنید که در سرزمین یمامه مسیلمه ادعای نبوت دارد و مردم را به سوی خویش دعوت میکند، با جماعتی انبوه از پیروان خویش به سوی یمامه روی آورد.
صاحب الفخری می¬نویسد: «سجاح که افرادش از افراد مسیلمه بیشتر بودند، به جنگ مسیلمه رهسپار شد. وقتی مسیلمه از حرکت سجاح آگاه شد، صلاح را در این دید که با او مشورت کند. و به قول خودش درباره وحیی که از آسمان بر آنها نازل میشود، گفتگو  کنند تا هر کس بر حق بود، دیگری از او پیروی کند. مسیلمه خیمه  ای بر پا کرد و موفق شد سجاح را فریب دهد.» با توافقی که بین آنها صورت گرفت، مسیلمه با سجاح ازدواج کرد. و مهریه این ازدواج را بخشوده شدن نماز صبح و نماز عشاء اعلام کرد.

جنگ یمامه
اتحاد این دو نیروی عظیمی را برعلیه مسلمانان شکل داد. ابوبکر خالد بن ولید را مامور سرکوبی آنها کرد. ثَمامة بن اَثال، با یاران خویش به ملازمت خالد پیوست.قبل از جنگ، لشکریان اسلام به دسته ای از یاران مسیلمه برخوردند از آنها پرسیدند: عقیده شما چیست؟ آنها گفتند: منا نبی ومنکم نبی. پیامبری از ما و پیامبری از شما! پس از آن بود که درگیری آغاز شد. خالد بن ولید با نیروهای خویش با مسیلمه درگیر شد.

در این جنگ که در ماه «ربیع الاول» سال «دوازدهم هجری» صورت گرفت، مسیلمه به قتل رسید. بدین ترتیب که ابودجانه انصاری نیزه ای به او زد، مسیلمه، ابودجانه را شهید کرد، آنگاه «وحشی» زوبین خود را به سوی او پرتاب کرد و او را کشت. وحشی خود در این رابطه میگوید: قَتلتُ خیرالناس و شر الناس. من بهترین مردم (حمزه سیدالشهداء) و بدترین مردم را کشتم. سجاح موفق به فرار شد و به بصره برفت و در همان جا از دنیا رفت.

بنا به نقلی کشته شده است. ابن حجر مینویسد: «او پس از قتل مسیلمه به اسلام برگشت و تا زمان خلافت معاویه زنده بود.

در این جنگ که یکی از سخترین جنگها با مدعیان نبوت و مرتدین بود، مسلمانان بسیاری به شهادت رسیدند. منابع از کشته شدن ۱۲۰۰ تن از مسلمانان که ۷۰۰ نفر از آنان حافظ قرآن بوده اند، خبر داده اند.

رفتار خالد که پس از این نبرد و این همه کشته ی که مسلمانان داد با دختر مُجّاعة بن مراره ازدواج کرد. موجبات اعتراض مسلمانان را فراهم کرد. مسلمانان در اعتراض به این کار نامه ای به ابوبکر نوشتند. عمر گفت: خالد همیشه کاری میکند که دل ما را به درد می آورد. ابوبکر نامه تندی به خالد نوشت. وقتی نامه به دست خالد رسید خندید و گفت: من مطمئن هستم این کار عمر است و الا ابوبکر از من راضی است.


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |

غالیان یا غُلات (نیز غُلاة) ابتدا به فرقه‌هایی از شیعه گفته می‌شده‌است، اما امروزه به فرقه‌هایی اطلاق می‌شود که در مذهب خود غلو داشته باشند. در قرآن غلو نهی شده‌است «ای پیروان تورات و انجیل در دین خودغلو مکنید و از حد مگذرید، و درباره خدا جز گفتار راست و حق مگویید» 

بنظر می‌آید که غُلات علاوه بر ادیان پیشین، در اسلام نیز بشکل گسترده‌ای پدید آمده‌است. غلات را می‌توان به دو دسته غلو کنندگان در ذات و غلات در صفات تقسیم بندی کرد. معمولاً غلات را با ذکر کلمه «منتسب» بکار می‌بردند چنانکه می‌توان به «غلات منتسب به اهل سنت» و «غلات منتسب به شیعه» اشاره کرد. در واقع غلات منتسب شیعه یا سنی، کسانی هستند که با نام شیعه یا سنی، قائل به الوهیت یا نبوت یا صفات فوق بشری برای بزرگان خود شده‌اند.

غلو مختص مسلمانان نیست بلکه در ادیان دیگر نیز وجود دارد. بلکه شامل تمام عقاید وادیانی می‌شود که از حد خارج شده‌است. همانگونه که یهودیان نسبت الوهیت به عزیر دادند ((ویهودیان گفتند عزیر فرزند خداست)) و مسیحیان گفتند که مسیح پسر خداست. صابئین که ملائکه را به حد پرستش رساندند. همانگونه که برخی از مشرکین عرب ملائکه را دختران خدا می‌دانستند

در مصر قدیم مردم حیوانات مختلف مانند: گرگ و گربه و...را می‌پرستیدند و فرعون را خدای خورشید و پسر خدا و خدا می‌گفتند. در هند باستان مظاهر طبیعت مانند: خورشید و کوه و ماه و... رامی پرستیدند و عناصر مفید را خدا می‌دانستند چینیان باستان ابتدا روح پرست بودند و ارواح اجداد خود پرستش می‌کردند و ژاپنی‌ها امپراطوران خود را (میکادو) از جنس بشر نمی‌دانستند. یونانیان نیز مظاهر طبیعت را منشع قدرت می‌دانستند ورب النوع‌های ساخته و می‌پرستیدند .

اعراب علاوه بر بت پرستی موجوداتی مانند آفتاب و ماه و... را نیز پرستش می‌کردند در قرآن در سوره‌های مانند :توبه آیه ۳۰ (وقالت الیهود عزیر ابن الله) و سوره مائده آیات ۱۷ و ۷۲ در باره عیسی که او را خدا می‌دانند (لقد کفر الذین قالوا ان الله هو المسیح ابن مریم) و... نیز اشاره به این مطالب دارد.

غلو در اهل سنت

از غالیان در ذات در اهل سنت می‌توان از «غلات عباسیه» یا «راوندیه» نام برد. از منابع چنین بر می‌آید که رییس آنان عبدالله راوندی بود که ابتدا قائل به الوهیت منصور، خلیفه عباسی و نبوت ابومسلم شد. زمانی که منصور ابومسلم را در سال ۱۴۱ ه.ق کشت، شوریدند و منصور دوانیقی به اتهام زندقه، آنان را در آتش سوزانید.

از این فرقه ابومسلمیه که قائل به امامت ابومسلم بود و رزّامیه که قائل به حلول خداوند در ابومسلم بودند و ابوهریریه و هاشمیه منشعب شدند. برخی از فرقه شناسان المقنّع را از شعب رزامیه دانسته‌اند او ادعای می‌کرد علم غیب دارد و قادر است مردگان را زنده کند. المقنع در زمان مهدی عباسی بر او شورید و زمانی که در عرصه را بر خود تنگ دید، خود را در آتش افکند. همینطور خرمّیه یا خرمدینان، از پیروان بابک خرمدین را از طرفداران ابومسلم دانسته‌اند. اهل سنت تمامی این فرق را کافر دانسته و از خود رانده‌اند.

اما غالیان در صفات بسیارند، که از طرق حدیث یا غیر آن به زیاده‌روی درباره شخصیتهای اهل سنت پرداخته‌اند.

بعنوان مثال عبیدی مالکی در عمدة التحقیق می‌نویسد:

الم در اول سوره بقره؛ «الف»، ابوبکر «لام»، الله و «میم»، محمد است.

از ابن مسعود درباره علم عمر چنین نقل می‌کنند که: علم عمر بر علم عرب فزونی دارد. برخی نیز بجای عرب گفته‌اند بر علم اهل زمین فزونی دارد. و یا کرامات بسیاری را برای عمر نقل می‌کنند که برای پیامبر نقل نمی‌کنند و حتی برخی برای معاویه، کراماتی نقل می‌کنند که برای دیگران نیست، از آنجمله از ابوهریره از قول پیامبر نقل می‌کنند که «امین‌ها نزد خداوند سه نفرند:من، جبرئیل و معاویه» و یا «من شهر علمم و علی درب آن شهر و معاویه حلقه آن درب»

اگرچه می‌توان برخی از این روایات را جعلی دانست تا غلو، چنانچه از متن برخی از آنان برمی‌آید که برآمده از وضعیت سیاسی یا اجتماعی زمان خود بوده‌اند. اما برخی از علمای شیعه به آنان استناد می‌کنند، از جمله علامه امینی که بسیاری از آنان را در جلد یازدهم الغدیر جمع‌آوری نموده‌است که در بعضی از آنان، راویان اهل سنت، نسبتهایی از جمله زنده نمودن مردگان، تکلم به خداوند و «مستجاب‌الدعوه» بودن و صفات غالیانه‌ای را به برخی از اصحاب و حتی درباره روسای مذاهب چهارگانه نقل می‌کنند

غلو در شیعه

برخی معتقدند تفکر مافوق بشر بودن پیامبر بلافاصله پس از رحلت وی آغاز شد اما به‌نظر می‌آید که غلات در زمان علی(ع) امام اول شیعیان بطور آشکار پدید آمدند، آنها صفات فوق بشری و در حد خداوند برای علی ذکر می‌کردند و برخی نیز وی را خدا می‌دانستند. اخباری در دست است که در زمان خلافت امام علی، افرادی او را خدای خواندند و چون حاضر به توبه نشدند، علی دستور داد آنها را بسوزانند. ابن ابی‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه می‌نویسد:

اصحاب (معتزلی) ما در کتابهای مقالات خود نقل کرده‌اند که چون علی علیه السلام آنان را در آتش افکند بانگ برداشتند و خطاب به او گفتند: اکنون برای ما کاملا روشن شد که تو خود، خدایی زیرا پسر عمویت که او را به رسالت فرستاده‌ای گفت: «با آتش جز خدای آتش، عذاب نمی‌کند.»

اگر چه برخی از صاحبنظران در این روایات تردید دارند، چراکه حکم سوزاندن برای چنین افرادی در احکام شرعی وارد نشده‌است.اما علی بن ابیطالب در زمان خود، آنان را منع می‌کرده و دراین باره از او نقل شده‌است: «دو گروه درباره من به راه خطا می‌روند و هلاک می‌شوند، دوستداری که در دوستی غلو کند و دشمنی که در بغض و کینه با من افراط کند.» 

بسیاری از تواریخ همچون طبری و یعقوبی و همچنین برخی روایات پیدایش غالیان را منسوب به عبدالله بن سبا می‌دانند و در فرق شیعه از «سبائیه» نام برده‌اند حتی برخی از مخالفان متعصب، شیعه را نیز ساخته و پرداخته وی می‌دانند. در برخی روایات، وی بدستور علی سوزانده شد و برخی دیگر اخباری نقل می‌کنند که وی به شفاعت عده‌ای از جمله عبدالله بن عباس، توبه کرد و عفو شد، بشرط آنکه در کوفه نماند. به مدائن رفت و هنگامی که خبر کشته شدن علی به او رسید گفت : «به خدا سوگند اگر پاره‌های مغز او را در هفتاد کیسه کوچک برای ما بیاورند باز هم علم خواهیم داشت که او نمرده‌است و نخواهند مرد تا آنکه عرب را با چوبدستی خویش به سوی حقیقت براند.» و پس از آن به رواج عقاید خود ادامه داد.

بنظر می‌آید، بیشتر روایات مربوط به عبدالله بن سبا در تواریخ است و پنج روایتی که در کتب شیعه، بیشتر در بحارالانوار و وسائل الشیعه، نقل شده و نامی از وی و عقاید وی برده، منشاء همه آنها در کتب شیعی از رجال کشی باشد. درحالیکه در کتب اربعه شیعه، این احادیث نقل نشده‌است. همچنین است نظر عده‌ای از مستشرقین و محققین معاصر سنی و از علمای شیعه از آنجمله سید مرتضی عسکری،  که «عبدالله بن سبا» را شخصیتی ساختگی و فرضی می‌دانند. طه حسین می‌نویسد:

ابن سباء موجودی است که دشمنان شیعه او را ساختند و به شیعه نسبت دادند تا در اصل این مذهب، عنصری یهودی را وارد کنند، زیرا شیعه ادعای حکومت داشت. این شخص را در مذهب خوارج وارد نکردند چون ایشان ادعای خلافت نداشتند.

اگرچه در تواریخ ازجمله تاریخ طبری و کتب مختلف ملل و نحل، عقاید بسیاری را به عبدالله بن سبا نسبت داده‌اند که برخی از آنها غالیانه‌است و درعین حال برخی دیگر از عقایدی که به او نسبت می‌دهند، مانند: رجعت، وصایت و امامت علی بن ابیطالب پس از پیامبر و مهدویت از اعتقادات بنیادین شیعه‌است.

اما این شخص واقعی باشد یا نباشد، آنچه مسلم است عده‌ای در زمان علی، با دیدن علم و شجاعت و قدرت علی، وی را از حد خود بالاتر برده‌اند و صفات و کراماتی غیر معمول به او نسبت می‌داده‌اند.

ابن ابی‌الحدید معتزلی از ریشه‌های این گزافه‌گویی‌ها را قدرت فوق‌العاده علی ازجمله در جنگ خیبر و خندق، یا برخی اخباری بود که علی از آینده می‌داد، همچون خبر شکست خوارج و کشته شدن همه جز خدود ۱۰ نفر.

برخی از آن فرق به شبهه‌های ضعیفی استناد می‌کردند، از قبیل گفتار عمر درباره اینکه علی(ع) چشم کسی را که در منطقه حرم، کژی در دین پدید آورده بود بر کند. عمر گفت : «چه بگویم در مورد دست خداوند که در حرم خدا چشمی را برکنده‌است.» و به این گفتار علی که گفته‌است : «به خدا سوگند من در خیبر را با نیروی بدنی خود از جای نکندم بلکه آن را به نیروی خداوندی از جای برکند.» و به این گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله که در روز فتح مکه گفته‌است : «خدایی جز خدای یگانه نیست، وعده خویش را صادقانه برآورد و بنده خویش را یاری داد. خود به تنهایی احزاب را شکست داد» و حال آنکه کسی که احزاب را شکست داد علی بن ابیطالب بود که عمروبن عبدود پهلوان و سوار کار ایشان را که از خندق گذشته بود کشت و آنان سحرگاه شب بعد گریختند و بدون اینکه جنگی بکنند روی به هزیمت نهادند جز اینکه سوارکارشان کشته شد.

عقاید و مظاهر غلات

شیخ مفید در تصحیح الاعتقاد در تعریف غلاة گوید: «غلاة که از متظاهرین به اسلام‌اند کسانی هستند که علی امیرالمومنین و ائمه دین، فرزندان او، را به خدایی و پیغمبری توصیف کرده‌اند، و آنان را از جهت فضل در دین و دنیا به پایه‌ای ستوده‌اند که از حد گذشته‌است و طریق افراط پیموده‌اند. این گروه در شمار گمراهان و کافرانند، و علی (ع) فرمان کشتن آنان را صادر فرمود و ائمه اطهار نیز در حق آنان به کفر و خروج از اسلام حکم کردند و مفوضه عده‌ای از غلات‌اند، و تفاوت آنها با غلات در این است که ائمه را حادث و مخلوق دانسته و گفته‌اند خداوند آنان را آفریده و امر خلق را به آنها تفویض کرده است‏.» علامه مجلسی مظاهر غلو را در اعتقادات زیر برشمرده‌است:

اعتقاد به الوهیت (خداوندی) پیامبر و امامان.

پیامبر و امامان شیعه را در معبودیت ‏یا خالقیت و رازقیت ‏شریک خدا بدانند.

حلول خداوند در آنها یا اتحاد خداوند با آنان.

اعتقاد به اینکه پیامبر و ائمه، بدون وحی و الهام الهی، از غیب آگاهند.

اعتقاد به نبوت درباره ائمه.

به تناسخ معتقدند.

معتقدند که با معرفت امامان، دیگر اطاعت‏ خداوند و ترک معصیت الهی لازم نیست.

برخورد شیعیان با غالیان

برخورد امامان شیعه

احادیث بسیاری از ائمه در نفی غلو و برخور با غالیان نقل شده، از آن جمله :

امام صادق : ما از کسانی که گمان کردند ما پروردگاریم بیزاریم، ما از کسانی که گمان کردند ما پیامبریم بیزاریم

امام علی : از غلو در باره ما برحذر باشید

در فقه شیعه

در فقه شیعه این افراد نجس و گبر اند.

در کتاب تحریرالوسیله آمده‌است:

أما الغالي فإن كان غلوّه مستلزما لإنكار الألوهية أو التوحيد أو النبوة فهو كافر و إلا فلا

یعنی اگر غالی (غلوکار) غلوش جوری باشد که خدا یا توحید (یگانگی خدا و باورهای همراهش) یا پیامبری را انکار کند، گبر و کافر [ و نجس] است. اگرنه نیست.


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |

مزدک پسر بامداد از مردم استخر فارس، درگذشته در ۵۲۴ یا ۵۲۸ پس از میلاد بود.

وی در نیمه قرن پنجم میلادی نهضت اجتماعی مهمی ایجاد کردبطوریکه ادوارد براون از او به عنوان اولین  فیلسوف کمونیسم یاد کرده‌است. شهرت مزدک مقارن شاهنشاهی قباد ساسانی به اوج رسید. اوضاع مملکت در این زمان سخت آشفته بود و هبتالیان از جانب مشرق و شمال پی در پی به ایران هجوم می‌آوردند. کشمکش‌های شدید و خونین مذهبی بین موبدان زرتشتی و یهودیان، فرقه‌های مختلف مسیحی با یکدیگر و دولت ایران با مسیحیان که آنان را عوامل امپراتوری روم می‌دانست، در جریان بود. خشکسالی‌های پیاپی نیز مردم گرسنه و محروم را به عصیان وامی‌داشت.

مزدک در زمان حکومت قباد دعوی پیامبری کرد.

مزدک از روحانیون زرتشتی بود و بر پایهٔ آموزه‌های مانی در باب آفرینش و جهان دیگر معتقداتی ویژه داشت. وی به دو اصل نور و ظلمت و رهایی نهایی نور معتقد بود و می‌گفت انسان باید از علایق دنیوی بپرهیزد تا هرچه بیشتر به رهایی نور از بند ظلمت ماده یاری داده باشد. اما وی به خلاف مانی ازدواج را منع نمی‌کرد و داشتن یک همسر را کافی می‌دانست. مزدکیان همچینین گیاهخوار بودند و باور داشتند که با کردار نیک و بدون انجام امور ظاهری دینی می‌توانند رستگار شود.

چنین بر می‌آید که مزدک ازدواج زنان با مردانی بیرون از طبقات روحانی و اشرافی را جایز دانسته و داشتن بیش از یک زن را ناروا می‌شمرده چرا که بنا بر گواهی‌های متعدد تاریخی در مورد شمار بسیار زیاد زنان در شبستان‌ها و حرم سراهای ساسانی سخن مکرر آمده‌است.

از نظر اجتماعی مزدک از استاد خود، زرتشت خورگان، پیروری می‌کرد که سال‌ها در بیزانس به سر برده بود و با کتب فلسفی یونان از جمله جمهور افلاطون آشنایی داشت. مزدک با توجه به جنبه علمی این معتقدات می‌گفت خداوند مواهب حیات را برای استفاده همگان آفریده‌است. اما حرص و زیاده خواهی و انباشتن مال به خشونت و بدرفتاری و نابرابری می‌انجامد. این گونه باورها با نظام اجتماعی عصر ساسانی به هیچ روی سازگار نبود. زیرا در آن جامعه، طبقات از یکدیگر جدا بودند و کسی نمی‌توانست، ولو به لیاقت و استعداد، از حد اجتماعی خود تجاوز کند. مزدک که سخنوری ورزیده بود و نفوذ کلام بسیار داشت به هواخواهی مردم مستمند از درباریان می‌خواست که دست به تعدیل ثروت زنند.

بدین ترتیب، نهضت مزدک به انقلابی اجتماعی تبدیل گردید و، با آن که مزدک پیروان خود را از ستیز و کینه جویی منع کرده بود، کار به خشونت و افراط کشید. اما آنچه که از آن به عنوان اشتراک در زن و خواسته نام برده شده‌است نه دزدیده شدن زنان حرمسرا بوده و نه دزدی مال و اموال نجبا چرا که مزدک خود روحانی معتقدی بوده‌است. آنچه که در این قیام رخ داد واکنش روستاییان به فشار و ظلمی بود که بر آنها می‌رفت. علاوه بر آن آیین عیاشی دسته جمعی به سبب آنکه از آیینهای باستانی روستاییان بوده در میان آنان مرسوم بود. در این میان بعضی نجبا نیز به صف مزدکیان پیوستند. قباد یکم، شاهنشاه ساسانی، نیز خود با اصلاحات اجتماعی موافق بود و از مزدک حمایت می‌کرد. اما بعدها بر اثر وقایعی تغییر رای داد. در پایان شاهنشاهی قباد، پسرش خسرو اول، که بعدها انوشیروان لقب گرفت، مجلس مناظره‌ای ترتیب داد که در آن روحانیان زرتشتی و مسیحی حریف مزدکیان بودند. مزدکیان مغلوب و قتل عام شدند. گفته‌اند که در یک روز دوازده هزار مزدکی کشته شد. کتاب‌های ایشان را سوزاندند و اموالشان را مصادره کردند.

پیام مزدک

ثعالبی از قول مزدک می‌نویسد: «خداوند وسیله معیشت را در زمین نهاد تا مردم آنها را به تساوی میان خود تقسیم کنند چنانکه هیچ یک از آنان نتواند بیش از سهم خود بگیرد، اما مردم به یکدیگر ستم ورزیدند و در پی آن بر آمدند تا بر دیگری برتری یابند؛ زورمندان ناتوانان را بشکستند روزی و دارایی را برای خود گرفتند. بسیار ضروری است که از توانگران بگیرند و به تهیدستان دهند چنانکه همه در دارایی برابر گردند. هر آنکه در خواسته، زن و کالا فزونی حق او بر آن‌ها بیش از دیگران نیست.

فردوسی بزرگ چنین می‌گوید:

همی​گفت هر کو توانگر بود/تهیدست با او برابر بود

نباید که باشد کسی بر فزود/ توانگر بود تار و درویش پود

جهان راست باید که باشد به چیز/ فزونی فزونی توانگر حرامست نیز

زن و خانه و چیز بخشیدنیست/ تهیدست کس با توانگر یکیست

من این را کنم راست تا دین پاک/ شود ویژه پیدا بلند از مغاک

محمد بن عبدالکریم شهرستانی هم می‌نویسد: مزدک مردم را از مخالفت، دشمنی و کشتار باز می‌داشت. چون بیشتر درگیری‌ها به سبب مال و ثروت و زن روی می‌دهد.

بدین ترتیب او خواستار مساوات و برابری مردم و مالکیت و توزیع عادلانه زن و خواسته بوده‌است. با بررسی و غور در ساختار نظام ساسانی و قوانین حقوقی مربوط به زنان ساسانی می‌توان به درستی فهمید که مزدک برای کاستن امتیازات طبقات بالا، تعدیل و تغییر قوانین به سود تهیدستان تلاش می‌کرده‌است. از جمله توزیع ثروت از طریق تقسیم اراضی بزرگ، جلوگیری از احتکار، تعدیل سهم مالکان از بازده زمین، ادغام آتش مقدس و کاستن تعداد آتشکده‌ها و ساده کردن سازمان دستگاهی موبدان زرتشتی و به دنبالش کوتاه کردن دست روحانیون در امور اجرایی کشوری.

اما افکار مزدک پس از او قرن‌ها همچنان پنهانی دوام داشت و انتشار می‌یافت. نیم قرن پس از او، پسر خاقان بزرگ ترکان غربی، به همراهی فقرا و محرومان اطراف، بخارا را متصرف شد و زمین داران و بازرگانان بزرگ را مجبور به فرار کرد اما خود نیز سرانجام سرکوب شد. در قرن هشتم میلادی نیز در خوارزم براساس عقاید مزدک عصیانی صورت گرفت که دیری نپائید و از هم پاشید.

تعالیم مزدک برای همیشه در اذهان توده‌های ایرانی ماندگار شد و هر ازگاهی از جائی به‌شکلی سر برآورد. در تاریخ ایران چندین متفکر بزرگ تظاهر به مسلمانی می‌کردند، ولی تراوش فکرشان همان است که مزدک گفته بود. در میان اینها خَیّام و عین القضات همدانی از همه بارزترند. آن‌دسته از شعرای ایرانی که که ترویج فکر آزادیِ انسان و شادزیستی و دوری از اندوه و آزار انسان و موجودات زنده کرده‌اند تعالیم مزدک را بازتاب داده‌اند. جمعیت «اخوان الصفا» که در سدهٔ چهارم هجری در بصره توسط هفت‌تن از ایرانیانِ دوزبانه پایه‌گذاری شد و اصول و فروعِ عقایدشان را در ۵۱ جزوه ­به‌نام «رسائل إخوان الصفاء»­ منتشر کردند (و به‌زودی جریانی به‌نام «باطنیان» از درون تعالیمشان بیرون آمد)، از جهات بسیار زیادی بازتاب‌دهندهٔ تعالیم مزدک بودند. حتی در بیرون از ایران نیز آثار تعالیم مزدک را در میان برخی از متفکران ظاهراً مسلمان می‌بینیم. مثلا، ابوالعَلاء مَعَرّی در سروده‌هایش یک مزدکی تمام‌عیار است.
آرامگاه مزدک

ساختاری هشت ضلعی به نام پیر سرخ در شهر لار کهن وجود دارد که به باور برخی دانشمندان و ایرانشناسانآرامگاه و یادمان مزدک است

موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |

اهل حق نام مسلکی است عرفانی که در سده هفتم هجری توسط سلطان اسحاق بنیان گذاشته شده‌است.

دربارهٔ تاریخچهٔ مسلک اهل حق بین محققان اختلاف نظر وجود دارد.

مکری مسلک اهل حق را یکی از رشته‌های انشعابی و وابسته به مذهب تشیع می‌داند. او معتقد است این مسلک مجموعه‌ای است از عقاید و آرای خاصی که از عهود سالفه وجود داشته و بعدها با ذخائر معنوی اسلام و اساطیر ایران قدیم و افکار فرق غالی)غلاته) که در مناطق غرب ایران پراکنده بوده‌اند، در هم آمیخته و در برخورد با حوادث، در زمان‌های مختلف، اشکال گوناگونانی به خود گرفته است. اما بر حسب سنت خود پیروان حقیقت، این طریقه دنبالهٔ نوعی احساس ژرف مذهبی است که سینه به سینه از سلف به خلف می‌رسیده و نیز دنبالهٔ همان اصولی بوده است که شاه مردان حق علی بن ابی‌طالب )ع) به سلمان و به عده‌ای از یاران نزدیک خود آموخته است

صفی‌زاده در این باره می‌نویسد: بنا به نامه سرانجام این مسلک از روز ازل پی ریزی شده است ولی از اسناد و مدارک خطی چنین برداشت می‌شود که این مسلک در قرن دوم هجری توسط بهلول و یارانش با استفاده از عقاید و ذخایر معنوی ایران مانند؛ آیین زردشتی و مانوی و بهره‌گیری از دین اسلام و آیین مسیحی و کلیمی و افکار فرق غالی پس از اسلام پی‌ریزی شده است. ولی صفی‌زاده خود معتقد است پیدایش مسلک اهل حق نوعی ایستادگی در برابر اعراب بوده است

مینورسکی مسلک اهل حق را مشتق شده از مذهب شیعه می‌داند که سرانجام منجر به تشکیل یک سیستم مذهبی مجزا شده و در اساس آن افراط‌گرایی شیعه قابل مشاهده است.

نورعلی الهی در کتاب برهان‌الحق، مسلک اهل حق را وابسته به مذهب شیعه اثنی عشری جعفری می‌داند

خواجه‌الدین ریشه مسلک اهل حق را نامشخص دانسته و می‌نویسد: در کتب قدیمه مربوط به ادیان، مانند الفرق بین الفرق و ملل و نحل شهرستانی که از آثار قرن پنجم و ششم می‌باشند، نامی از این فرقه برده نشده است. همچنین پیروان این فرقه سعی می‌کردند اسرار خود را فاش نکنند و این امر سبب گردیده کسی از تاریخ پیدایش مرام اهل حق اطلاعی نداشته باشد. او معتقد است برخی از اعتقادات پیروان اهل حق که پایه و اساس مرام اهل حق را تشکیل می‌دهند، از نظر اسلام مطرود است و معتقد بودن به این گونه عقاید سبب جدایی مسلک اهل حق از اسلام گردیده است. او در ادامه می‌گوید: ولی پیروان اهل حق پیدایش مسلک خود را از عالم الست(عالم ذر) می‌دانند

گروه دیگری از نویسندگان معتقدند گر چه اهل حق خود را مسلمان و شیعه می‌داند و مانند شیعیان به ائمه هدی اعتقاد دارند، ولی اساس مذهب آن‌ها صرفاً اسلامی نیست. بلکه مرام آن‌ها مجموعه‌ای است از عقاید و تعالیمی که تحت تأثیر افکار زرتشتی، مسیحی، مانوی و کلیمی بوده است. آن‌ها نشانهٔ بارز تشیع در این مسلک را اعتقاد به وجود حضرت علی می‌دانند، ولی معتقدند ایمان و اعتقاد پیروان اهل حق درباره حضرت علی (ع) از حد متعارف خارج شده و به درجه غلو رسیده است

تأسیس مسلک اهل حق

بر طبق کلام سرانجام (کتاب مقدس اهل حق)، مسلک اهل حق از روز ازل وجود داشته و تعلیماتش به صورت سِر نزد انبیا و اولیا بوده و در هر دوران به گروه معدودی از یاران محرم منتقل شده است. تا اینکه در قرن هفتم هجری، سلطان اسحاق آن اسرار ازلی را به صورت قانون به یارانش ابلاغ کرد، از این رو، بنیانگذار این مسلک محسوب می‌شود

یاران: یاران سلطان اسحاق به گروه‌های زیر تقسیم شده‌اند: هفتن، هفتوانه، هفت نفر اهل قول طاس، هفت هفتوان، چهل تن، چهل چهل تنان، هفتاد و دو پیر، نود و نه پیر شاهو، شصت و شش غلام کمربند زرین، هزار و یک غلام خواجه صفت، بیور هزار غلام و بی ون غلام

هفتن: مخفف هفت تن است، که از یاران طبقهٔ اول سلطان اسحاق محسوب می‌شوند. آن‌ها برای هدایت مردم، در هر دورانی در قالب انبیا و خاصان ظاهر می‌شوند
هفتن دارای مقام هفت ملک مقرب‌اند و نام آن‌ها به شرح زیر است: پیر بنیامین) هم مقام و هم ذات جبرئیل مامور هدایت جهت رستگاری) سمت پیری بر عموم اهل حق را داشته است. داود (هم مقام اسرافیل مأمور نفخ صور جهت بیداری) سمت دلیلی بر عموم اهل حق را عهده دار بود. سومین یار سلطان، پیرموسی بود که سمت دفترداری و منشی سلطان را برعهده داشت. او هم ذات میکائیل بود که مأمور ثبت اعمال است. مصطفی داودان (هم ذات عزرائیل مامور غضب و قبض روح) ریاست امور انتظامات را عهده دار بود. خاتون دایراک ملقبه به خاتون رمزبار (هم مقام حورالعین) علاوه بر اینکه مادر سلطان بود، شفیع یاران و رئیس جامعه نسوان اهل حق نیز بود. شاه ابراهیم و بابا یادگار (شاه یادگار) نیابت سلطنت عرفانی سلطان را داشته‌اند، از آنجایی که سلطان خودش لقب شاهی معنوی داشت آنان را هم شاه خطاب کرد. شاه ابراهیم هم مقام عقیق (ملک طیار) و بابایادگار هم مقام ایوت می‌باشد

شرایط ورود به مسلک اهل حق

سرسپردن: بر طبق کلام سرانجام هر فرد اهل حق (ذکور و اناث) مکلف است سر خود را توسط پیر و دلیل بسپارد در غیر این‌صورت اهل حق محسوب نمی‌شود. افراد سرسپرده به دو گروه چکیده و چسبیده تقسیم می‌شوند. چکیده شامل کسانی است که نسل اندر نسل اهل حق بوده‌اند. چسبیده شامل گروهی است که بر اثر بیداری باطن و از روی علاقه به مسلک اهل حق گرویده‌اند

خاندان‌ها:

 طبق دستور مرام اهل حق هر یک از پیروان مسلک اهل حق مکلف به داشتن پیر و دلیل برای سرسپردن می‌باشند. در زمان سلطان اسحاق بنیامین سمت پیری و داود سمت دلیلی بر عموم اهل حق داشتند. ولی به دلیل عدم تأهل و نداشتن اولاد، سلطان اسحاق هفت خاندان به نام سادات خاندان حقیقت دائر نمود تا نسل‌های آینده‌ی پیرو مسلک اهل حق، در هر زمان پیر و دلیل داشته باشند

اسامی خاندان‌ها عبارت‌اند از: ۱- خاندان شاه ابراهیم، ۲- خاندان عالی قلندر، ۳- خاندان بابایادگار ۴- خاندان سید ابوالوفا ۵- خاندان میرسور، ۶- خاندان سید مصفا، ۷- خاندان حاجی بابو عیسی.

بعد از سلطان اسحاق در قرون یازدهم و دوازدهم و سیزدهم هجری چهار خاندان دیگر نیز به اسامی ذوالنوری، آتش بیگ، شاه حیاس، بابا حیدر دائر گردید. صفی‌زاده نام خاندان بابو عیسی را باویسی و خاندان سید مصفا را مصطفایی ثبت کرده است

مقدسات اهل حق

کلام سرانجام

 کلام سرانجام عبارت است از آداب و رسوم مسلکی و عبادات اهل حق که توسط سلطان اسحاق و یارانش بیان و نسل به نسل منتقل شده است. در قرون اولیهٔ تأسیس مسلک اهل حق، انتقال این متون توسط کلام‌خوان‌ها صورت می‌گرفت، ولی بعدها ثبت آن‌ها آغاز شد. این کلام‌ها به تدریج به سبب سهل‌انگاری بعضی از کلام خوان‌ها، فراموشی و همچنین سروده شدن کلام‌هایی به زبان‌های کردی، ترکی توسط بزرگان اهل حق با یکدیگر تفاوت‌هایی پیدا کردند که این عوامل سبب جدایی برخی از جماعات اهل حق شد و امروزه نمی‌توان کلام‌هایی که در بین اهل حق یافت می‌شود را همگی معتبر محسوب کرد

جم و جم خانه

محلی است که اهل حق برای اجرای مراسم خاص خود در آنجا جمع می‌شوند. از این‌رو در بین پیروان اهل حق از اهمیت خاصی برخوردار است از نظر اهل حق شرکت در جم به جای عبادات دائمی، کافی است مینورسکی معتقد است در میان پیروان اهل حق عبادت فردی کمتر مورد توجه قرار گرفته به طوری که آن‌ها اهمیت فراوانی برای اجتماع کردن (جم) قائل‌اند، زیرا در نزد آن‌ها جم گشایندهٔ مشکلات است. جم در اوقات ثابتی تشکیل می‌شود و در جم خانه به هنگام عبادت کلام‌ها همراه با طنبور و با صدای بلند خوانده می‌شود. مراسمی مانند سرسپردن، ازدواج و نام‌گذاری کودک و ... نیز در جم‌خانه انجام می‌شود

 

نذر و نیاز

 آنچه در جم‌خانه به عنوان نذر و بر طبق قانون اهل حق دعا داده شود را نذر گویند ‌نذر و نیاز از واجبات یارسان است[۲۳] و در نزد اهل حق از اهمیت و احترام ویژه‌ای برخوردار است.

روزه اهل حق:

 هر اهل حق مؤظف است سه روز در سال روزه دار باشد. پیروان اهل‌ حق غالباً، آن را در زمستان به‌ جای می‌آورند و به آن )روزه مرنوی( گویند. با این حال در مورد تاریخ و نام این سه روز بین تمامی گروه‌های اهل حق وحدت عقیده وجود ندارد. حتی گروه‌هایی از اهل حق از جمله آتش بگی روزه مرنوی را بر خود حرام می‌دانند و آن را به‌جای نمی‌آورند

ارکان اهل حق

ارکان مسلک اهل حق بر روی چهار پایه قرار دارد: پاکی، راستی، نیستی و ردآ.

پاکی: اهل حق باید درون و برونش از هر حیث و هر جهت، و به هر اسم و رسم پاک باشد. یعنی در ظاهر جسم و لباس و مکان و کسب و خوراکش، و در باطن اندیشه و گفتار و کردارش، تماما پاک و بی‌غل و غش باشد.

 

راستی: راه راست رفتن است، و آن به جای آوردن دستورات و ترک نواهی خداست. بعبارةاخری بندگی به خدا و پرهیز از دروغ و گناه را راه راست گویند

نیستی: یعنی نیست و نابود کردن کبر و غرور و خودپسندی و خودخواهی و هوا و هوس نفسانی و طغیان شهوانی و تمام رذایل اخلاقی از خودش، و به طور مطلق تسلیم مقدرات شود: غیر از رضای خدا چیزی نخواهد، و بعبارةاخری از خود بی‌خود و فنا فی‌الله گردد.

ردآ: خدمت و کمک و فداکاری بی‌ریا نسبت به مخلوق خداست، چنان باشد «رنج خود و راحت یاران طلب» بر او صدق کند.

مظهریت و جامه به جامه

مظهریت: مظهر در اصطلاح اهل حق یعنی روحی که در نتیجه سیرکمال صیقل پیداکرده و نور ذات الهی را منعکس می‌کند.
اعتقاد به مظهریت در مسلک اهل حق از اهمیت خاصی برخوردار است. در مورد مظهریت برخی می‌گویند دین یاری مبتنی بر اصل وحدت وجود است  برخی نیز می‌گویند اهل حق برکسی اطلاق می‌شود که در جستجوی جلوه ذات حق در انسان باشد. زیرا مظهریت آینه‌ای است که منعکس کننده خداست

جامه به جامه: انسان با گردش در جامه‌های مختلف نتایج اعمال زندگی قبلی خود را می‌بیند و در انتها با عوض کردن هزار و یک قالب، روحش به ابدیت ملحق می‌شود

خواجه‌الدین می‌گوید: پیروان اهل حق به حلول و تناسخ معتقدند و این اعتقاد آن‌ها را از اسلام جدا کرده است در این مورد میان پیروان اهل حق اختلاف نظر است. گروهی از آن‌ها به حلول روح اعتقاد دارند نه به تناسخ
گروهی به سیرکمال و معاد و بازگشت روح در قالب زندگی‌های متوالی با تعداد معین و زمان محدود برای طی مسیر کمال معتقدند، و از نظر آن‌ها تناسخ و حلول روح مردود است.

 

 

گروه‌های مختلف اهل حق

پیروان اهل حق به نام‌های مختلف اهل حق، یارسان، نصیری، اهل طایفه، علی‌اللهی و شیطان پرست معروف‌اند. در آغاز ایجاد مسلک اهل حق پیروان آن وحدت عقیده داشته‌اند. با گستردگی جماعت اهل حق و مهاجرت ایلات به دیگر مناطق به تدریج اختلافات میان اهل حق شروع شد و پیروان آن به گروه‌های مختلفی تقسیم شدند.

 علت این اختلاف‌ها عبارتند از: نقل سینه به سینه کلام‌ها، دسترسی نداشتن پیروان به کلام‌های مؤثق، سودجویی برخی از پیشوایان محلی، تفاوت زبان، ملیت، رسوم قومی و اجتماعی پیروان و بی‌سوادی اکثریت پیروان.
گروهی از اهل حق معتقدند دین آن‌ها دین یاری است و سلطان اسحاق )در آن دوران( اسرار الهی را به صورت قوانین و ارکان اهل حق به یاران ابلاغ نمود از این رو ارتباطی با دیگر ادیان ندارند.
گروهی دیگر در اثر آمیزش با فرق دیگر، عقاید خود را با اعتقادات آن‌ها یکی دانسته‌اند، گر چه خود را یارسان می‌نامند، ولی عملاً از نظر اعتقادی، گروهی از آن‌ها علی‌اللهی و گروهی دیگر شیطان پرست هستند
گروهی دیگر خود را تابع مذهب شیعه اثنی عشری جعفری می‌دانند و معتقدند آئین حقیقت، دین نیست و مسلک اهل حق تابع مذهب اثنی عشری جعفری است

 

مناطق زیستی و زندگى مردم فرقه اهل حق در ایران و کشورهای دیگر

استان کرمانشاه

شهرستان کرمانشاه و روستاهاى گربان، روستاهاى منطقه عثمانوند و سان رستم، برخى از روستاهاى توابع ماهى دشت، وروستاهاى منطقه بیلوار به نامهاى: میان دربند، بالا دربند، پشت دربند.

شهرستان اسلام آباد غرب و حومه آن:

سودان علیا و سفلى، چُنگُر حدود شصت الى هفتاد روستا از کل روستاهاى کوزران سنجابى که حدود 135 روستا مى باشد ،و 56% ساکنان خود کوزران پیرو مرام اهل حق مى باشند، احتمالا چهل هزار نفر از مردم اسلام آباد و حومه آن پیرو این مذهبند.

شهرستان کرند غرب

کرند غرب و توابع آن از عمده ترین مراکز اهل حق است. علاوه بر شهر کرند ساکنان قریب به 120 روستاى تابع دهستان گهواره به جزچند روستا که پیرو مذهب شافعى مى باشند ،اهل حق هستند. از روستاهاى معروف منطقه کرند: حریر، سرمیل ، سرخه لیزه، گهواره، بیامد، بروند، قلعه زنجیر، گردکان گور، گورا جوبو توت شامى را مى توان نام برد.. علاوه بر این روستاهاى بیونیش  در حدود 15 روستا همگى اهل حق هستند که جزو کرند مى باشند.

سر پل ذهاب

بیش از 20% سکنه این شهر پیرومسلک اهل حق مى باشند و حداقل 23 روستا از حومه آن نیز همین مسلک را دارند.از روستاهاى معروف: پس پس، رشید عباس دول الیاس، جلالوند سفلى، بَلَوان و روستاهاى قَرَه بُلاغ و روستاهاى تابع دهستان بزمیر آباد را مى توان نام برد. روستاهاى حومه شهر درشعاع مساحت ده کیلومترى شهر قرار دارند ولى روستاهاى دهستان بزمیر آباد (پشت تنگ) بیش از چهل کیلومتر از شهر فاصله دارند.

قصر شیرین

گر چه هنوز همه سکنه شهر وروستاهاى حومه قصر شیرین مورد تحقیق قرار نگرفته است ولى به نظر مى رسد بیش از ده درصد مردم آن بر مرام اهل حق مى باشند.

 

صحنه و دینور

حدود سى الى چهل درصدمردم صحنه پیرو مذهب اهل حق هستند و بسیارى از روستاهاى حومه آن همین مرام را دارند. جمعیت اهل حق در بخش دینور نیز قابل توجه است. روستاهایى از کنگاور و اسد آباد نیز تحت پوشش اهل حق منطقه صحنه و دینور میباشند.


استان لرستان

 در قسمتهایى از نواحى تابعه استان لرستان نیز فرقه اهل حق به طور پراکنده سکونت دارند. از جمله این مناطق که عموماً روستایى هستند بلوران واقع در جاده اسلام آباد غرب، پل دختر و نیز حومه گراب و روستاهایى از توابع نورآباد،قسمت هایى از بوالوفا و بخشى از طایفه ذوالنور اهل حق بوده اند . گرچه در این منطقه تحول چشمگیرى صورت گرفته و با گرایشات روز افزونى که به سمت انجام فرایض دینى دیده مى شود دیگر این فرقه پایگاه فرهنگى و اجتماعى مناسبى در بین مردم ندارد.


استان آذربایجان شرقى

در بخش ایلخچى از قصبات معروف تبریز عده اى از طرفداران ( فرقه اهل حق ) سکونت دارند. طبق تحقیقات به عمل آمده اهل حق هاى این ناحیه معروف به گورانى هستندکه به نظرمیرسد از منطقه گوران به مرکزیت گهواره ( کرند غرب ) در گذشته هاى دور به این سمت مهاجرت کرده باشند.


حوالى تهران و مازندران

در هشتگرد ، رودهن ، بومهن و خود تهران ، مراکزى وجود دارد که در آن اهل حق ها ساکن اند. همچنین بخشى از مردم کلاردشت، کجور و روستاهاى پول و فیروز کلا از توابع کجور اهل حق مى باشند.


استان زنجان و همدان

در ناحیه اسد آباد همدان و قسمتهایى از توابع آوج و رزن حد فاصل همدان و زنجان کم و بیش جمعیت اهل حق به صورت پراکنده سکونت دارند.

مناطق زندگى مردم فرقه اهل حق در خارج از کشور نیز بدین شرح است :

کردستان عراق

در حوالى کرکوک افرادى از این فرقه وجود داشته اند اگر چه با نامهاى دیگر و عناوین مختلف ، علاوه بر فرقه اهل حق فرقه هاى دیگر نیز در این نواحى موجود بوده که ریشه در فرهنگ ایرانیان دارند.

ترکیه، آلبانى

در ترکیه فرقه هایى وجود دارند معروف به بگتاشى که علوى نیز نامیده مى شوند ودر دوره اى نبض قدرت سیاسى ـ نظامى ترکیه را در دست داشته اند . فعلا عبادتگاه آنها تکیه نام دارد. اهل حق هاى ایران آنها را یکى از شاخه هاى اهل حق مى دانند.

در کشور اروپایى آلبانى نیز عمدتاً شیعیان آنجا تحت همین نام به بگتاشى معروف اند که شعبه اى از اهل حق مى باشند.

سوریه

در کشور سوریه جمعیت قابل توجهى وجود دارند که تحت عناوین علویین ، نصیریه و على اللهى معروف بوده که عمدتاً در شمال و شمال غرب آنجا سکونت دارند که اخیراً گرایشاتى به سمت انجام فرایض دینى صحیح اسلامی داشته اند.

افغانستان

در قسمتهاى شمال افغانستان و برخى مناطق دیگر این کشور جمعیت قابل توجهى تحت نام على اللهى و یا اسماعیلیه معروف اند. فعلا افراد این فرقه بیشتر تحت رهبرى سید منصور نادرى در شمال این کشور نفوذ دارند.

 


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |

شیوا )سانسکریت: शिव به معنی نیک‌اختر یا فرخ‌پی) یکی از بلندپایه ترین ایزدان آئین هندو است. شیوا خدای آفریننده، نگهدار آسمان و زمین، نابودکننده اهریمنان، بخشاینده گناهان و بسیارکننده روزیست.

مشخصات شیوا

چشم سوم

چشم سوم شیوا که بر پیشانی او قرار گرفته، چشم عقل است که آن را با نام( بیندی (- bindi می‌شناسند. این چشم ورای ظاهر را می‌نگرد. همچنین آنطور که در اذهان عمومی نقش بسته‌است، این چشم سوم با انرژی خاص شیوا که عوامل و گناهان اهریمن را نابود می‌کند نیز رابطه دارد.

گردنبند مار کبرا

شیوا از مرگ مبرا است و اغلب بعنوان حامی در مواقع اضطراب شناخته می‌شود. او در ازای تندرستی جهان، زهر هلاهل را می‌نوشد. گفته می‌شود مصونیت شیوا در مقابل این زهر، بخاطر مار کبرایی است که همسر او، پارواتی به دور گردن او بسته‌است.

این مار کبرا، نماینده مرگی است که شیوا بر آن غلبه کرده و همچنین، نماد انرژی خاص مارها است که تحت تسلط شیوا درآمده‌است.

موهای پریشان

دسته موهای پریشان او، نشان دهنده این است که او ارباب باد یا وایو  است.

هلال ماه

شیوا روی سر خود، هلال پنج روزه ماهی را حمل می‌کند. این ماه در نزدیکی چشم سوم قرار گرفته و نشان دهنده این است که شیوا علاوه بر قدرت زایش، توانایی نابود کردن را هم دارد. علاوه بر این، این هلال ماه نمودی از زمان نیز هست.

گنگ مقدس

گنگ مقدس، رودخانه‌است که از موهای پریشان شیوا جریان یافته و شیوا اجازه داده تا این رودخانه بر روی زمین جاری شده و برای انسان‌ها زندگی به ارمغان بیاورد.

طبل

طبل شیوا که در دست او قرار گرفته، منبع تمامی صداها و زبان‌ها در جهان است. این طبل را با نام "Damru" می‌شناسند.

ویبوتی

ویبوتی سه خط از خاکستر کشیده شده بر روی پیشانی است که نشان دهنده جوهره بدی در انسان است (جهل، خودپرستی و خشونت(.

خاکستر

شیوا بدن خود را با خاکستر گورستان پوشانده‌است تا نشان دهد مرگ و زندگی در کنار هم هستند و مرگ نیز، واقعیتی در کنار زندگی است.

پوست ببر

ببر، جانور دست‌آموز شاکتی، ایزد توان و نیرو است. شیوا بالای هر نوع نیرو و قدرتی است؛ او ارباب شاکتی است؛ بنابراین پوست ببری که او به تن دارد نشان دهنده این است که او بر هر قدرتی پیروز است. همچنین ببر نماینده شهوت است. شیوا پوست ببر به تن دارد تا نشان دهد بر شهوت نیز غلب آمده‌است.

پوست فیل و گوزن

فیل‌ها نماینده غرور هستند. شیوا پوست فیل به تن کرده تا نشان دهد بر غرور پیروز شده‌است. همچنین گوزن نماینده ذهنی است که نمی‌تواند تمرکز کند. شیوا پوست گوزن پوشیده تا نشان دهد ذهن خود را کنترل می‌کند.

رودراکشا

شیوا بندهایی به دور مچ دست خود بسته‌است که به نظر می‌رسد کاربرد درمانی دارند.

عصای سه شاخه

عصای سه شاخه شیوا، تریشول نشان دهنده سه عملکرد ویژه هستند: خلق، نگهداری و مرگ. این عصا در دست شیوا، نشان دهنده این است که تمامی این قدرت‌ها در کنترل او هستند. برداشت دیگر این است که این سه شاخه، نماینده گذشته، حال و آینده هستند که نشان می‌دهند زمان در کنترل شیوا است

ویشنو

ویشنو دومین ایزد از ایزدان سه‌گانه هندو و جنبه نفوذگر و حفاظت‌گر خداوند است. نام این ایزد مذکر در نوشته‌های روحانی آئین هندو همچون یجورودا، ریگ‌ودا و باگاوادگیتا آمده‌است.

واژه ویشنو از فعل «ویش» به معنی چیرگی و نفوذ داشتن است. در ریگ ودا، ویشنو از ایزدان تراز اول نیست، بلکه نماد نیروی آفتاب است که در سه گام از هفت ناحیه جهان می‌گذرد و کلیّه اشیاء را با گرد نور خویش احاطه می‌کند. برخی از مفسران ریگ‌ودا این سه گام را به مظاهر سه‌گانه نور که آتش و برق و خورشید باشد، تعبیر کرده‌اند. بعضی دیگر آن را سه وضع خورشید، یعنی موقع طلوع، هنگام ظهر و وقت غروب دانسته‌اند

این ایزد بنا به باور هندوان در دوران‌های مختلف به صورت مظاهر مختلف آشکار می‌گردد و تاکنون در ۱۰ پیکر گوناگون نمود یافته است. ویشنو امروزه نیز پرستش می‌شود ویکی از کیش‌های دین هندو که ویشنو را تمرکز پرستش خود قرار داده ویشنوپرستی نام دارد. مهابهاراتا هزار نام و لقب برای ویشنو برشمرده‌است

ویژگی های ویشنو

در پورانا آمده‌است که وی را رنگ ابرهای آبی تیره است، و او را چهار دست است، که در آن یک برگ نیلوفر آبی، یک گرز، یک صدف حلزونی و یک حلقه گرفته‌است. در ویشنو سهاسراناما، آمده‌است که گوهر کنونی در تمام جهان‌های بی شمار بر دست اوست، و ویشنو پرودگار گذشته، حال و آینده و آفریننده آنهاست، او که بر اقیانوس‌ها تکیه زده‌است، آفرینش را استوار می‌دارد.

ویشنو که پیشتر از او با لقب نارایَنه یاد شده از خدایانی است که گاه در موقعیت برترین خدا قرار می‌گیرد. او در ریگ‌ودا «رخنه‌گر در همه چیز» و خدای خدایان (دِوَدِوا) است و در اوپانیشادها گاه «همان برهما، همان مهادیو (شیوا)، همان ویشنو، همان ایندیرا، همان بی‌نقصان و همان نور بزرگ است». و گاه از همه خدایان بزرگ‌تر است. و هر چه‌است «همان نارایَنَه‌است که دورکننده همه نادانی هاست» و زمانی که او بود «نه برهما بود، نه مهادیو، نه آب، نه آتش، نه ماه، نه آسمان، نه زمین، نه ستاره‌ها و نه آفتاب. او یگانه بود و از تنهایی ناآرام شد». او خدای مرتضان و سالکان است و آنهابعد از ریاضت و اعمالِ بسیار نوری مثل روشنی چراغ می‌بینند. آن نور ویشنو و شخص بزرگ است و در همه پر است

ویشنو علت برتر همه چیز و نفس همه چیز است. همه جا هست و تمام هستی را در برگرفته، نامتناهی است و صفات، اعمال و نیروهای او نامحدود است. جهان تجلی اوست و بر آن فرمان می‌راند. «آن را آفریده و در آن وارد شده

رودره نیز مانند ویشنو گاه در جایگاه برترین خدا قرار می‌گیرد. اما تفاوت اساسیِ آن با ویشنو در این است که هر چند از آفرینندگی او سخن رفته، در مورد رودره تأکید بر جنبه ویرانگری اوست


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |

هندوئیسم، هندوگرایی یا آئین هندو دینی با سه هزار سال دیرینگی و میلیون‌ها پیرو است. هندوگرایی پس از مسیحیت و اسلام سومین دین بزرگ جهان است هشتاد درصد از جمعیت ۱٫۲ میلیاردی هندوستان پیرو آیین هندو هستند و حدود ۳۰ میلیون نفر دیگر از پیروان هندوئیسم نیز در دیگر کشورها زندگی می‌کنند

برخلاف سایر ادیان جهانی، هندوئیسم را نمی‌توان برپایه یک اقتدار یا جزم‌باوری اصلی ریشه‌گرفته از یک موجودیت روحانی یا یک کتاب مقدس تعریف کرد.

 هندوان مفهوم یکتاپرستانه خدای خدایان را می‌شناسند، و اغلب هنگامی که از خدا سخن می‌گویند به یک رب‌النوع خاص هندو اشاره دارند، اما هندوئیسم، متضمن چندخداپرستی و فرقه‌گرایی است. بنابراین، هندوان با اعتراف ضمنی به محدودیت دانسته‌های انسان، توافق کرده‌اند که درباره اصول عقاید توافق نداشته باشند. در نتیجه هندوئیسم بیشتر بر کردار تاکید دارد تا بر عقیده؛ و زیربنای اخلاقی آن تکثّری تقریبا نامحدود دارد.

. برای دستیابی به آرمان‌های هندوگرایی، افراد می‌توانند رویکردهای گوناگونی را پیشه کنند. از آنجا که باورهای کهن و نو در هندوگرایی در کنار هم جریان دارند، باورها و رویکردهای هندوها گاه متناقض به نظر می‌آیند. هندوئیسم با نداشتن یک نظام عقیدتی یکپارچه و یک کتاب مقدس به عنوان هسته اصلی، توجهی به تقسیم جهان به مؤمن و غیر مومن ندارد. هندوئیسم همانقدر که یک دین است، یک شیوه زندگی نیز هست. هندوان در یافتن راهی که باید در پیش گیرند از آزادی زیادی برخودارند، اگر چه آنان برای تشخیص آنکه در موقعیتی خاص، کردار درست و درخور کدام است، همواره با نگرانی‌هایی روبرو هستند، اما این دین انعطاف زیادی از خود نشان می‌دهد

این امر باعث شده که در طول زمان و در جوامع گوناگون هندو در سراسر جهان با تنوعی بعضا گیج‌کننده در باورها و کردارها روبرو شویم

این آیین تغییر یافتهٔ آیین ودایی هند است. دین آریایی‌های مهاجر به هند که متون آن اشتراکات بسیاری با اوستای زردشت دارد. باورهای اقوام بومی هند، مانند تمدن درهٔ موهنجودارو، در خدایانی مانند رودره تجلی یافت که در دوران بعد در قالب خدایان اصلی آیین هندو متجلی شد.

با وجود گوناگونی زیاد میان شاخه‌های هندوگرایی و پیروان آن، چند باور اولیه در همه آن‌ها مشترک است. این باورهای اولیه عبارتند از باززایی )دوباره زاده شدن)، امکان رهایی از باززایی توسط رستگاری؛ و باور به قوانین کارما ) هر چه بکاری همان بدرَوی( و دارما ) نظم ذاتی و درونی اشیاء و پدیده‌ها). روش زندگی هندوها پیرامون این مفاهیم شکل می‌گیرد

به باور هندوها، یک روح واحد کیهانی به نام برهمن وجود دارد. هر موجود زنده یک روح ذاتی آتمان و خدایی دارد که با برهمن یکی است. از آن‌جا که موجودات زنده این را درک نمی‌کنند و فریب این تصاویر ناماندگار جهان ظاهری را می‌خورند روح‌های ذاتی افراد در تله بدن‌ها گیر افتاده و نمی‌تواند به برهمن بپیوندد. تنها زمانی که فرد این یگانگی ارواح را کاملاً درک کرد، آتمان می‌تواند از چرخه زایش دوباره و قانون کارما بگریزد و به برهمن جاویدان بپیوندد

 در آئین هندو، برهمن به ۲ صورت تعریف میشود: نیرگونا برهمن(Nirguna) و سگونا برهمن(saguna). نیرگونا برهمن اصلی را بازگو می‌کند که برهمن را بالاتر از حس بشری و سخن و کلمه میداند و بیان میدارد که روح واحد جهانی غیر قابل توصیف است. اما سگونا برهمن سعی در شناساندن برهمن با صفات قابل لمس دارد. اصل سگونا برهمن، برهمن را به شکل خدایان مختلف قابل پرستش میداند. دین برهمایی دارای سه خدا مرد با نام‌های: برهما، ویشنو و شیوا است. خدایان زن آئین هندو شامل پارواتی، دوی، و لاکشمی می‌باشد.

در هندوئیسم، یوگا، پارسایی صوفی‌وار، مراقبه و پرستش ایزدان به عنوان راه‌های گریختن از باززایی دانسته می‌شوند.

آئین هندو در قدیم دین برهمایی خوانده می‌شد که به برهما، خدای هندوان اشاره می‌کرد و امروزه پیروان این آئین را هندو می‌نامند که نام درستی نمی‌باشد. شهر مذهبی برهماییان بنارس می‌باشد مهمترین نوشتار در این دین وداها و اوپانیشاد ها میباشند.

در هندوئیسم آفریننده و آفریده یکی هستند و دو روی یک سکه‌اند.

دارما را می‌توان به دین، قانون، تکلیف، عدالت و بسیاری مفاهیم دیگر ترجمه کرد اما درواقع شامل همه این مفاهیم می‌گردد. دارما به عنوان تکلیف، وظیفه منظم فرد است که در هر شرایطی به نحوی عمل کند که عدالت تحقق یابد.یعنی به شکل مقتضی و مناسب عمل کند.

هیچ چهرهٔ مقتدری را نمی‌توان در میان هندوان سراغ گرفت که مدعی آن باشد که مبیّن حقیقت مطلق، انحصار قوانین نافذ و الگویی با کاربرد جهانی باشد.

هندوئیسم شکل تکامل یافته جانمندباوری )آنیمیسم) است و به همین دلیل بنیانگذار آن شناخته شده نیست. این آیین گونه‌ای فرهنگ، آداب و سنن اجتماعی است که با پاکسازی نفس و ریاضت همراه شده و در تمدن و حیات فردی و جمعی مردم هندوستان نقش بزرگی داشته‌است.

اصول دین هندو عبارت است از اعتقاد و احترام به کتاب‌های باستانی و سنت‌های دینی برهمنان و پرستش خدایانی که به ظهور آنها در دوره‌های کهن باور دارند. اعتقاد به وازایش ( تناسخ( و رعایت مقررات طبقات اجتماعی در معاشرت و ازدواج، همچنین احترام به موجودات زنده، به‌ویژه گاو، به عنوان نماد حاصلخیزی زمین، از اصول آن دین است. لفظ «اُم» به معنای آمین برای هندوان بسیار تقدس دارد و از سویی اسم اعظم الهی به شمار می‌رود و از این نظر به اسم اعظم یهوه در دین یهود شباهت دارد

ریشه‌ای هندوگرایی به دوران نوسنگی و دوره هاراپی (۵۵۰۰ تا ۲۶۰۰ پیش از میلاد) بازمی‌گردد. مردمان باستان در سراسر جهان باورهای شَمَنی داشتند و هندواروپاییان نیز از این قاعده جدا نبودند. شمن‌باوری شاخه آریایی در هند خود را به صورت باورهای تانترا نشان داد و تانتراها از سرچشمه‌های آیین هندوئیسم به شمار می‌آیند. این باورهای نخستین بعدها در میان آریاییان اشکال نوین‌تری به خود گرفته و سنتی را پدید آوردند که سنت وِدایی نامیده می‌شود و این سنت در نوشته‌هایی به نام وداها تبلور یافته است.

هندیان باستان گوشت گاو می‌خوردند اما به مرور زمان در سنت ودایی خوردن گوشت گاو به عنوان نماد حاصلخیزی زمین، گناه به‌شمار آمد. با گذر زمان باور به جهان آخرت و سپس باور به زایش دوباره (تناسخ) نیز وارد چارچوب عقیدتی هندوها شد. درپی آن هندوها به این معتقد شدند که ما انسان‌های روی زمین، روان‌های بیدارنشده و ناآگاهی هستیم که در چرخه‌ای دردناک از زایش و مرگ گرفتار آمده‌ایم و راه رهایی از این چرخه و رسیدن به رستگاری این است که با مراقبه ) درون‌پویی) و انضباط شخصی برای برون‌جستن از این چرخه به اندازه کافی امتیاز جمع کنیم.

آداب و رسوم پیچیده و طولانی روحانیون برَهمَن‌ها و فاصله گرفتن آن‌ها از مردم، و هم‌چنین نظام طبقاتی سخت در جامعه هند وجود کاست‌ها باعث پدید آمدن جنبش‌های اعتراضی مذهبی در هند در سده ششم پیش از میلاد شد؛ بوداگرایی و جایین‌باوری دو جنبش مهم اعتراضی علیه هندوئیسم بودند که در این دوره پدید آمدند

سده‌ها بعد، با ایجاد پادشاهی موریا، و گرویدن شاه آشوکا به بوداگرایی، هندوها که چیرگی آیین بودا را تهدیدی برای کیش خود یافتند، ناچار به تجدید ساختار در هندوئیسم شدند و برخی باورهای بودایی هم‌چون مفهوم کارما (امتیازهای کردار نیک) و قابل انتقال بودن کارما به زندگی‌های بعد هر فرد را وارد نظام عقیدتی هندوئیسم کردند. هم‌چنین به منظور قابل دسترس‌تر کردن دین هندو برای عموم، روحانیون هندو مسئله پرستش ایزدهای شخصی برای هر فرد مومن را مطرح کردند و بدین‌طریق نقش ایزدهای ویشنو- شیوا- کریشنا - راما برجسته شد و نقش ایزدهای اصلی دوره ودایی ازجمله ایندرا کاهش یافت.

در اواخر سده هشتم میلادی، فیلسوفی به نام شانکارا این موضوع را مطرح کرد که براهما و آتمان )ذات نفس) هر دو در اساس یکی هستند و ایزدان شخصی مورد پرستش هندوها نمودهای ناقصی از یک براهمای برتر است که «بی‌چون» است و با صفاتی که می‌شناسیم قابل تشخیص نیست

بعدها داستان‌های حماسی مهاباراتا و به‌ویژه ۱۸ گفتار از آن به نام باگاوادگیتا در میان هندوان به عنوان متون مقدس محترم داشته‌شد. در باگادوادگیتا، ایزد کریشنا به جنگاوری به نام آرجونا در مورد حقیقت آموزش می‌دهد. با گذر زمان طالع‌بینی از طریق اخترشماری نیز از سنت‌های رایج و مهم در میان هندوها شد.

با ورود اسلام به هند در زمان غزنویان، تصوف اسلامی نیز بر هندوئیسم تاثیرگذار شد و یکتاپرستی اسلام نیز گرایش‌های یکتاباوری در هندوئیسم را پررنگ‌تر کرد. ورود اسلام هم‌چنین باعث جبهه گرفتن هندوها و تقویت باورهای دینی آن‌ها در جامعه شد.

در میان سده‌های نهم و هیجدهم میلادی، جنبش‌های موسوم به باکتی دست به تجدید حیات هندوگرایی زدند و با فاصله گرفتن از آموزه‌های خشک شانکارا تمرکز هندوئیسم را بیشتر بر ارتباط قلبی مومن با ایزدها از طریق ایثار، تسلیم و وقف کردن توان و زمان، قرار دادند از سده نوزدهم به این‌سو هندوها بر جامعه مجزایی که نسبت به دیگر ادیان پیرامون خود دارند واقف‌تر شدند و به تعاریف مشخص‌تری از دین و جامعه خود را روی آوردند.

ایزدان آئین هنئو

هندوان به عده بی‌شماری از ایزدان آسمانی و زمینی با نام‌ها و صفات غریب معتقدند و به آنها کرنش می‌کنند و برای هر یک بتخانه‌های با شکوهی می‌سازند. این ایزدان با هم خویشاوندی سببی و نسبی دارند و ویژگی‌های جسمی و روحی هر یک به تفصیل و با ذکر جزئیات در کتب مقدس و فرهنگ دینی هندوان آمده‌است. باور به جلوه‌گری خدایان به شکل انسان و حیوان در ادوار مختلف، نیز بسیار جلب نظر می‌کند دسته‌بندی خدایان در ارتباط با طبقات اجتماعی نیز مرسوم است.

براهما یا همان آفریننده، ویشنو، پاسدار و نگاهبان، و شیوا، نابودکننده کائنات، تثلیث آیین هندو را تشکیل می‌دهند. همسر براهما، ساراسواتی، ایزدبانوی دانش و هنر است. همسر شیوا، پارواتی، ایزدبانوی نیرو و توان است. لاکشمی نیز الهه ثروت است؛ و آدمی به هر سه اینها، دانش و قدرت و ثروت، نیاز دارد

برخی از معروف‌ترین ایزدان هندو عبارتند از

  • اگنی (Agni) یعنی آتش
  • وارونا (Varuna) یعنی آسمان
  • ایشوار (Isvara) یعنی قادر متعال
  • رودرا (Rurdra) یعنی وحشتناک
  • راما (Rama) یعنی دلپذیر
  • کریشنا (Krishna) یعنی آبی پررنگ
  • یاما (Yama) یعنی ارابه ران معادل جم در آیین زردشت) که خدای حاکم بر ارواح مردگان است.
  • اشوین (Asvin) یعنی اسب‌سوار، عنوان دو تن از فرشتگان آیین هندو است.

هندوان بر این باورند که این پزشکان آسمانی برای انسان تندرستی، نیکبختی و دارایی به ارمغان می‌آورند. پرستندگان بت مؤنث زشت‌روی کالی به معنای سیاه معتقدند هدایای ویژه این بت را باید از طریق راهزنی به دست آورد و تقدیم بتخانه کرد. البته معمولا بتان را بسیار زیبا می‌سازند تا آنجا که بت در شعر فارسی کنایه از محبوب زیبا است

 

 


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |

هیرود(عبری:הוֹרְדוֹס هُرودوس، یونانی:ρδηςهیرودیس) یا هیرود اول یا هیرود بزرگ پادشاه و والی یهودیه از سوی امپراتوری روم بود؛ بزرگی او به اندازه‌ای بود که وی را اگوستوس یهودیه خوانده‌اند. او دشمنانی را که قصد داشتند وی را نزد آنتونیوس یا اوکتاویانوس بی اعتبار سازند، فرونشاند و حکومت استبدادی برپایه نظم در یهودیه برقرار کرد

 وی در سالهای تنگدستی، مردم را از پرداخت مالیات معاف کرد، موافقت روم را با کاهش مالیات به دست آورد و به یهودیان مستقر در خارج کشور امتیازاتی بخشید، زیان‌هایی را که پس از خشکسالی به کشاورزی اورشلیم رسیده بود، جبران نمود؛ همچنین تجارت در بازارها و بنادر توسعه یافت.

هیرود در سالهای نزدیک ۷۴ پیش از میلاد زاده شد. آنتیپاتر، او را والی ربع جلیل قرار داد و برادرش را به حکمرانی اورشلیم منصوب کرد. هیرود، از سوی امپراتوری روم پشتیبانی می‌شد؛ اما سنهدرین او را به بی بند و باری اخلاقی و خونریزی متهم کرد.

هیرود، تحت تأثیر فرهنگ و تمدن یونانی بود، و خود نیز قصد داشت وحدت فرهنگی، در قلمرو یونان به وجود آورد؛ به همین دلیل به ترویج اخلاق، رسوم، لباس، افکار، ادبیات و هنر یونانی پرداخت. وی دانشمندان یونانی را پیرامون خویش گرد می‌آورد و مقام‌های عالی رسمی و دولتی را به آنها می‌بخشید. نیکولائوس دمشقی را رایزن رسمی و تاریخ نویس مخصوص خود کرد.

وی در اورشلیم، یک نمایشگاه بزرگ ترتیب داد و پیرامون آن‌ها را با ساختمان‌هایی که با نام اگوستوس بنیاد می‌شد، آراست. مسابقات پهلوانی همراه با موسیقی یونانی و جنگهای گلادیاتور را رواج داد. وی همچنین دستور داد در میدان‌ها، تندیس‌ها و پیکره‌های یونانی برپا کنند. او همچنین در جلیل، کاخی نو برای خود بنیان نهاد و برای ساخت آن از معماران رومی کمک گرفت.

در سال هجدهم فرمانروایی، هیرود قصد کرد هیکل سلیمان را از نو بسازد. هرچند یهودیان با پیشنهاد او بر ویرانی هیکل پیشین که به دستور کوروش ساخته شده بود، موافقت نکردند. هیرود به توسعه هیکل دست زد. کار هیکل جدید در یک سال و نیم پایان یافت و صحن بیرونی آن نیز هشت سال به طول انجامید. او در ساخت هیکل، به قوانین یهودی توجه کرد و هزار کاهن را به خانه سازی گماشت. معبد ساخته شده، در سال ۷۰ پس از میلاد، به دستور تیتوس واژگون گشت.

او همچنین بر کوه موریا، جایی را به مساحت بیش از شصت هزار متر مربع تسطیح نمود، و به دستور وی گرداگرد آن رواق‌هایی ساخته شد که بام آن‌ها از چوب سدر بود و منبت کاری شده بود. این بام روی چند ردیف از ستونهای به سبک کورنتی قرار داشت. در بیرون حیاط اصلی، دکانهای صرافی برقرار گشت که در آنجا پول ایرانی را با پولهای عبری که در حرم مورد قبول بود، معاوضه می‌کردند.

در عهد جدید

بر اساس انجیل متی در عهد جدید، پس از زاده شدن عیسی، سه مغ)سه مرد مجوس(از ایران، به دیدار هیرودیس آمدند تا درباره خبر زاده شدن پادشاه یهود از او پرسش کنند، چرا که اختر وی را در شرق دیده بودند. هیرود، پیش از آن از کاهنان و کاتبان شنیده بود که کریستوس یا مسیح یهودیان در بیت لحم یهودیه زاده می‌شود؛ پس مردان مغ را به بیت لحم فرستاد و از آن‌ها خواست که هرگاه آن بچه را یافتند، به وی آگاهی دهند؛ اما مردان مجوس بر اساس رویایی که دیده بودند، هیرود را آگاه نکردند.

همچنین در عهد جدید آمده‌است که یوسف پدر عیسی، در خواب دید که هیرود قصد کشتن عیسی را دارد و به همین دلیل به مصر هجرت کرد. همچنین بر اساس انجیل، هیرود تمام نوزادان پسر زیر دو سال را در بیت لحم، کشت.

اعتبار تاریخی این رویداد مشخص نیست، زیرا هیچ منبع تاریخی به چنین کشتاری اشاره نکرده‌است.

متن آیه مربوط چنین است:

آنگاه، چون مسیح در عصر هرود پادشاه در بیت‌اللحم یهودیه زاده شد، فرزانگانی چند از مشرق‌زمین به اورشلیم آمدند و گفتند: ”آن مولود کجاست، پادشاه یهود؟ زانکه ما ستاره او را در مشرق دیده‌ایم و (اینک) برای پرستش او آمده‌ایم. هرود پادشاه چون سخن (ایشان) بشنید(سخت) برآشفت و تمام اورشلیم(نیز) همراه او (به تکاپو افتاد). و آنگاه که جمله کاتبان و کاهنان بزرگ قوم را گرد هم آورد، از آنها پرسید ”مسیح باید کجا زاده شود؟“ و آنها بدو گفتند ”در بیت‌اللحم یهودیه، چرا که از سوی نبی چنین مکتوب(آمده) است: و تو(ای) بیت‌اللحم در سرزمین یهودا، از دیگر امیران یهودا کوچک‌تر نیستی زیرا که از تو حکمرانی (به ظهور) خواهد آمد

و بر قوم من‏، اسرائیل حکم خواهد راند.

بنا به روایت یوسفوس، هیرودیس ده زن و چهارده فرزند داشت:

دوریس: که از او پسرش آنتیپاتر سوم زاده شد و در سال چهارم پیش از میلاد کشته شد.

ماریام اول: وی نوه هیرکانیوس دوم و خواهر آریستوبولوس بود که هر دوی آنان را هیرود به قتل رسانیده بود. ماریام، بر اساس روایت یوسفیوس، تندخو بود و میان زنان خاندان سلطنتی حکمفرما بود. به دلیل دشمنی این زن با مادر و خواهر هیرود، پادشاه او را به زندان افکند و به توطئه خواهر، وی را مسموم نمود. اعدام ماریام، سبب دیوانگی و آشفتگی هیرود شد؛ چنان که بعدها مادر و خواهرش را نیز به قتل رسانید. کمی بعد، آنتیپاتر، پسری که از زن اولش داشت، به او ثابت کرد که آلکساندر و آریستوبولوس، دو پسری که از ماریام داشت، در صدد توطئه دیگری هستند. هیرود این موضوع را به شورایی مرکب از یکصد و پنجاه عضو رجوع کرد و این شورا، در سال ۶ قبل از میلاد، آن دو جوان را به مرگ محکوم کرد. دو سال بعد، نیکولائوس دمشقی خود آنتیپاتر را متقاعد ساخت که برای گرفتن جای پدر توطئه کنند. هرودس دستور داد آنتیپاتر را نزد او بیاورند و محکوم سازند.

مریم دوم دختر کاهن اعظم یهودی شمعون شیموئن بود. این دختر یهودی، هیرود دوم را برای پادشاه زائید.

مالتاسه او برای پادشاه چهار دختر و دو پسر به نام آرخیلاوس و آنتیپاس زائید.

کلئوپاترا اورشلیم دو پسر او هیرود فیلیپ دوم و تتراک هیرود بود.

پالاس که پاسائل را زائید.

پایدرا که دختری به نام رکسانا زائید.

الپیس

نام دو همسر دیگر پادشاه و فرزندان آنها در تاریخ ذکر نشده‌است.

داستان قتل حضرت یحیی‌(علیه السلام(

حضرت یحیی قربانی روابط نامشروع «هرودیس»، پادشاه هوسباز فلسطین با یكی از محارمش شد. وی دل خود را در گرو عشقی آتشین به «هیرودیا» دختر زیبای برادرش نهاد و تصمیم به ازدواج با او گرفت. همین كه خبر آن به پیامبر بزرگ خدا، حضرت یحیی(علیه السلام) رسید، آشكارا اعلام كرد كه این ازدواج، نامشروع و مخالف دستور «تورات» است و من با چنین كاری مبارزه خواهم كرد. سر و صدای سخنان حضرت یحیی در تمام شهر پیچید و به گوش «هیرودیا» رسید. او كه پیامبر خدا را مانعی در مقابل آرزوهای پلید خود می‌دید، تصمیم گرفت، ایشان را از سر راه خود بردارد. بنابراین، زیبایی خودش را دامی برای او قرار داد و در «هیرودیس» نفوذ كرد.

روزی هیرودیس به او گفت: «هر آرزویی داری، از من بخواه كه آرزویت حتماً برآورده خواهد شد.» هیرودیا گفت: «من سر یحیی را می‌خواهم، چرا كه او نام ما را بر سر زبان‌ها انداخته و همه مردم را به عیب‌جویی ما نشانده است، اگر می‌خواهی دل من آرام شود، باید او را بكشی!» هیرودیس هم، بی‌درنگ یحیی(علیه السلام) را كُشت و سر آن حضرت را در مقابل هیرودیای بدكار قرار داد.

مرگ هیرودیس

بنا به روایت یوسفوس، هیرود در ماه مارس یا آوریل ۴ پیش از میلاد، ۳۷ سال پس از به پادشاهی نشستن، و ۳۴ سال پس از مرگ آنتیگونوس، مُرد. پادشاه در این روزها، به بیماری استسقا، زخم معده، تب، تشنج، دهان بویناک، افسردگی و پارانویا مبتلا بود و پس از نجات از همه توطئه‌ها، در صدد خودکشی برآمد. مرگ او، پنج روز پس از اعدام آنتیپاتر، به دستور او بود. پس از مرگ او، پسرانش هیرود آرخیلاوس، هیرود آنتیپاس و هیرود فیلیپ دوم، قلمرو را میان خود تقسیم کردند. ایهود نتصر، در ۷ مه ۲۰۰۷، به کمک گروهی از دانشگاه عبری اورشلیم، موفق به شناسایی و کشف مکان دقیق مقبره هیرود بزرگ شد.

 

 


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |

بُختُنَصّر نام چند تن از پادشاهان بابل است که هر یک شهرتی افسانه‌ای بر هم زده‌اند. از جمله اولین حمله به هیکل(همان معبد سلیمان) یهودیان در اورشلیم و نابودی آن و اسارت قوم یهود به یکی از آنان نسبت داده می‌شود. همچنین گفته می‌شود دانیال نبی هم‌دورهٔ یکی از این پادشاهان همنام بوده‌است.

در نوشته‌های پهلوی، به صورت "بخت خسرو" (Baxt-xōsrō) آمده‌است این کلمه به صورت بخت‌النّصر صحیح نیست؛ که بخت‌نصّر کلمه‌ای عربی نیست، و بخت(در اصل بُوخَت) در عبری به معنای فرزند یا بنده‌است، و نَصَّر نام بت و صنمی است؛ و طبق نظر برخی منابع اسلامی دلیل این نام‌گذاری آن است که او را در نوزادی نزد بتی یافتند و پدرش را نمی‌شناختند، از این رو او را به آن بت منسوب کردند.

برخی هم معتقدند که این نام در اصلِ بابلی، با تلفظ «نبوکودوری اوصَّر Nabu - Kudurri - Ussur» متشکل از سه بخش «نبو: الهه حکمت بابلی»، «کودورو: جانشین یامرز» و «اوصّر: حمایت کن» است. این نام در زبان فارسی و عربی به صورت برگردان آوایی «نبوکدنزر» هم آمده‌است. نام او در منابع به شکل‌های زیر نیز آمده‌است: نبوکد نصّر، نبوکد ناصر، نبودکد نزر[و]، نبوکذ نصّر، نِبُوخَذنِصَّر، نبوخدنصر، نبوخدناصر، نبوخدراصر(Nebuchadrezzer)، بوخت نرسی و بخت‌نسر.

بخت نصر در کتاب "مقدس" به صورت "نبوکه نصر" آمده و آن بهترین و بالا ترین القاب شهر بابل بوده است، او پسر «نبو پولاسر» و مؤسس مملکت بابل. بخت النصر مرکب از دو نام بخت (به معنی پسر) و نصر (که نام بتی است) می باشد یعنی پسر بت نصر. از مشهور ترین پادشا هان سلسلۀ خود بلکه می‌ توان گفت از مشهور ترین سلاطین دنیا بوده است. در تاریخ از دو پادشاه به این نام یاد شده، نخستین آنها متعلق به سلسلۀ چهارم بابل و دومی متعلق به سلسلۀ نو بابلی یا کلده است، شخص مورد بحث، دومی می ‌باشد، همان گونه که ذکر می ‌شود شهرت او بر اثر حمله‌ اش به اورشلیم و بیت المقدس و باز تاب وسیع آن در کتاب مقدس است. بخت نصر معاصر " ارمیا " و " دانیال نبی " بوده و قیام او حدود ششصد سال پیش از میلاد مسیح رخ داده است.

در قاموس کتاب مقدس آمده وی پادشا هی بزرگ بود که دانیال وی را "ملک الملوک" می ‌نامد. او باغ هایی بسیار زیبا در تپه ‌های مصنوعی، ایجاد کرده بود که از جملۀ عجایب دنیا محسوب می‌ شده و رود های بسیاری برابر آبیاری زمین ها حفر نموده بود، حاکم ظالم و سخت دلی که مجوسیان و ساحران را می ‌کشت به جرم اینکه قادر به تعبیر خواب هایش نبود ند، مردم را دستور می ‌داد تا او را عبادت کنند با وجودی که خودش پادشاه آسمان ها را یکی از خدا یان فرض می‌ نمود و او را پرستش می‌ کرد

بخت النصر که از جبار ترین، ستمکار ترین و خون خوار ترین پادشا هان دنیا به شمار می آمد، فرزند یکی از پادشا هان بابل در زمان ارمیای پیامبر بود. مادرش که او را در اثر رابطه پنهانی با مردی حامله شده بود، پس از به دنیا آوردن فرزند ش، او را از خود جدا و به کنار بتی سنگی در میان شهر بابل به نام نصر رها کرد تا کسی از وجود کودکش آگاهی نداشته باشد. از قضا کودک زنده ماند و به مدت یک سال توسط ماده سگی تغذیه کرد.تغذیه او از شیر سگ سبب می شود تا از نظر روحی، از دنیای آدمیان به کنار رود و از نظر قوای جسمی بسیار نیرو مند گردد. پس از یک سال، باری دیگر به آغوش مادر خویش باز گشت و نزد او به سن هفت سالگی رسید. با اینکه این کودک زشت رو،به بیماری آبله دچار بود و پاهایش از ناحیه زانو لنگ می زد،اما هیچ کودکی تاب پایداری در برابر زور و نیرو مندی هایش را نداشت. در حالی که تا ۱۲ سال در کنار مادر خویش به هیزم شکنی سر گرم بود، خدا وند بعد از ۱۲ سال، به پیامبران خویش (دانیال و ارمیا) خطاب کرد که از سر زمین بیت المقدس به سمت نینوا و بابل به نزد او بروید و از وی امان بگیرید، چرا که این کودک روزی بر خاندان بنی اسرائیل قدرتمند خواهد شد. پس آن دو پیامبر، پا به بابل گذاشتند و در پی فرما نبری از فرمان خداوند، به کمک نشانه هایی که در یافت کرده بودند، در جستجوی او بر خاستند. سر انجام، بخت النصر را یا فتند و به او ابلاغ کرد ند که «ای پسر، تو روزی بر خاندان بنی اسرائیل پیروزی خواهی یافت و توانا خواهی شد. امروز ما از تو در خواست می کنیم. تا آن زمان ما را در میان بنی اسرائیل امان دهی».

بخت النصر نیز که از این خبر بسیار خشنود شده بود، عهد و پیمانی بست که به آنها امان دهد. پیامبران خدا به سمت بیت المقدس باز گشتند و به بنی اسرائیل خبر دادند که «اگر به درگاه خداوند متعال توبه نکنید، تمامی شما به دست چنین آدمی نابود خواهید شد!»، اما آنها سخنان دانیال و ارمیا را جدی نگرفتند و از سخن آنها پیروی نکردند. پادشاهی بخت النصر زمینه قدرتمند شدن روز به روز بخت النصر، به خواست خداوند فراهم شد، تا اینکه او مُنشی مخصوص وزیر گردید،اما پس از چند سال کار برای وزیر، سمت او از منشی گری به حاکمیت یک زندان که پنج هزار نفر زندانی داشت، تغییر یافت.در زمانی که بخت النصر، حاکم زندان شده بود،رسم بود که حاکم، زندانیان را به بیابان می فرستاد،تا پشته های خار بیا ورند و او نیز هر روز به آنها فرمان می داد هیزم گرد آوری کنند، سپس، سهم خزینه را می فرستاد و هیزم های باقی مانده را هم از آنها می گرفت،اما سرانجام،یک روز، پادشاه به سبب کمی سهم خزینه، بخت النصر را رنجا نید،او نیز رویه خود را تغییر داد.

از آن پس، هر روز زندانیان را با سلاح های جنگی به سمت شهر می فرستاد و دستور می داد که تمامی انسانها را به وسیله سلاح های خود از میان ببرند. زندانیانِ بخت النصر نیز، با سلاح های خود به شهر ها وارد می شد ند و هر که را که می دید ند، می کشتند. او به هیچ کس رحم نداشت، حتی مادرش را به دست خود کشت. مردم و وزیران نیز که شاهد کشت و کشتار های بی رحمانه بخت النصر بودند، به زودی تسلیم و فرمان بردار او شدند و این گونه بود که این کودتا سبب شد، تا بخت النصر، به آسانی بر شهر چیره گردد و بر تخت پادشاهی شاه بنشیند.

شاه هم که از حضور او ترس بسیار داشت و خونخواری های او را دیده بود، مطیع فرمان جنگ بخت النصر شد. بخت النصر او را با سپاهی بزرگ به سوی مصر و شام فرستاد، تا جای به جای آن شهر را از میان ببرند. وقتی خبر حرکت سپاهیان او به بیت المقدس رسید، ارمیا و دانیال،باری دیگر،به بنی اسرائیل خطاب کردند:«ای مردم بنی اسرائیل، بخت النصر را خدا از خشم آفریده و او بر هیچ کس رحم نخواهد کرد. بدانید که عذاب او سخت است. پس، به بیت المقدس پناه ببرید». بنی اسرائیل، همگی در بیت المقدس گرد آمدند و مشغول خواندن تورات شدند. طولی نکشید که سپاه بخت النصر به آن جا رسید. و هفتاد هزار نفر از اهالی مصر به دست آنها کشته شدند و مسجد الاقصی و همه کتاب های تورات نا بود شد. این لشگر کشی و درگیری توسط بخت النصر، قضایی الهی برای مجازات سرکشی های بنی اسرائیل از فرمان های خداوند متعال بوده است.

خداوند نیز در آیه دیگری می فرمایند: و در کتاب (تورات یا در لوح محفوظ ) خبر دادیم و چنین مقدر کردیم که شما بنی اسرائیل، به یقین دو بار در زمین فساد و خونریزی می کنید و هر بار، به سرکشی بزرگی دست خواهید زد. بنی اسرائیل، دو بار، در کفر و گناه سرکشی کردند و هر دو بار، کیفری بسزا یافتند. نخستین بار، به دست بخت النصر و بار دوم،به دست طیطوس که هر دو بیت المقدس را ویران کردند و این دو خونخوار، هفتاد سال فاصله زمانی با هم داشتند و هر دو،برای عبرت بنی اسرائیل آمد ند و آنها را ادب کرد ند.

سر انجام، پس از این کشت و کشتار ها، بخت النصر با ۷۴۵ نفری که اسیر شان کرده بود، به بابل باز گشت و از این پس که در نتیجه این کودتا توانسته بود، بر بنی اسرائیل چیره شود، فردی به نام غود ولیا را حاکم باقیمانده بنی اسرائیل در بیت المقدس قرار داد، اما چون او مردی بسیار ظالم و ستمگر بود، زنده نماند و به دست اسماعیل (ع) کشته شد.

هنگامی که خبر کشته شدن غودلیا به بخت النصر در بابل رسید، به شدت غضبناک شد و تصمیم گرفت تا یک تن از آن یهود زنده است از پای نایستد و تمامی آنها را میان او و بنی اسرائیل به یکباره قتل عام کند. پس، باری دیگر جنگ در گرفت و هنگامی که او به بنی اسرائیل رسید، آنها به سوی مصر کوچ کردند. بخت النصر نیز به مصر رفت و پس از یک کشتار دست جمعی، گروهی را اسیر کرد و به بابل بر گر دانید.

در میان اسرای دانیال(ع) نیز بود و راه آزادی نداشت، تا اینکه شبی رسید که بخت النصر در خواب صورتی ترسناک و بسیار بزرگ، با رویی روشن، سری از طلا و دست و بازو و سینه سیمین که دور آن از مس و دو ساق پای آن از آهن بود را دید که سنگی از دل کوه حرکت کرد و بر آن صورت فرود آمد،به طوری که هر دو قدمش شکست و تمام صورتش چون غبار شد و بر باد رفت و آن سنگ،همچنان در جای او رشد کرد، تا اینکه به کوهی بزرگ تبدیل شد و تمام زمین را فرا گرفت.

در این حال، بخت النصر تمامی تعبیر خواب کنند گان و حکیمان بابل را به منظور تعبیر خواب خویش فرا می خواند،اما از آنجایی که همگی از تعبیر خواب وی فرو ماندند، دستور داد تا تمامی حکیمان بابل را بکشند.اما دانیال با آگاه شدن از این تصمیم بخت النصر در مورد حکیمان بابل،به نزد بخت النصر رفت و از او خواست حکیمان را ببخشد و تعبیر خواب خویش را به او بسپارد. آنگاه،خواب او را چنین تعبیر نمود:«ای بخت النصر، تو بر تمام بنی اسرائیل و تمام دولتها بر تری خواهی یافت و در اواخر، خداوند متعال، دولت و سلطنتی را ظاهر می سازد که این دولتها را محو خواهد نمود و تا ابد الدهر، پاینده خواهد ماند.

بخت النصر از تعبیر خواب دانیال که خبر از پادشاهی در سرزمینی پهناوری می داد، بسیار خوشحال شد، بنابر این در خواست او را پذیرفت، بر او سجده کرد، به او پاداش فرا وان داد و از آن پس، او را حاکم تمام سرداران سپاه و حاکمان در گاه خودش قرار داد، کشور خودش را به دانیال بخشید و او را رئیس الوزرای خودش خواند.

دانیال هم در این فرصت توانست، تا به آسانی، مردم را به دین حضرت موسی (ع) دعوت کند. در روایتی از شیخ صدوق(ره ) ضمن حديث طويلى ، ماجراى دانيال نبى  را اين چنين نقل مى كند: بخت النصر، حضرت دانيال و عده ديگرى را به اسارت گرفت و چون به فضل او پى برد و شنيد كه بنى اسرائيل ، انتظار ظهورش را مى كشند و فرج را در او اميد دارند، دستور داد كه آن حضرت را در چاهى بزرگ و گود، به همراه شيرى بيا فكنند تا او را بخورد، اما (به امر پروردگار )آن شير به دانيال نزديك نشد و او را نخورد. شبى بخت النصر در خواب ديد كه گويا دسته هايى از ملائكه از آسمان به چاهى كه دانيال در آن بود، بر وى سلام مى كنند و بشارت فرج به او مى دهند (ين خواب در او اثر گذاشت و)صبح كه از خواب بيدار شد، از كرده اش پشيمان گشت و فرمان به آزادى دانيال داده از آن حضرت عذر خواهى نمود و علاوه بر اين ، مشورت در امور مملكت و نيز قضاوت بين مردم را به او وا گذار نمود كه بنى اسرائيل بدين سبب از حالت اختفا و پريشانى به در آمدند. 

باغهای معلق بابل

  بخت النصر در حوالی ۶۱۲ ق. م با دختر هووخشتر پادشاه ماد ازدواج کرد و برای رضایت خاطر همسرش باغ های مرتفعی را بر تپه ای مصنوعی که مردمش ساخته بودند بنا کرد که این باغ ها به باغ های معلق بابل معروف و از عجایب هفتگانه دنیا به شمار می رفتند. یکی از کارهای مهمش ساخت سدی بود که از طرف شمال و جنوب بابل برای حفاظت شهر از دشمن ساخت و این سد ممکن بود در موقع تهاجم خارجی، تمام جلگه بابل را از شمال به دریاچه تبدیل سازند.

بخت النصر در قرآن

نام بخت نصر در قرآن نیامده است ولی در ذیل برخی آیات به صورت مبهم با اختلاف گزارش های بسیار به او اشاره شده است: وَقَضَینا اِلی بنی اسرائیلَ فِی الْکتابِ لَتُفسِدُنَّ فِی الْارضِ مَرَّتَینِ وَلَتَعلُنَّ عُلُوّا کبیراً فَاِذا جاءَ وَعْدُ اولئهُما بَعَثنا عَلَیکمْ عِباداً لَنا اُوْلی بأسٍ شَدیدٍ فَجاسوا خِلالَ الدَّیارِ وکانَ وَعْداً مَفعُولاً ما به بنی اسرائیل در کتاب (تورات) اعلام کرد یم که دو بار در زمین فساد خواهید کرد و بر تری جویی بزرگی خواهید نمود.

هنگامی که نخستین وعده فرا رسد گروهی از بندگان پیکار جوی خود را بر ضد شما می‌ انگیزیم (تا شما را سخت در هم کو بند، حتی برای به دست آوردن مجرمان) خانه ‌ها را جستجو می‌ کنند و این وعده‌ ای است قطعی. 

آیات فوق سخن از دو انحراف اجتماعی بنی اسرائیل است که منجر به فساد و برتری جویی می‌ گردد، که به دنبال آن خدا وند مردانی نیرو مند و پیکار جو را بر آنها مسلط ساخته تا آنها را سخت مجازات کنند و به کیفر اعمالشان بر سانند.

در اینکه قرآن به کدامیک از این حوادث اشاره می‌ کند در میان مفسران گفتگو بسیار است، راویان اسلامی حمله کنند گان به بنی اسرائیل را چند نفر ذکر کرده‌ اند که در این بین شهرت بخت نصر از دیگران بیشتر است. جدای از اینکه آیات قرآن به وقوع این حملات در گذشته صراحت ندا رند ولی عموم مفسران به وقوع حداقل یکی از این دو حمله به دست بخت نصر اتفاق نظر دارند. بخت النصر (نبوکد نصر) یکى از سلاطین بابل در حدود ششصد سال قبل از میلاد بر آنان آمده بود. وى پادشاهى نیرو مند وصاحب شوکت ویکى از ستم کاران عهد خود به شمار مى رفت ودر آغاز از بنى اسرائیل حمایت مى کرد ولیکن چون از ایشان تمرد و عصیان دید لشکر هاى بى شمار به سرشان گسیل داشت ، وایشان را محاصره وشهر ها یشان را در هم کوبید و همه را ویران ساخت ، مسجد الاقصى را خراب و تورات وکتب انبیاء را طعمه حریق ساخت و مردم را قتل عام نمود، جمع زیادی از یهود یان را به قتل رسا ند به طوریکه دیگر کسی از حافظان تورات باقی نماند، باز ماندگان را نیز به اسارت برد و به بابل کوچ داد، و تا بخت النصر زنده بود و مدتى بعد از مرگ او، احدى نبود که از ایشان حمایت و دفاع کند.

بنی اسرائیل همچنان در ذ لت و خواری در بابل بسر برد ند تا آنکه کورش هخامنشی یکى از پادشاهان ایران تصمیم گرفت به بابل سفر نموده وآنجا را فتح کند. وقتى فتح کرد نسبت به اسراى بنى اسرائیل تلطف و مهربانى نمود وبه ایشان اجازه داد تا دو باره به وطن خود سرزمین مقدس بروند وایشان را در تجدید بناى هیکل (مسجد اقصى ) وتجدید بنا هاى ویران شده کمک نمود، و به عزرا یکى از کاهنان ایشان اجازه داد تا تورات را برایشان بنویسد، واین حوادث در حدود چهار صد و پنجاه واندى قبل از میلاد بود. برخی گفته ‌اند: بیت المقدس یک بار در زمان داود (ع) و سلیمان (ع) ساخته شد و بخت نصر آن را ویران کرد، این همان وعدۀ اولی است که قرآن به آن اشاره می ‌کند و بار دیگر در زمان پادشاه هخامنشی ساخته شد و آن را " طیطوس رومی " ویران ساخت. و از آن پس همچنان ویران ماند تا در عصر خلیفه دوم که آن سرزمین بوسیله مسلمانان فتح شد

سرانجام بخت النصر

وجود دانیال نبی(ع) در حکومت استبدادی و ظالمانه بخت النصر، حجتی آسمانی بر مردم بود، تا بدانند، تا زمانی که پیامبران بر گزیده برای هدایت هستند، ستمکاران نیز برای انتقام از بیداد گران فرصت داده می شوند، تا قیام کنند و داد مظلوم را از ظالم ، به نحو انتقام و کیفر بگیر ند. گفته شده است: پس از گذشت چند سال از خوابی که بخت النصر دیده بود و بعد از به حکومت رسیدن دانیال در بابل، خداوند در ازای ستم های بخت النصر و به تسخیر در آوردن تمامی دنیا ، وی را، به مدت هفت سال، به شدت عذاب کرد و پس از آن هفت سال، بخت النصر بخش نامه ای صادر کرد که به خدای دانیال و ارمیا، ایمان آورده است. برخی دیگر گفته اند در اواخر عمر در اثر گناهان بسیار به صورت حیوانی مسخ یا دیوانه شده، خود را گاو می ‌پنداشت، مدتها در جنگل به سر می برد که در این مدت همسرش تمام امور را در دست داشت. برخی سر انجام وی را پس از دوره ‌ای مسخ شدن و بخشش از سوی خداوند و باز گشت به هیئت انسانی ذکر کرده‌ اند. وی در سال ۵۶۱ قبل از میلاد از دنیا رفت و مدت سلطنتش را چهل و چهار سال ذکر کرده اند


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |

شینتو (انگلیسی:Shinto ژاپنی:神道) یعنی راه خدایان، آئین باستانی ژاپن است . این آئین ایزدبانوی خورشید به نام آماتِه‌راسو (天照) را نگهبان سرزمین اجدادی می‌داند و خاندان امپراتوری را از نسل این خدا و تجسم وی می‌شمارد.

 

آماتراسو

آماتِراسو (天照) آماتراسوومیکامی天照大神 یا 天照大御神، یا اوهیرو-مِنوموچی-نو-کامی (大日孁貴神)، در اساطیر ژاپنی ایزدبانوی خورشید است. وی مهم‌ترین ایزد در آئین شینتو است. آماتراسو نخستین فرزند از "سه فرزند برجستهٔ" ایزاناگی  و بزرگ‌ترین کامی است.

همچنین خاندان پادشاهی ژاپن ادعا می‌کند که آماتراسو جدهٔ بزرگ ایشان است و تا سال ۱۹۴۵ وی )جدهٔ برجستهٔ امپراتور( نامیده می‌شد. در واقع، پرچم ژاپن نماپرداز آفتاب است و حتی نیهون )ژاپن در زبان ژاپنی) به معنی سرزمین آفتاب تابناک است

کتاب کوجیکی شرح می‌کند که ایزاناگی پس از برگشتن از یومی (جهان زیرین) یا (سرزمین مردگان) مشغول مراسم تطهیر شد و هنگام شستشو، آماتراسو از چشم چپش آفریده شد، برادرش/خواهرش تسوکویومی از چشم راستش آفریده شد، و سپس برادرش سوسانو از دماغش آفریده شد. البته خدایان دیگری در حال شستشوی ایزاناگی آفریده شدند، ولی آماتراسو، تسوکویومی و سوسانو (سه فرزند برجسته)به شمار می‌آیند.

پس از اتمام مراسم تطهیر، ایزاناگی مشغول امتیاز دادن به فرزندانش شد. آماتراسو آنچنان درخشان و تابان بود که پدرش گردن‌بند آراسته با گوهر می-کورا-تانا-نو-کامی را به عهدهٔ او واگذار کرد و وی را به بهشت فرستاد تا تاکاآماهارا (高天原) "سرزمین عالی آسمانی" را حکومت کند. سپس ایزاناگی، تسوکویومی را به حکومت شب و سوسانو را به حکومت دریا موکل کرد.

آماتراسو و تسوکویومی هر کدام به مسؤولیت‌های خویش پرداخت، اما سوسانو مخالفت کرد و به جای حکمرانی بر دریا مشغول گریه و ناله و زاری گشت. او جوری می‌نالید که درختان و موجودات پژمرده شدند و سبب شد که پدرش وی را از بهشت بیرون براند. سوسانو پیش از بیرون رفتن از بهشت برای خداحافظی نزد خواهرش آماتراسو رفت.

آماتراسو به زیارت برادرش بدگمان شد. اما سوسانو برای نشان دادن صمیمیت خود پیشنهاد مبارزه‌ای بر ایزدبانو عرضه کرد: هر کدام باید چیزی از اشیای دیگری را به آدمیزاد تبدیل کند. آماتراسو از شمشیر برادرش سه آدمیزاد درست کرد و سوسانو از گردن‌بند خواهرش پنج آدمیزاد ساخت . آماتراسو آن پنج آدمیزاد را از آن خود دانست (چرا که از گردن‌بندش درست شده بودند) و این سوسانو را خشمگین کرد. پس شالی‌زار خواهرش را ویران کرد، یک تاتو پوست کنده را بر کارگاه بافندگی‌اش (مانند کارگاه قالیبافی) انداخت و یکی از خدمتکارانش را کشت. آماتراسو در حالتی آمیخته از خشم و اندوه در غاری به نام «آما-نو-ایواتو» پنهان شد. این پنهانی باعث کسوفی طولانی شد

پس از پنهان شدن آماتراسو در غار آما-نو-ایواتو و بستن آن، جهان از روشنائی و زندگانی محروم شد و دیوها بر زمین حکومت کردند. خدایان با هر وسیله‌ای تلاش کردند تا آماتراسو را فریفته و او را از آن غار بیرون بیاورند، ولی هیچ یک کامیاب نشدند. سرانجام، اوزومه ایزدبانوی خوشی و شادی موفق شد. اوزومه آیینه‌ای را بر درختی کنار غار آویزان کرد و شروع به رقصیدن و عریان شدن کرد. خدایان نیز شروع به خندیدن و هلهله بسیار کردند و از صدای بلند فریادهای شورانگیز آنان آماتراسو کنجکاو شد و نگاهی دزدانه به آن جمع خندان انداخت و علت آن همه سر و صدا و شلوغی را پرسید. خدایی که در آن نزدیکی ایستاده بود پاسخ داد که ایزدبانوی تازه‌ای به میان آمده است. آنگاه به آیینه اشاره کرد و آماتراسو که تا آن زمان تصویری از خود ندیده بود برای بهتر دیدن، آهسته به سوی آیینه رفت و خدایان توانستند او را از غار بیرون بکشند و وی را قانع کنند که به آسمان برگردد. سپس دروازهٔ غار را محکم بستند تا آماتراسو دیگر به آن بازنگردد

آماتراسو از غار بیرون رفت و به آسمان برگشت و دوباره جهان را روشنائی بخشید. سپس او شالی‌زارها را آفرید و برنج در آن‌ها روییدن گرفت. او همچنین هنر نساجی به‌وسیلهٔ دستگاه بافندگی را اختراع کرد و مردم را درویدن گندم و پرورش کرم‌های ابریشم بیاموخت

تاریخچه شینتو

کیش مهایانای بودایی در حدود سال ۵۵۲ میلادی به ژاپن وارد شد و پس از برخورد با شینتو، سرانجام بسیاری از عناصر بودایی را به مذهب شینتو منتقل کرد. پرستش خدایان ملی و امپراتور، کرنش و قربانی برای مردگان و وطن‌پرستی از آداب این آئین است. نوعی فتوت به نام بوشیدو (武士道) به معنی طریقه دلاوران که تا اندازه‌ای از آئین ذن الهام می‌گرفت، جوانمردی و مقاومت برای شرف را الزام می‌کرد. آئین شینتو نیز بارها نوسازی شده‌است و پرستش امپراتور از سال ۱۹۴۶ توسط خود وی منسوخ گردیده‌است. اکنون در ژاپن این آئین در کنار آئین بودا به حیات خود ادامه می‌دهد

کتاب دینی

آیین شینتو مانند ادیان اسلام و مسیحیت و یا دیگر ادیان کتاب مقدسی ندارد، حقیقتی که خود نشانهٔ مهمی از ویژگی دین شینتویی است. هر چند که بعضی از ضبط‌های تاریخی قدیمی به عنوان متونی معتبر شناخته می‌شوند و از این رو مبنای تاریخی و معنوی شینتویی را به وجود می‌آورند. قدیمی‌ترین این کتب به دستور امپراتور وقت تألیف شده و شامل اسطوره و تاریخ اولیهٔ ملت ژاپن است. کتاب کوجیکی مهم‌ترین و قدیمی‌ترین کتاب مذهبی آیین شینتو است. تاریخ نگارش آن برابر با سال ۷۱۲ میلادی است و روایتی از حوادث و رویدادهای تاریخی تا سال ۶۲۸ میلادی ارائه می‌دهد. هر چند که اصل این کتاب با حروف مصور چینی نوشته شده، سبک آن باستانی و ژاپنی خالص است. کتاب دیگر نیهون‌گی یا نیهون‌شوکی به معنای وقایع ژاپن است که ۸ سال پس از کوجیکی به زبان چینی نوشته‌شد، یعنی در سال ۷۲۰ میلادی و سلسلهٔ وقایع را تا سال ۶۹۷ میلادی ادامه می‌دهد. این کتاب با تفصیل بیشتری نسبت به کتاب کوجیکی نوشته شده‌است و از آن جهت که از بعضی رویدادهای واحد چندین روایت به دست داده است، و هم از نظر اینکه موضوعاتی دارد که کوجیکی به آنها نمی‌پردازد، ارزش و اهمیت خاصی دارد. این دو کتاب فقط گزارش‌های باستانی موجود از خاندان سلطنتی ژاپن و قبایل مختلف تشکیل دهندهٔ ملت ژاپن را در بر می‌گیرد و نزد پیروان دین شینتویی منزلت بالایی دارد.

کتاب‌های کوجیکی (طرز نوشتن آن به ژاپنی با کتاب کوجیکی تفاوت دارد.) به معنای سالنامهٔ رویدادهای باستانی، گوگوشویی به معنای گردآوری‌هایی از داستان‌های باستانی و انگی‌شیکی به معنای جزئیات قوانین دوره انگی نیز در زمرهٔ منابع اصلی و اولیهٔ اطلاعات هستند.

شینتو و بودا

آئین بودا در ژاپن در قرن ۸ میلادی کاملاً رواج یافت و به طور رسمی پذیرفته شد. در آن زمان لازم شد که میان آئین بومی و قدیم شینتو از یک سو و آئین بیگانه و نورسیده بودایی از سوی دیگر تلفیقی صورت گیرد. در آن هنگام برخی از روحانیون بودایی اعلام کردند در مکاشفات خود دانسته‌اند که خدایان باستانی ژاپن در حقیقت هر کدام بودی ستو بوده‌اند و آنجا ظهور کرده‌اند. همچنین گفتند اماتراسو یعنی خدای خورشید همان ظهور کامل بودا در کشور ژاپن بوده‌است. این مکتب را ریوبو، یعنی شینتوی ترکیبی نامیدند و به تبلیغ آن پرداختند. بدین شیوه آئین شینتو نوسازی شد و احیا گردید.

بیرون از سرزمین اصل ژاپن آئین شینتویی به عنوان امری مترادف با ناسیونالیسم افراطی، میلیتاریسم و پرستش امپراتور شناخته می‌شود. این مطلب عجیب نیست، چون بی‌تردید، در طی قرون و اعصار همواره طرفداران نظامی‌گری و مصادر قدرت، از دین شینتو برای وحدت افکار و تقویت وفاداری مردم ژاپن استفاده کرده‌اند. شاید هم از لحاظ تاریخی وقوع این امر اجتناب‌ناپذیر بوده‌است.

از ابتدای قرن هفدهم میلادی، ترس از دخالت ملت‌های غربی منجر به سرکوب مسیحیت و دفع خارجی‌ها شد و آیین شینتویی که از جانب ادیان بودایی و کنفوسیوسی به سرکوب و حتی جذب در آنها تهدید شده بود، به سنگر حفظ و استقلال فرهنگ قومی ژاپن تبدیل شد. در نیمهٔ اول قرن نوزدهم، قدرت رو به توسعهٔ غرب امپریالیست، تاریخ طولانی استقلال کشور ژاپن را خدشه‌دار ساخت. در این وضعیت کاملاً طبیعی می‌نمود که دین شینتویی، که ارتباط نزدیکی با خاندان سلطنتی داشت، به مبنایی معنوی برای حفظ و استقلال فرهنگ قومی و حفظ کشور از خطر سلطهٔ خارجی تبدیل شود. در نتیجه شینتو خصلتی بغایت ناسیونالیستی و ملی‌گرایانه پیدا کرد. از همین بابت هم، در خلال جنگ جهانی دوم افکار و اندیشه‌های میهن پرستانه، جنبهٔ مذهبی پیدا کردند اما پس از این جنگ به بازاندیشی دربارهٔ ناسیونالیسم تنگ نظرانهٔ قبلی، بیش از پیش توجه شد

 


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |

درباره این که تابوت بنى اسرائیل و به عبارت دیگر صندوق عهد چه بوده و به دست چه کسى ساخته شد و محتویات آن را چه چیز تشکیل مى داد در روایات و تفاسیر ما و همچنین در کتب عهد قدیم (تورات) سخن بسیار است 

از همه روشنتر چیزى است که در احادیث اهل بیت (علیهم السلام) و گفته هاى بعضى از مفسران مانند ابن عباس آمده است و آن اینکه : تابوت همان صندوقى بود که مادر موسى او را در آن گذاشت و به دریا افکند و هنگامى که به وسیله عمال فرعون از دریا گرفته شد و موسى را از آن بیرون آوردند همچنان در دستگاه فرعون نگهدارى مى شد و سپس به دست بنى اسرائیل افتاد، بنى اسرائیل این صندوق خاطره انگیز را محترم مى شمردند و به آن تبرک مى جستند.

موسى در واپسین روزهاى عمر خود الواح مقدس را که احکام خدا بر آن نوشته شده بود به ضمیمه زره خود و یادگارهاى دیگرى در آن نهاد، و به وصى خویش یوشع بن نون سپرد و به این ترتیب اهمیت این صندوق در نظر بنى اسرائیل بیشتر شده و لذا در جنگهائى که میان آنان و دشمنان واقع مى شد آن را با خود مى بردند، و اثر روانى و معنوى خاصى در آنها مى گذارد، و لذا گفته اند تا هنگامى که این صندوق خاطره انگیز با آن محتویات مقدس در میانشان بود، با سربلندى زندگى مى کردند، ولى تدریجا مبانى دینى آنها ضعیف شد و دشمنان بر آنها چیره شدند و آن صندوق را از آنها گرفتند، اما اشموئیل طبق آیات مورد بحث به آنها وعده داد که به زودى صندوق عهد، به عنوان یک نشانه بر صدق گفتار او به آنها باز خواهد گشت .از جمله :

وَقَالَ لَهُمْ نِبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْكِهِ أَن یَأْتِیَكُمُ التَّابُوتُ فِیهِ سَكِینَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَبَقِیَّةٌ مِّمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَآلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلآئِكَةُ إِنَّ فِی ذَلِكَ لآیَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِینَ» ؛ پیغمبرشان گفت که نشان پادشاهی او این است که تابوتی که سکینه پروردگارتان و باقی میراث خاندان موسی و خاندان هارون در آن است و فرشتگانش حمل می کنند ، نزد شما آید اگر مؤمن باشید این برای شما عبرتی است.

صندوق عهد، همان طور که گفتیم محتویاتى داشت که جمعیت بنى اسرائیل را آرامش مى بخشید و در حوادث گوناگون نفوذ معنوى و اثر روانى در آنها داشت فیه سکینة من ربکم و ثانیا قسمتى از یادگارهاى خاندان موسى و خاندان هارون نیز بعدها به محتویات آن افزوده شده بود.باید توجه داشت که سکینه از ماده سکون به معنى آرامش است و منظور از آن در اینجا آرامش دل و جان مى باشد.
اشموئیل به بنى اسرائیل خاطر نشان ساخت که صندوق عهد بار دیگر به میان شما باز مى گردد و آرامش از دست رفته خود را خواهید یافت و در حقیقت صندوقى که علاوه بر جنبه معنوى و تاریخى چیزى بالاتر از پرچم و شعار براى بنى اسرائیل بود و وجود آن را نشانه استقلال و موجودیت خود مى دانستند و با مشاهده آن به یاد تجدید دوران عظمت پیشین مى افتادند، به آنها باز مى گشت ، طبیعى است این بشارت بزرگى براى بنى اسرائیل محسوب مى شد.
تابوت همان صندوقى بود که مادر موسى او را در آن گذاشت و به دریا افکند،بنى اسرائیل این صندوق خاطره انگیز را محترم مى شمردند و به آن تبرک مى جستند

صندوق چگونه باز گشت؟

چگونه فرشتگان صندوق عهد را آوردند؟ در پاسخ این سوال نیز مفسران سخنان بسیار گفته اند، از همه روشنتر اینکه : در تواریخ آمده است هنگامى که صندوق عهد به دست بت پرستان فلسطین افتاد و آن را به بتخانه خود بردند،
به دنبال آن گرفتار ناراحتی هاى فراوانى شدند، بعضى گفتند اینها همه از آثار صندوق عهد است لذا تصمیم گرفتند آن را از شهر و دیار خود بیرون بفرستند، و چون کسى حاضر به بیرون بردن آن نبود، ناچار آن را به دو گاو بستند و آنها را در بیابان سر دادند، اتفاقا این جریان درست مقارن با نصب طالوت به فرماندهى بنى اسرائیل بود،
فرشتگان خدا ماموریت یافتند که این دو حیوان را به سوى شهر اشموئیل برانند هنگامى که بنى اسرائیل صندوق عهد را در میان خود دیدند، آن را به عنوان آیت و نشانه اى از طرف خداوند بر ماموریت طالوت تلقى کردند.
بنابراین گرچه در ظاهر آن دو گاو را به شهر آوردند لکن در واقع به وسیله فرشتگان الهى این کار انجام شد، به همین جهت حمل صندوق به فرشتگان نسبت داده شده است .
اصولا فرشته و ملک در قرآن و اخبار معنى وسیعى دارد که علاوه بر موجودات روحانى عاقل ، یک سلسله از نیروهاى مرموز این جهان را نیز در بر مى گیرد.


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |

سیک (Sikh) به معنی شاگرد، از ادیان برخاسته از شبه‌قاره هند است.

مذهب سیک، محصول اختلافات مذهبی سده ۱۵ میلادی است و مدعی است که چکیده نخستین آموزه‌های گورو نانک (پیامبر سیک‌ها ) است. او کوشید یک دین تلفیقی از اسلام و هندوگرایی به وجود آورد. نانک بر اصول مشترک این دو مذهب تأکید کرد و از موارد جدایی و اختلاف به‌ویژه در آیین‌ها و نیایش‌ها دوری نمود.

گورو نانک در سال ۱۴۶۹ در خانواده‌ای از طبقه کشاتریاها در یکی از روستاهای لاهور به دنیا آمد. او از عرفای مسلمان و هندو استفاده کرد. سپس به کشورهای اسلامی و زیارت مکه رفت و سرانجام آئین سیک را که آمیزه‌ای از هندوئیسم و اسلام است، تأسیس کرد و در سال ۱۵۳۹ در گذشت.
او به بت و بتخانه باوری نداشت و منکر حلول و اتحاد بود. وسیله نزدیکی به حق را کمک به جانداران و آزار نرساندن به آنان می‌دانست و باور به سیر و سلوک داشت. سیک‌ها معتقدند در حال سلوک باید از مشروبات و دخانیات دوری کنند، از روشنایی و صداها و خواب پرهیز کنند، دروغ نگویند، اندیشه بد نکنند و هر بامداد آب تنی کنند.

دربار صاحب (پنجابی:ਦਰਬਾਰ ਸਾਹਿ به معنی خانه خدا) یا معبد طلایی زیارتگاه اصلی پیروان آئین سیک است؛ این پرستشگاه در شهر امریتسار در ایالت پنجاب هند واقع شده‌است. این پرستشگاه را چهارمین پیشوای مذهبی سیک‌ها، گورو رام داس بنیان نهاد.
دربار صاحب در بین سیک‌های سرتاسر جهان، مکانی زیارتی محسوب می‌شود و این معبد برای سیک‌ها مکانی مقدس به شمار می‌رود، زیرا گورو جاودانه این آئین، کتاب گورو گرانت صاحب در آن نگهداری می‌شود؛ این کتاب، کتاب مقدس آئین سیک و یازدهمین گورو به شمار می‌رود. نوشته‌ها و سروده‌های گورو ارجن در آدی گرانت نیز در این معبد قرار دارد. بیش از ششصد کاهن در این معبد به کار مشغولند

به آموزگاران و راهنمایان دینی در دین‌های هندوگرایی، بوداگرایی، سیک‌گرایی و جنبش‌های دینی دیگر گورو (سانسکریت: गुरू) گفته می‌شود.
گورو در اصل همان نقشی را در این دین‌ها دارد که مرشد در صوفی‌گری. در دین‌های آسیایی، به گورو به عنوان کانالی برای دریافت فرزانگی نگریسته می‌شود.

گوروهای آیین سیک

1-گورو نانک (به پنجابی: ਗੁਰੂ ਨਾਨਕ ਦੇਵ ਜੀ)، بنیانگذار آئین سیک.

2-گورو انگد دیو جی دومین گورو از گوروهای دهگانه آئین سیک است.
 
نام اصلی وی لهنا بود، وی به سال ۱۵۰۴ میلادی، در روستای سرائینگا پنجاب هند زاده شد. در سال ۱۵۳۸، گورو نانک لهنا را به جانشینی خود برگزید، و وی از آن پس با نام گورو انگد شناخته شد.
گورو انگد مبدع الفبای گرمکوهی بود؛ این خط به تدریج در بین مردم بسیار رایج شد. او نخستین زندگینامه گورو نانک را نوشت و در کتابی جمع آوری کرد.
گورو انگد، پیش از مرگ، سری امرداس را به جانشینی خود برگزید . او در سال ۱۵۵۲ در سن چهل و هشت سالگی درگذشت .

3-گورو امرداس (گرمکوهی:ਗੁਰੂ ਅਮਰ ਦਾਸ) سومین گورو از گوروهای دهگانه آئین سیک بود . با مرگ گورو انگد در سال ۱۵۵۲، امرداس پیشوایی مذهبی و سیاسی سیک‌ها را برعهده گرفت.
 
گورو امرداس نخستین گوروی سیک بود که رسماً نظام کاست را باطل اعلام کرد و زنان را برابر با مردان دانست .
 
او رسم ساتی و پرده را نیز ممنوع کرد. شهر گوئیندوال به دستور او در کرانه‌های رود بیاس بنیاد شد .
 
بیش از نهصد سرود از سرودهای کتاب گرانت صاحب را گورو امرداس سروده است .

4-گورو رام داس (پنجابی:ਗੁਰੂ ਰਾਮ ਦਾਸ) (زاده شده در لاهور، پنجاب، پاکستان در ۲۴ سپتامبر ۱۵۳۴ برابر با ۲ مهر ۹۱۳ هجری خورشیدی - درگذشته در آمریتسار، پنجاب، هند در ۱۵۸۱ برابر با ۱۰ شهریور ۹۶۰ هجری خورشیدی) چهارمین گورو از گورهای دهگانه آئین سیک بود؛ او در روز ۳۰ اوت ۱۵۷۴ میلادی برابر با ۸ شهریور ۹۵۳ شمسی، پس از مرگ گورو امرداس، پیشوایی مذهبی و سیاسی سیک‌ها را برعهده گرفت.
 
او با جوانترین دختر گورو امرداس به نام بی بی بهانی ازدواج کرده بود. او سراینده کتاب لاوا در مورد تشریفات مذهبی و آداب ازدواج است . او پیش از مرگ، جوانترین پسرش گورو ارجن را به جانشینی خود برگزید.

5-گورو ارجن دیو جی (پنجابی: ਗੁਰੂ ਅਰਜੁਨ ਦੇਵ) (زاده شده در آمریتسار، پنجاب، هند در سال ۱۵۶۳ - مرگ در لاهور، پاکستان در سال ۱۶۰۶ میلادی) پنجمین رهبر و پیشوای مذهبی آئین سیک بود که پس از مرگ گورو رامداس به عنوان گورو برگزیده شد.
 
او در گوئیندوال روستایی در نزدیکی آمریتسار زاده شد و کوچکترین پسر گورو رامداس از بی بی بهانی دختر گورو امرداس بود. ارجن، پیش از مرگ وصیت کرد که پسرش هرگوبیند پیشوایی معنوی آئین سیک را برعهده بگیرد.
 
رهبری گورو ارجن بر سیک‌ها، بیست و پنج سال به طول انجامید؛ در طول این مدت گورو ارجن شهر آمریتسار را بنیاد کرد و شهرهای دیگری چون تاران تران و کارتاپور را بنا نهاد. او در لاهور معبد بزرگی ساخت که بوردین نامیده شد. شهر آمریتسار در این زمان، به شهر مقدس سیک‌ها تبدیل شد و جمعیت بسیاری را به خود جذب کرد.
 
گورو ارجن نوشته‌های چهار گوروی پیشین را گردآوری کرد و آنها را به نظم درآورد؛ این مجموعه که آدیگرانت نامیده شد، مهم‌ترین اشعار و سرودهای مذهبی آئین سیک را تشکیل می‌دهند. آدیگرانت تنها کتابی است که نخستین دست نوشته آن، به خط بهای گورداس امروز برجای مانده‌است.
 
گورو ارجن یکی از یاران نزدیک نانک به نام بهایی بودا را به عنوان کاهن اعظم معبد طلایی برگزید. در زمان ارجن، قوانین ویژه‌ای برای پیروان آئین سیک تدوین شد که به سریبران مشهور شد.
 
ارجن با اکبرشاه روابط دوستانه‌ای برقرار کرد؛ اما پس از مرگ اکبر و به پادشاهی رسیدن جهانگیر، گورو ارجن دستگیر شد و مورد شکنجه قرار گرفت و در زیر شکنجه مُرد.

6-گورو هَرگوبیند (پنجابی: ਗੁਰੂ ਹਰਿ ਗੋਬਿੰਦ ਸਾਹਿਬ) یا شاجه پادشاه (ਸੱਚਾ ਪਾਦਸ਼ਾਹ شاه راستین) (۱۵۹۵ - ۱۶۴۴) ششمین گورو از گوروهای دهگانه آئین سیک بود.
او در سال ۱۶۰۶، پس از کشته شدن پدرش گورو ارجن به دستور جهانگیر، در حالی که یازده سال بیش نداشت، رهبری سیاسی و مذهبی آئین سیک را برعهده گرفت. او بر خلاف گوروهای پیشین، رویه جنگجویانه‌ای را در پیش گرفت؛ و به همین دلیل به دستور جهانگیر، زندانی شد و پس از مدتی آزاد گشت. در زمان شاه جهان، معبد بزرگ سیک‌ها در لاهور ویران شد. در درگیری که بین سربازان هرگوبیند و شاهنشاه روی داد، بیش از هزاران نفر کشته شدند. دشمنی هرگوبیند با گورکانیان، باعث بدبینی پادشاهان گورکانی به سیک‌ها شد. هرگوبیند پیش از مرگ، نوه اش هریرای را به جانشینی خود برگزید.

7-گورو هر رای (پنجابی:ਗੁਰੂ ਹਰਿ ਰਾਇ) هفتمین گورو از گوروهای دهگانه آئین سیک است که در سال ۱۶۴۴ پس از مرگ پدربزرگش گورو هر گوبیند، پیشوایی مذهبی و سیاسی سیک‌ها را برعهده گرفت.
 
او نیز همچون پدربزرگش گورو هر گوبیند، سپاهی متشکل از دوهزار و دویست سرباز ترتیب داد و آموزش نظامی را برای سیک‌ها اجباری کرد. پیشوایی گورو هر رای همزمان با پادشاهی شاه جهان بود.
 
وی پیش از مرگ در سن ۳۱ سالگی، جوان‌ترین پسرش هار کریشن را به جانشینی خود برگزید.

 8-گورو هر کریشن (پنجابی:ਗੁਰੂ ਹਰਿ ਕ੍ਰਿਸ਼ਨ) هشتمین گورو از گوروهای دهگانه در آئین سیک بود؛ او در سال ۱۶۶۱ پس از پدرش گورو هر رای، پیشوایی مذهبی و سیاسی سیک‌ها را برعهده گرفت.
 
گورو هر کریشن در رپنگار پنجاب در هند زاده شده بود؛ پدرش گورو هر رای او را که بیش از پنج سال نداشت، به جانشینی خود برگزید؛ در حالی که او از همه برادرانش جوانتر بود . انتخاب هر کریشن به پیشوایی، مورد اعتراض برادر بزرگ تر او رام رای قرار گرفت؛ به طوری که نزد اورنگ زیب شکایت کرد که به خاطر وفاداری به شاه، از پیشوایی سیک‌ها و بهره بری از میراث پدر محروم شده است . گورو هر رای، پیش از مرگ به هر کریشن دستور داده بود که از ملاقات با اورنگ زیب بپرهیزد؛ با این حال اورنگ زیب هر کریشن را به دهلی احضار کرد، و راجا جای سینگ را فرستاد تا گورو هر کریشن را تا دادگاه دهلی همراهی کند. راجا جای سینگ به هر کریشن اطمینان داد که مجبور نخواهد شد شخصاً اورنگ زیب را ملاقات کند، به همین دلیل هرکریشن پذیرفت تا راهی دهلی شود . در دهلی، بسیاری از سیک‌ها به دیدار گورو هر کریشن آمدند؛ وی از دادگاه تبرئه شد اما بیماری او را بازگشت به آمریتسار بازداشت.
 
سرانجام، گورو هر کریشن بر اثر بیماری در سن هفت سالگی درگذشت.

9-گورو تیغ بهادر یا تیاگ مال (پنجابی:गुरू तेग बहादुर सिंह) نهمین گورو از گوروهای دهگانه آئین سیک بود؛
 
او در سال ۱۶۶۵ پس از مرگ گورو هر کریشن، پیشوایی مذهبی و سیاسی سیک‌ها را برعهده گرفت؛ تیغ بهادر به دستور امپراتور مغولی هند، اورنگ زیب، در دهلی اعدام شد .
 
گورو تیغ بهادر جوان‌ترین پسر از پنج پسر گورو هر گوبیند بود. او در سال ۱۶۲۱ در آمریتسار زاده شد . نام تیغ بهادر(شمشیرزن توانا) عنوانی است که گورو هر گوبیند به وی بخشیده بود. تیغ بهادر، از افراد سپاه گورو هر گوبیند بود و سواری و تیراندازی و شمشیرزنی را از بهای گورداس آموخته بود . در سال ۱۶۳۳، تیغ بهادر با دختر لالچند و بیشان کائور ازدواج کرد. او نه سال را در روستای باکالا خلوت گزید و به جای جنگ به نماز و مراقبه روی آورد. گورو هر کریشن، تیغ بهادر را به جانشینی خود برگزید.
 
دوران پیشوایی گورو تیغ بهادر، همزمان با پادشاهی اورنگ زیب بود که در دین اسلام تعصب داشت، و می خواست که غیرمسلمانان هند را به دین اسلام درآورد . در آغاز، گروهی از سیک‌ها در کشمیر دستگیر شدند؛ و پادشاه دستور داد که همگی مسلمان شوند . سیک‌ها به فرماندهان مغول اعلام کردند که اگر گورو تیغ بهادر مسلمان شود، آن‌ها نیز مسلمان خواهند شد .
در این زمان، اورنگ زیب دستور به دستگیری گورو تیغ بهادر داد . گورو تیغ بهادر، زندانی شد و تحت شکنجه قرار گرفت؛ از او خواسته شد که برای اثبات ادعای خود معجزه‌ای انجام دهد، اما گورو تیغ بهادر سرباز زد . سرانجام در سال ۱۶۷۵، گورو تیغ بهادر گردن زده شد.

10-گورو گوبیند سینگ (پنجابی: ਗੁਰੂ ਗੋਬਿੰਦ ਸਿੰਘ) (زاده ۱۶۶۶ - درگذشته ۱۷۰۸ میلادی) دهمین گورو در آئین سیک است .
 
او در پتنه، بیهار در هندوستان زاده شد و در سال ۱۶۷۵ (میلادی)|۱۶۷۵، در حالی که تنها نه سال داشت، پیشوایی مذهبی و سیاسی پیروان آئین سیک را برعهده گرفت. او که شاهد شکنجه و اعدام پدرش گورو تیغ بهادر به دستور شاه متعصب مسلمان هند، اورنگ زیب بود؛ در صدد گرفتن انتقام از مغولان هند برآمد و در بیست جبهه با مغولان جنگید . او یک رهبر، جنگاور، شاعر و پیامبر بود او محفل و سازمان خالصه را بنیاد نهاد؛ و برای اعضای آن پنج علامت معین کرد که به پنج کاف معروف است . گورو گوبیند سینگ در سال ۱۷۰۸ در ناندد درگذشت
 
او آخرین انسانی بود که در مذهب سیک خود را گورو نامید؛ پیش از مرگ او کتاب گرانت صاحب را گوروی بعد از خود معرفی کرد و گفت که این کتاب تا جاودان راهنما و مرشد سیک‌ها خواهد بود او به زبان‌های پنجابی، هندی و فارسی شعر می‌گفت؛ او نامه‌ای به اورنگ زیب در نظم فارسی نوشت که به ظفرنامه موسوم است.

گورو گرانت صاحب

گورو گرانت صاحب یازدهمین گورو در آئین سیک است؛ گورو گوبیند سینگ (۱۶۶۶- ۱۷۰۸) دهمین گوروی مرشد آئین سیک، برخلاف رویه گوروهای پیشین، هیچ یک از فرزندان و شاگردانش را به جانشینی خود تعیین نکرد، و در عوض متن مقدس آدی گرانت را که پیش از آن گورو ارجن گردآوری کرده بود، گوروی جاودانی نامید. گورو گرانت صاحب در عبادت پیروان مذهب سیک، نقش محوری دارد. منبع اولیه آن، نوشته‌ها و سرودهای گوروهاست که از روایات و متون دو دیانت هندو و اسلام نیز بهره گرفته‌است.
گورو گرانت صاحب کتاب پرحجمی است اما تمام آن در یک زمان نگاشته نشده است؛ نگارش این کتاب از ۴۶۹ تا ۱۷۰۸ میلادی به طول انجامیده‌است. این کتاب به خط گرمکهی و به زبان پنجابی نوشته شده‌است اما گاه اشعاری از زبان هندی و فارسی نیز در آن وارد شده‌است.

نخستین بار، نانک، بنیانگذا آئین سیک مجموعه‌ای از نوشته‌ها و اشعار خود را در دست نوشته‌ای به نام پوثی جمع آوری کرد. گورو انگد، ۶۳ سروده از سروده‌های خود را به آن افزود. گورو امرداس ۹۷۴ شعر به پوئی افزود؛ و مجموعه آن را گوئیندوال پوثی نامید.
در زمان پیشوایی گورو ارجن، نسخه‌های مختلفی از گوئیندوال پوثی به وجود آمده بود؛ از سوی دیگر برخی مبلغین آئین سیک نوشته‌ها و سرودهایی را از خود نوشته و به گوروها نسبت می‌دادند؛ در چنین شرایطی گورو ارجن درصدد برآمد تا با تهیه یک نسخه واحد، از ورود تفرقه به نوشته‌ها جلوگیری کند. تدوین نسخه واحد که آدی گرانت نامیده شد، در سال ۱۵۹۹ میلادی آغاز گشت. در جریان تألیف این کتاب، روایت‌های معتبر حفظ و باقی روایات از بین برده شدند. نخستی دست نوشته با نظارت گورو ارجن و به خط کاتب ویژه او بهای گورداس تهیه شد. این نسخه دست نوشته هنوز برجای مانده‌است.
به فرمان گورو ارجن، آدی گرانت در دربار صاحب در امریتسار نصب شد؛ نسخه دیگری از آدیگرانت تهیه شد که گورو ارجن آن را تأیید نمود؛ این نسخه دوم امروزه در معبد کارتاپور نگهداری می‌شود.
در زمان گورو هرگوبیند، نسخه اصلی توسط یکی از افراد خاندان گورو ربوده شد؛ سی سال بعد، در زمان پیشوایی گورو تیغ بهادر، این نسخه بازپس گرفته شد.
آخرین نسخه آدی گرانت در زمان پیشوایی گورو گوبیند سینگ آماده شد، این نسخه به دستخط بهای مانی سینگ با نام مستعار دمدام صاحب هنوز برجای مانده‌است. گورو گوبیند سینگ اشعار گوروی پیش از خود، گورو تیغ بهادر را به آدی گرانت افزود؛ اما برای اشعار خودش مجموعه جدایی تهیه کرد. نسخه گورو گوبیند سینگ نخستین بار در سال ۱۷۰۴ از آمریتسار به دکن و در سال ۱۷۰۸ از دکن به ناندد منتقل شد.
گورو گرانت صاحب به راجاهای مختلف تقسیم می‌شود؛ متن گرانت صاحب یکپارچه و منظم نیست و در آن ترتیب تاریخی و زمانی گوروها رعایت نشده‌است. از نظر سیک‌ها تأکید کردن بر بخش خاصی از گرانت صاحب ممنوع است؛ و همه بخش‌های این کتاب از اهمیت یکسان برخوردار است.
دادگاه عالی هند به دلایل تاریخی و حقوقی، گرانت صاحب را یک شخص حقوقی به شمار می‌آورد؛ و چنین ادعایی را در جریان چندین پرونده قضایی مطرح کرده‌است.
دهمین گوروی آئین سیک در اکتبر ۱۷۰۸، نام آدی گرانت را به گورو گرانت صاحب (در لغت پیشوا کتاب خدا) تغییر داد. این رویداد که گورو گوبیند سینگ کتاب آدی گرانت را بر جایگاه مخصوص گوروها نشانید، در کتاب بهاتواهی ثبت شده‌است. تمام سیک‌ها بر این متفق هستند که که گورو گرانت صاحب گوروی جاودانی است و پس از او گورویی نخواهد آمد.
پراهالد سینگ یکی از همراهان نزدیک گورو گوبیند سینگ و نویسنده کتاب رهیدنامه می‌نویسد: «همه سیک‌ها فرمان یافته‌اند که از گرانت سینگ اطاعت کرده، او را گورو بنامند.

گوروهای سیک خط جدیدی را برای نگاشتن متون مقدس خود ابداع کردند که به خط گرمکهی مشهور است؛ و با این که منشأ اصلی این خط نامعلوم است، برخی آن را به نانک و برخی دیگر به گورو انگد نسبت داده‌اند. این خط، رایج‌ترین خط در ایالت پنجاب است که معنای آن «زبان گورو» است. گورو گرانت صاحب به چهار صد و سی بخش تقسیم شده‌است و هر یک انگس نامیده می‌شود. اصل متن به سیصد و پنج راجا تقسیم می‌شود که واحد موسیقایی کتاب گرانت صاحب است. گرانت صاحب را از نظر ساختار نگارش به سه بخش تقسیم کرده اند؛ بخش نخست عمدتاً سروده‌های گورو نانک، بخش دوم سروده‌های گورو ارجن و بخش سوم سروده‌های گورو تیغ بهادر است.
سیک‌ها عموماً گرانت صاحب را به زبان پنجابی و به خط گرمکهی می‌خوانند؛ به همین دلیل سیک‌ها از سرتاسر جهان این زبان را می‌آموزند؛ با این حال ممنوعیتی برای ترجمه گرانت صاحب به زبان‌های دیگر وجود ندارد و این کتاب به زبان‌های مختلف ترجمه شده‌است.

گورو گرانت صاحب باید همیشه بر روی یک سکوی بلند موسوم به تخت قرار گیرد. سیک‌ها موظفند در حضور گورو گرانت صاحب سر را بپوشانند و کفش‌ها را از پا دربیاورند؛ همچنین برای دست زدن به گرانت صاحب می‌بایست پیشتر حمام کرد و دست‌ها را شست. تلاوت گرانت صاحب به جماعت نیز صورت می‌گیرد؛ همه سیک‌ها در حین تلاوت کتاب موظفند بر زمین بنشینند و به احترام گرانت صاحب خم شوند. در معبد طلایی آمریتسار، گورو گرانت صاحب هر روز با تشریفات خاصی آورده و در شب به جای خواب مخصوص برده می‌شود.

کارهایی که برای پیروان دین سیک ممنوع است عبارتند از:
1.
کوتاه کردن موی سر
 2.
مصرف مواد مخدر، الکل، تنباکو یا هر ماده دیگری که بدن را مسموم کند.
 3.
خیانت به همسر: در دین سیک افراد باید بصورت فیزیکی و روانی به همسر خود وفادار بمانند.
 4.
تقلید کورکورانه مذهبی مانند خرافات، روزه گرفتن، تطهیر مذهبی، ختنه کردن، عبادت گور مردگان و بت پرستی در دین سیک ممنوع است.
 5.
توجه بیش از حد به مال و مادیات در این دین توصیه نمیشود.
 6.
قربانی کردن جانوران: مراسم قربانی کردن حیوانات برای جشن گرفتن مناسبتهای مذهبی در این دین ممنوع است.
 7.
پیرو دین سیک نباید بصورت منزوی، گدا یا یوگی یا راهب و تارک دنیا زندگی کند.
 8.
حرفهای بیهوده: لاف زدن، دروغ گفتن، تهمت زدن، غیبت کردن و غیره... در دین سیک ممنوع است.
 9.
طبقه راهبان یا روحانویان در دین سیک وجود ندارد. دهمین راهنمای بزرگ سیک به این رسم پایان داد.
 10.
خوردن گوشت حیوانی که طی مراسم مذهبی کشته شده باشد ممنوع است. (مانند گوشت حیوانی که ذبح شده یا به روش "کوتا" کشته شده است)
 11.
هر گونه رابطه جنسی قبل از ازدواج یا خارج از ازدواج برای پیروان دین سیک ممنوع است.

گورو نانک تعلیم می‌داد که تنها معبدی که مهم است، درون ما است.
سیک‌ها هم در خانه و هم با یکدیگر به عبادت می‌پردازند و سرودهایی از کتاب مقدس می‌خوانند. نقطه تمرکز عبادت آیین سیک واژه «نام» است، اسمی الهی که درون همه وجود دارد. معابد سیک دارای غذاخوری هستند و سیک‌ها، غذایشان را با هر کسی که داخل شود، تقسیم می‌کنند.

 


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |

کابالا یا کبالا یا قبالا(به عبری: קַבָּלָה) به معنای «دریافت‌کردن» و به معنی واقعی کلمه «رسم رسیده» است. کابالا تفسیر رمزگونه‌ای از کتاب‌های مقدس عبری است.
کابالا نامی است که بر تصوف یهودی اطلاق می‌شود و تلفظ اروپایی قبّالاه عبری است به معنی قدیمی و کهن. این واژه به شکل قباله برای فارسی زبانان و عرب‌ها است. بیشتر یهودیان ارتودوکس به آئین کابالا (کابالیسم) اعتقاد دارند. بر اعتقاد هواداران و معتقدین به آئین کابالا، فهمیدن و درک رموز مخفی درآئین کابالا، باعث می‌شود تا انسان بصورت روحانی‌واری به خدا نزدیکتر شود و بدین ترتیب بشریت، قدرت والایی از رموز مخفی خدا که برای دیگر انسانها پوشیده‌است، را پی می‌برد. تاریخچه اصطلاح نام «کابالیسم» به درستی مشخص نیست و مورد اختلاف است. برخی سلیمان ابن جبرئیل (۱۰۵۸ - ۱۰۲۱) میلادی و برخی کابالیست اسپانیولی قرن سیزدهم، بهیا بن آشر را اولین اشخاصی می‌دانند که آئین مخفی و سری عهد عتیق را «کابالا» نامیدند. با این وجود مدارک و منابع بسیار قدیمی که برخی ازآنها به قرن دوم میلادی بازمی‌گردند، وجود دارند که حاکی از نام‌هایی بجز «کابالا» بر آئین فوق هستند. با این وجود همکنون اصطلاح «کابالا» وصف کننده تمرین آئین و دانش محرمانه یهود است.
مهمترین منابع و کتب کابالیستی که به عنوان ستون فقرات و پایه اصلی «آئین کابالا» درآمدند، شامل مجموعه کتب عبری بهیر (به معنای «کتاب روشنایی») و هیچالوت (به معنای «کاخ‌ها») می‌شوند که به قرن اول میلادی بازمی‌گردند. نهایتا در قرن سیزدهم میلادی کتاب زوهر نوشته شد که تفکر و شکل کنونی «آئین کابالا» را تشکیل داد.

زوهر یا ظُهَر  عبری: זהר) به معنی درخشندگی از مهم‌ترین کتاب‌های ادبیات کابالا در یهودیت و تفسیری عرفانی بر تورات است که به زبان آرامی نگاشته شده‌است. کتاب زوهر به سبک الواح نوشته شده‌است و مشتمل بر هیجده صحیفه‌است که هر یک دربردارنده آرای عرفانی نویسنده آن است.

مهم‌ترین صحیفه‌های زوهر عبارت‌اند از:
سیفرا دصنیعوتا: شامل شرح کاملی درباره فقراتی از شصت فصل نخست سفر پیدایش تورات است که از جمله تقسیمات رسمی و شرعی تورات به شمار می‌آید.
سیفرا ایدرا ربا: شامل کنایات و استعارات و تلمیحات و داستان محفل تابعان مؤمن شمعون بن یوحای است.
ایدرا زوتا: که در آن مرگ شمعون بن یوحای شرح داده می‌شود.
ایدرا دبمشکنا: که در آن مباحثی از تورات و خیمه مقدس شرح داده می‌شود.
هخالوت: شرحی‌است که در وصف هفت قصر نور که وقف روح شده‌است و او بعد از مرگ خویش، یا به سبب مکاشفات روحانی و شهود باطنی به آن پی می‌برد.
رازا درازین: که در آن درباره قیافه‌شناسی، چهره‌خوانی و کف‌شناسی بحث شده‌است و مراحل موسومی که بن یوحای و شاگردانش، مطرح کرده‌اند.
ساوا: حکایتی‌است که بر اساس قصه‌ای که شیخی پرداخته‌است تنظیم شده و در آن بسیاری از قصه‌های عامیانه به کار رفته‌است.
ینوقا: حکایت طفلی نابغه و گفت‌وگوی او درباره رازهای تورات و سپاسگزاری نعمت‌های خدا پس از غذاست.
رومتیوتا: توصیف سفری مربوط به کشف و شهود در بهشت است که به وسیله اعضای یک محفل صورت می‌گیرد و محاوره‌ای است که به وسیله یکی از رهبران مدرسه روحانی درباره نفس به خصوص در عالم دیگر صورت می‌یابد.
سیتره توره: اسرار تورات و تعابیر عرفانی و تمثیلی و رمزی برخی قطعات تورات با تمایلاتی در برابر الهیات و مکتب خداشناسی و حکمت و روان‌شناسی عرفانی؛ بخشی از آن ناشناخته و بخشی نیز مطابق قصه‌های معمولی‌است.
متنیتین: این فصول نشان‌گر اهتمامی سنجیده و دقیق در پی گرفتن سبک هلاخایی در قرن دوم و دنباله‌روی از میشنا و توسفتا است.
سیتره شعرشیریم: درباره غزل غزل‌ها شرحی‌است کاملاً کابالایی مربوط به تخستین آیات غزل غزل‌های سلیمان.
کاوها میدا: معیار ععرفانی مقادیر، تفسیری عرفانی درباره معنای شمع ییسرائل
سیتره اوتیوت: اسرار حروف و ریشه‌های خلقت
میدراش هنعلام: تفسیر کتاب روت
رعیا مهمنا یعنی شبان مؤمن؛ تفسیری کابالایی درباره فرمان‌های تورات
تیقونه زوهر: شرحی درباره نخستین بخش تورات که به پنج کتاب تقسیم می‌شود.

بنابر سنت و عقاید کابالیستی، دانش کابالیست‌ها به صورت شفاهی از سوی سه شه‌پدر (ابراهیم، پسرش اسحاق و نوه‌اش یعقوب) و دیگر پیامبران قوم یهود (معروف به نوئیم (נביאים)) و حکیمان و ربای‌های ارشد یهود منتقل شد. عده ای تاریخچه پیدایش کابالا را به پیش از موسی و از طریق ارتباط مستقیم کاهنان مصری با بیگانگان می دانند. با مهاجرت بنی اسراییل به صحرای سینا عملا این علم به فلسطین امروزی منتقل شد. در غرب اعتقاد بر این است که استر همسر دوم خشایارشا توانست با استفاده از این آیین شاه را از کشتار یهودیان شوش برهاند که این روز بنام جشن پورسم هنوز بزرگ داشته می شود. کابالا شباهتهای زیادی با عرفانهای شرقی دارد. بخصوص درباره مراحل سیر روحانی مسیرهای درخت حیات شباهتهایی باهم دارند.

به عقیدهٔ الیوت ولفسون، وقایع مربوط به عصر روشنفکری رنسانس نیز نتوانست عقاید پیشین یهودیان را به طور کامل تغییر دهد. وی بر این باور است که امروزه نیز تعداد زیادی از پیروان کابالا هنوز بر عقاید سنتی یهودیان هستند. ولفسون معتقد است که بسیاری از یهودیان این تغییرات به وجود آمده را زشت می‌پندارند. به اعتقاد وی، کنکاش‌های اخلاقی صاحب نظران باعث زدودن به مرور باورهای پیشین یهودی در طی عصر رنسانس گردیده‌است


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
فالون دافا یا فالون گونگ (به چینی: 法轮功) روشی معنوی است که بر مبنای صحبت پیروانش برای پالایش، پرورش و تزکیه بدن و ذهن بر مبنای سه شعار «حقیقت»، «نیکخواهی» و «بردباری» می‌باشد که در سال ۱۹۹۲ میلادی به وسیله لی هنگجی در چین تأسیس شد. آموزه‌های فالون دافا در عرفان چین پایه دارد و شامل پنج سری تمرین (چهار تمرین ایستاده و یک تمرین نشسته) به همراه اصولی که به گفته منابع آن بر پایه سه اصل حقیقت_ نیکخواهی_بردباری است می‌باشد. محتوای تعلیمات پایه فالون دافا در کتاب جوان فالون بیان گردیده‌است. .دولت جمهوری خلق چین در سال ۱۹۹۹ میلادی، این گروه را غیر قانونی اعلام کرد و برای جلوگیری از نفوذ این روش معنوی در بین مردم تلاش‌هایی انجام داده‌است. از ۲۰ ژوئیه ۱۹۹۹ زمانی که حزب کمونیست چین شروع به شکنجه سرتاسری فالون دافا در کشور چین کرده‌است، فالون گونگ مورد توجه بین‌المللی واقع گردیده و دولت‌ها، سازمان‌های حقوق بشر و محققان بسیاری شکنجه و نقض فجیعانه حقوق بشر را در چین مورد بررسی قرار داده‌اند؛ که در این میان، دولت چین در برابر چنین اتهاماتی ایستادگی می‌کند. بر مبنای منابع در حال حاضر ۳۳۶۹ نفر از تمرین کنندگان فالون دافا بر اثر شکنجه و آزار کشته شده اند. سازمان عفو بین‌الملل اعتقاد دارد که سخت گیری‌ها در چین اهداف سیاسی داشته و نقض ابتدایی‌ترین حقوق بشر می‌باشد. نگرانی هااز بابت گزارشات زیادی از شکنجه و زندانی کردن‌های غیر قانونی در چین زیاد شده‌است. مجلس آمریکا دولت چین را برای آزار و اذیت شهروندان پیرو فالون دافا در آمریکا محکوم کرد و با تصویب ۴۳۰ رای به دولت چین اعلام کرد «شکنجه و آزارش را علیه تمرین کنندگان فالون دافا در ایالات متحده متوقف کند. همچنین جیانگ زمین رئیس سابق حزب کمونیست چین بارها به خاطر عامل اصلی این آزار در معرض اتهام قرار گرفته‌است.

برای اولین بار فالون دافا در ۱۳ می‌۱۹۹۲ به وسیله لی هنگجی در شهر چانگ چون به عموم معرفی گردید. بر مبنای صحبت‌های وی فالون دافا یک سیستم تزکیه بدن_ذهن می‌باشد که در گذشته تنها به رهروان منتخب انتقال پیدا می‌کرد و از آن به عنوان یک «متد تزکیه» قوی نام برده که در گذشته نیاز به داشتن شین شینگ Xinxing (طبیعت یا سرشت ذهن، سرشت قلب، سیرت، ویژگی‌های اخلاقی) بسیار بالا و همچنین کیفیت مادرزادی بسیار قوی داشت. در سال ۱۹۹۲ در نمایشگاه تندرستی شرق پکن فالون دافا عنوان ستاره مدرسه چی گونگ را گرفت و از لی به عنوان استاد نمونه چی گونگ قدردانی گردید. پس از ان از سوی انجمن‌های محلی چی گونگ از لی هنگجی دعوت به عمل آمد واو با شرکت در سمینارهایی در شهرهای مختلف چین در مدت سه سال به آموزش تمرینات و آموزه‌های خود پرداخت. پس از آن فالون دافا به طور داوطلبانه انتشار پیدا کرد و از سال ۱۹۹۶ لی و پیروان او که عموماه همدیگر را با نام practitioner ( تمرین کننده )خطاب می‌کنند این روش را به سایر کشورها معرفی کردند.

بر مبنای منابع او بیش از ۴۰۰ تقدیرنامه دریافت کرده و البته او دو بار کاندیدای جایزه صلح نبل نیز گردیده‌است.] متأسفانه زندگی نامه دقیقی از وی در دسترس نیست. بر مبنای منابع رسمی دولت چین آقای لی دفتر دار ساده حبوبات ارتش و ترمپت زن آن بود.زندگی نامه کوچکی به عنوان ضمیمه در برخی از نسخه‌های پیش از سال ۱۹۹۹ از وی وجود داشت که بنا به گفته خود او این بیوگرافی از کتب وی حذف شد. بر مبنای بیوگرافی آقای لی هنگجی «تمرین تزکیه» (Xulian) را در سنین خیلی کم از استادان بسیاری از مدارس بودا و تائو فرا گرفته‌است. این بیوگرافی می‌گوید که او به وسیله Quan Jue دهمین وارث راه بزرگ مدرسه بودا در سن ۴ سالگی اموزش دید. سپس او در سن ۸ سالگی به وسیله استاد تائوئیستی تعلیم دید. وی از او در سن ۱۲ سالگی جدا شد و سپس او به وسیله استادی از مدرسه راه بزرگ به وسیله تائویستی موسوم به تائویست حقیقی که از کوه‌های چانگ بای changbai امده بود تعلیم دید. گرچه دولت کمونیست چین سعی دارد وی را به عنوان یک انسان عادی جلوه دهد و حتی نقاط منفی را در زندگی نامه او وارد کند.

فالون دافا نوعی چی گونگ به گفته او سطح بالا می‌باشد. چی گونگ به روش‌های سنتی چینی گفته می‌شود که چی یا انرژی حیاتی را تزکیه می‌کنند که تنها در اواخر انقلاب فرهنگی همگانی گردید و اصولا فقط در سطح شفا و حفظ سلامتی بودند. لی هنگجی در سخنرانی‌های خود اظهار کرده که چی گونگ روش تزکیه‌است. تعالیم فالون دافا، تعالیمی هستند که در سنت چین به نام «فا»، "Fa" نامیده می‌شود. لی ذکر کرده‌است که روش تزکیه او یک تزکیه واقعی برای بدن و ذهن است و بدن انسان در طی عمل تزکیه دستخوش تغییرات عظیمی شده و انرژی گونگ (انرژی تزکیه) در سلول‌های بدن انسان ذخیره می‌گردد. و این منجر به جلوگیری از روند پیری می‌شود. همچنین در کتاب جوان فالون بیان کرده‌است: «مطمئنا اول از همه باید چیزهای بد در بدن شما، شامل بیماری‌ها برداشته شوند، اما ما اینجا بیماری‌های شما را معالجه نمی‌کنیم، واژه شفای بیماری را استفاده نمی‌کنیم، بلکه ان را فقط پالایش بدن می‌نامیم.»  در تعالیم کتاب جوان فالون به طور مکرر از بین رفتن وابستگی‌های انسانی و عدم مقابله به مثل در زندگی اجتماعی فرد بیان شده‌است. این که انسان‌ها باید قلبی سرشار از نیک خواهی داشته باشند و بر اساس استانداردهای مردم عادی زندگی نکنند. با نگاهی به کتاب جوان فالون و کتاب پیشین آن فالون گونگ در می‌یابیم که اصول تزکیه فالون دافا از عرفان چین سرچشمه می‌گیرد و برخی از آموزه‌هایش نزدیک به تعالیم بودیست و تائوئیسم است. وی در کتاب جوان فالون در مورد مسائلی از قبیل منشاء عالم هستی و منشاء نژاد انسانی نیز صحبت کرده‌است و شعار اصلی تزکیه کنندگان این روش سه کلمه «حقیقت» «نیکخواهی» و «بردباری» است. در سال‌های پس از ۱۹۹۹ آموزه‌های وی بیشتر حاوی اصلاح کائنات که به اختصار آن را «fa rectification» با ترجمه فارسی "اصلاح فاً می‌نامند و همچنین شماتت حزب کمونیست چین بابت آزار پیروانش می‌باشد. وی سعی در تشویق پیروانش مبنی بر آشکار کردن چهره حزب کمونیست چین برای مردم و تشویق مردم ابطال عضویت خود از حزب کمونیست چین دارد

شمار دقیق تمرین کنندگان فالون دافا مشخص نمی‌باشد زیرا هیچ گونه نام نویسی یا عضویتی در فالون دافا وجود ندارد. روزنامه New York Times چاپ ۲۷ اوریل ۱۹۹۹ تعداد آن را هفتاد میلیون اعلام کرده بود. البته دولت چین آن‌ها را در حد دو یا سه میلیون می‌داند. بر مبنای وب گاه فالون دافا تعدادشان در حال حاضر رقمی بالای ۱۰۰ میلیون می باشد. روز ۱۳ می‌روز جهانی فالون گونگ است


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
ویکا (یا جادوورزی (ویچکرافت Witchcraft یا کرافت))، عنوانی است که یک فرقهٔ جدید دینی را با آن می‌نامند.

ویکاها نئوپاگان‌هایی هستند که بستر طبیعت را می‌پرستند. این فرقه در سال ۱۹۵۴ به دست جرالد گارنر، جادوگر انگلیسی تاسیس شد. طبیعت در فرهنگ ویکن‌ها به معنی هر چیزی است که بدون فشار و یا اجبار به وجود آمده باشد. رفتارهای غریزی و خدایانی که نماد این غرایز هستند مورد پرستش یعنی ستایش آنها واقع می‌شود. پیروی از غریزه و پایه قرار نهادن طبیعت بکر و بی شعور به عنوان ملاک رفتار خصیصه‌ای است که این فرقه را از همه مذاهبی که در آن مسک نفس وجود دارد متمایز می‌کند. و به دلیل اینکه پایه طبیعت است کتاب و نوشته‌های آنان به تجربیات شخصی علاقه خاصی نشان می‌دهد و برای تجربیات خاص خود یک دفتر جداگانه دارند که دفتر شهود و الهام هم به آن می‌گویند و گاه همین تجربیات را در دفتر اوراد و اذکار سحر به نام کتاب سایه‌ها می‌نگارند

ویکا wicca یک لغت نصرانی است که به معنی شخص حکیم می‌باشد. البته بعضی ریشه آن رااز جادوگری می‌دانند و عده‌ای آن را مشتق از witan که انگلیسی قدیم است به معنی حکیم می‌دانند.

این فرقه به وجود شیطان و خدا اعتقاد ندارد و بستر طبیعت را می‌پرستند. ولی الهه و یا خدا را می‌پرستند هرچند این صورت الزامی نمی‌باشد. و بیشتر الهه زن را می‌پرستند و یک بستر اکوفمینیستی در این فرقه جریان دارد. همچنان که سلنا در تصویر از الهه‌های آنان است و لزومی ندارد که واقعیت خارجی داشته باشد. در اعتقاد ویکن‌ها طبیعت محوری و عمل بر طبق غریزه سفارش می‌شود و برخلاف دیگر مذاهب مسک نفس از غریزه توصیه نمی‌شود.

خصوصیات این فرقه:
عبادت خدا و الهه یا فقط الهه
اهمیت به زن و الهه زن و کاهن زن
مراسم سبت یا شنبه که بر می‌گردد به فرقه کابالیسم
اجرای مراسم توسط بعضی از آنها به صورت عریان انجام می‌شود
تعدا زیادی از آنان کتابی تحت عنوان کتاب سایه‌ها برای خود دارند که حاوی اوراد و سحرها خود می‌باشد و گاه در آن تجارب و خاطرات خود را هم می‌نویسند. البته بعضی دفترچه‌ای جداگانه تحت عنوان شهود برای تجارب خود دارند.

ویکا فقط یک نصیحت دارد: «تا وقتی جنبنده‌ای را اذیت نمی‌کند هر چه در سر دارید بکنید.»


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
ساینتولوژی مجموعه‌ای از تعالیم است که ال ران هابارد نویسنده داستان‌های علمی تخیلی آن را توسعه بخشید.

ساینتولوژی در برخی کشورها به طور رسمی مذهب شمرده می‌شود. برخی از این کشورها بدین قرارند: آفریقای جنوبی، استرالیا، ایالات متحده آمریکا، هندوستان، مکزیک، نیوزیلند، پرتغال، سوئیس، تایوان، تانزانیا، ونزوئلا، زیمبابوه.
ساینتولوژی این عقیده را تقویت می‌نماید که انسان‌ها ارواحی فناناپذیرند که اتصال با اصل خود را گم کرده‌اند. در این راستا انسان می‌بایست با هوشیاری کامل تمامی تجربه‌های تلخ زندگی خود را مرور کرده و به یاد آورد تا از آن‌ها گذر کرده به سرچشمهٔ حیاتی خود نزدیک تر گردد. جان تراولتا و تام کروز از طرفداران این فرقه‌اند.

بزرگ‌ترین مخالفان این آئین در ایالات متحده را مسیحیان معتقد و اعضا سابق کلیسای ساینتولوژی تشکیل می‌دهند که از میان آنان تری مگو که خود به رده OT VII رسیده بود تشکیل می‌دهند. بسیاری معتقدند این آیین با استناد به حرفهای خود ران هابارد که اعتقاد داشت چنانچه نویسنده‌ای می‌خواهد بیش از یک سنت برای هر خط نوشته درآمد داشته باشد باید دینی بیاورد، تنها برای درآمد زایی ایجاد شده‌است. کلیسای ساینتولوژی به شدت در برابر نوشته‌های مخالف خود واکنش نشان می‌دهد و با استفاده از قانون کپی رایت و ادعای اینکه مخالفان اسرار این دین را فاش کرده‌اند با به دادگاه کشاندن بسیاری از مخالفان آنها را خاموش کرده‌است. همچنین تعدادی قتل هم به طرفداران این دین نسبت داده می‌شود.

در فرانسه ساینتولوژی فرقه به شمار می‌رود و مبلغان حق ندارند برای آن تبلیغ کنند و هر گونه فعالیت در این زمینه ممنوع بوده و شامل جریمه و مجازات زندان میشود. ساینتولوژی همچنین در آلمان و بلژیک فرقه محسوب میشود. در سوئیس به عنوان مذهب پذیرفته نشد و کارکرد آن را تجاری دانستند. در ایران هیچ مرکز رسمی ساینتولوژی وجود ندارد.
مراحل این دین به OT معروفند و به ترتیب OT I و OT II و... نامیده می‌شوند. در بخش موافقان و در کشور سوئیس بعنوان مذهب پذیرفته شده. در حالیکه در این بخش کارکرد آن را تجاری عنوان نموده‌اند. ممکن است در بسیاری دیگر از کشورها نیز وضعیت آن مشخص نباشد.



موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
به اعتقاد جین ها بنیانگذار این آیین مهاویرا (vira – Maha) یعنى قهرمان بزرگ، نامیده مى شود که بیست و سه پیشوا طى هزاران سال قبل از وى برخاسته اند و او بیست وچهارمین پیشواست.

آیین هندو مانند درخت کهنسالى است که شاخه هاى نسبتا جوان خود را در سرزمینهاى بزرگى گسترده است . برخى از این شاخه ها در اوج اقتدار بر همنان و به عنوان اعتراض به سختگیریهاى آنان پدید آمده است .از جمله شاخه هاى هندوئیسم آیین جین (Jaina) به معناىپیروز است که پنج قرن قبل از میلاد پایه گذارىشد.


به اعتقاد جین ها بنیانگذار این آیین مهاویرا (vira – Maha) یعنى قهرمان بزرگ، نامیده مى شود که بیست و سه پیشوا طى هزاران سال قبل از وى برخاسته اند و او بیست وچهارمین پیشواست .
مهاویرا در قرن ششم قبل از میلاد در یک خانواده اشرافى هندوستان متولد شد. وى در سى سالگى دنیا را ترک کرد و پس از ریاضتهاى طولانى به حقیقت دست یافت. او پس از گستردن آیین خود به سال ۵۲۶ ق .م . قالب تهى کرد و به نیرواناپیوست .
شگفت آورترین سنت این قوم این است که پوشیدن لباس را حرام مى دانند و معتقدند مهاویرا درحال ریاضت و ترک تعلقات نفسانى ، پس ‍ از مشاهده تعلق خاطر خود به حیا، همه لباسهاىخود را بیرون آورد و تا آخر عمر برهنه به سر برد.
در حدود سال ۷۹ ق .م . میان پیروان این مذهب در مورد حدود برهنگى اختلاف و دودستگى پدید آمد: فرقه آسمان جامگاهان (amhbra – Dig) هیچ لباسى را نپذیرفتند، در حالى که فرقه سفید جامگان (Svetambara) گفتند استفاده از اندکى پارچه جایز است .
گاندى رهبر انقلاب هندوستان تحت تاءثیر این آیین لباسهاى دوخته ایام جوانى را کنار نهاد و تنها از مقدارى پارچهسفید استفاده مى کرد. ویل دورانت در جلد اول تاریخ تمدن که در زمان حیات تاءثیر آن مذهب از طریق خودکشى به عمر خود پایان دهد. اما، همان گونه که گذشت، وى با گلولهیک هندوى متعصب کشته شد و براى اثبات یا ابطال حدس این مورخ فرزانه فرصتى پیشنیامد.
دریوزگى و خوارى از فضائل محسوب مى شود. به عقیده آسمان جامگان زنان راهىبه کمال ندارند و براى این امر باید به انتظار مرد شدن در دوره هاى بعدى تناسخ باقىبمانند.
آیین جین ، علاوه بر پذیرش معارف هندویى ، مسائل تازه اى را مطرح مى کند و بر قواعداخلاقى شدیدى اصرار مى ورزد. به عقیده جین ها رستگارى بر دو اصل استوار است یکى ریاضت کشى و دیگرى اهمیسا یا پرهیز از آزار جانداران که تا نباتات و جمادات پیش مى رود و کندن زمین براى کشاورزى ممنوع شمرده مى شود.
با آنکه خوردن میوه درختان مجازاست ، استفاده از محصولات زیر زمین مانند چغندر، هویج ، شلغم و سیب زمینى که معالجه حیوانات اهلى و وحشى دایر کرده اند و معمولا پارچه اى بر دهان مى بندند، که مباداحیوان ریزى ناخواسته به دهانشان وارد شود و نابود گردد. آنان آب را قبل از نوشیدنصاف مى کنند که مبادا کرمى وارد دهان شود و جان بدهد.
همچنین جاروبى از پر طاووس دردست مى گیرند و حشرات ریز را از مسیر خود دور مى کنند. خودکشى از طریق ترک طعام وشراب فضیلتى بسیار بزرگ به شمار مى آید و خود مهاویرا نیز به این شیوه در گذشته است این قوم نیز فرهنگ دینى مکتوب دارد و تعداد ۳۹ کتاب دینى به آنان نسبت داده اند. ازجمله یادگارهاى آنان در مسئله شناخت حقیقت وجود، داستان فیلى است که آن را در جاى تاریکى قرار داده بودند و مردم مى خواستند با دست مالیدن از شکل فیل آگاه شوند و هرکدام قضاوتى نادرست در این باب مى کردند.
هم اکنون حدود دو میلیون پیرو آیین جین در هندوستان وجود دارد که روزگار بر تن آنانلباس کامل پوشانده و به جاى گدایى سرگرم تجارت هستند و وضع اقتصادى خوبى دارند. آنان آیین خود را نوسازى کرده اند و تنها قدیسان و اندکى از ایشان در زندگى به آن روشهاى عجیب و غریب روى مى آورند.


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
پیروان این فرقه معتقد هستند که کائودای یک دین توحیدی است که به دنبال تلفیق سایر ادیان اصلی مختلف است. که می تواند با ایجاد یک اساس ادیان اصلی جهان را متحد کند. در این فرقه تاریخ به سه دوره وحی تقسیم شده است. دوره اول: در حدود 2500 سال پیش از میلاد ، زمانی که خدا الهام بخش تاسیس یهودیت ، هندو و مذهب چینی(کونفوسیسوس) شد. دوره دوم: همزمان با ظهور بودیسم ، مسیحیت و اسلام است... و دوره سوم(حال حاضر) : که در آن وحی الهی رخ می دهد از طریق رسانه های الهام گرفته شده.پیام کائودای این است که همه ادیان در واقع یکی هستند حتی اگر آنها نامهای گوناگونی دارند....
 کائودای در سازماندهی دارای سلسله مراتبی مانند کلیسای کاتولیک در روم است.پاپ ، اسقف ها ، کاردینالز و archbishops. زنان تنها اجازه دارند حداکثر داور مسابقات و یا اداره کننده خدمات باشند.
 کائودای توسط سازمانهای غیر دولتی ون Chieuکه مدیر کار برای فرانسه در جنوب ویتنام بود تأسیس شد.در سال 1925 سازمانهای غیر دولتی ون Chieu تحت یک تجربه معنوی که در آن اعتقاد او به الهی بودن خود مواجه شد.(البته در این سایت چیزی در مورد این تجربه معنوی گفته نشده). در سال 1926 سلسله مراتب کلیسایی توسط فردی به نام “Le Van Trung” تأسیس شد.و خود به نام “Giao Tong” (پاپ) منصوب شد.در طول دهه بعد جنبش به سرعت رشد کرد.و به تعدادی زیرگروه تقسیم شد کائودای شدیدا ضد کومونیستی و به دنبال ویتنامی آزاد از نفوذ سرمایه داری غرب(جان عمشون) و شرق کومونیستی بود.کائودای دارای حدودا 7 تا 8 میلیون پیرو در ویتنام و سی هزار نفر در استرالیا و ایالات متحده و انگلستان و اروپا است. نماد اصلی کائودای تک چشم در بیش از یک جهان است. چشم نماد حضور الهی خدا است.مرکز اصلی کائودای در “Tay Ninh” حدود 100 کیلومتری شمال غرب Siagon می باشد.

در مجموع ، شش شاخه های مختلف به رسمیت شناخته شده از کلیسای کائو دای ، در جنوب ویتنام ، و همچنین چندین نفر دیگر که باقی می ماند به رسمیت شناخته نشده وجود دارد. این فرقه ها به طور کلی در امتداد خطوط جغرافیایی تقسیم بندی نمود. بزرگترین فرقه کائو دای  در استان تای Ninh ، که در آن مذهب در سال 1926 تاسیس شد و در که در آن صندلی کائو دای اقتدار واقع شده است استوار است. شورای اجرایی استان کائو دای Ninh تی به رسمیت شناختن رسمی دولت در سال 1997 دریافت کرد. مستقل کائو دای گروه ادعا می کنند که دخالت دولت ، تضعیف استقلال از گروه تی Ninh ، و آن را دیگر نمی صادقانه حمایت کائو دای اصول و سنت است. آموزش مذهبی می گیرد در معابد دای کائو فرد به جای در مدارس متمرکز است. کائو مقامات دای نشان داده اند که آنها نمی خواهند برای باز کردن یک حوزه علمیه برخی از فرقه های کائو دای که به دور از تی Ninh مقدس شکسته مشاهده می کنید Chiếu مین ، بن Tre و Đà ننگ Chiêu ون سازمان های غیر دولتی تاسیس Chiếu مین هنگامی که ساختار اصلی کلیسا را ترک کرد .

با توجه به افسانه خلقت کائو دای ، قبل از خدا وجود داشت ، تائو ، بی نام ، بی شکل ، تغییر ناپذیر ، منبع ابدی اشاره شده در تائو ته جینگ . سپس یک بیگ بنگ (Big Bang!)رخ داده است ، که خدا به دنیا آمد.جهان هنوز نمی توانست تشکیل شود و به انجام این کار ، خدا یین و یانگ را خلق کرد. او در زمان کنترل یانگ و ریختن بخشی از خود ، ایجادکرد الهه را به ریاست بیش از یین. در حضور یین و یانگ ، جهان محقق شد.

نمونه ای از ینگ یانگ
 الهه ، به معنای واقعی کلمه است ، مادر هزاران چیزهایی در جهان. بنابراین ، Caodaiists عبادت نه تنها خدا، پدر ؛ بلکه مادرِ مقدس ، به معنای واقعی کلمه به عنوان مادر به آن اشاره بودا است. توجه داشته باشید که اهمیت و نقش خدا را بالاتر از مادر بودا است. همچنین ، مادر بودا ، مثل همه مجسمه های بودا ، یک بخشی از یانگ است ، و در نتیجه مرد. طرف زن به یین است ، و بودا مادر نظارت یین ، اما بخشی از یین. خدا توسط چشم الهی خود (تک چشم جهان بین)، به ویژه چشم چپ به دلیل نماد یانگ در سمت چپ و خدا است که استاد یانگ است.
 در 36 سطح از آسمان و 72 سیاره زندگی هوشمند وجود دارد ، از شماره یک نشانه بودن در آسمان نزدیک و 72 نزدیکترین به جهنم.
 


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
آرماگدون (به انگلیسی: Armageddon، عبری: מגידו) به «کوه مجیدو » (Magiddo) اطلاق می‌شود که در ۹۰ کیلومتری اورشلیم و ۳۱ کیلومتری جنوب غربی شهر کنونی حیفا واقع است. در اعتقادات مسیحی به پایان جهان آرماگدون گفته می شود که با کشته شدن ضد مسیح و پیامبر دروغین و با به زنجیر کشیده شدن شیطان خاتمه می یابد و در اسلام رد می شود.

با توجه به اعتقاد مسیحیان و یهودیان و بر اساس پیش بینیها سال ۲۰۰۰ سال ظهور مسیح و نبرد آرماگدون و آخرالزمان بود، ولی به دلیل نا امنی‌هایی که آمریکا در منطقه ایجاد کرد، این کار به تعویق افتاد. کمی بیش از یک قرن پیش سایرس اسکوفیلد تحت تاثیر نظرات جان داربی کتابی نوشت که اکنون به نام انجیل پایان جهان مشهور است، و در حال حاضر مبنای تئوری پردازان صهیونیسم مسیحی در باب آخرالزمان است. بر همین اساس آرماگدون (نبرد پایانی)، پایان بدبختی هاست. و آمده است: مسیح و قدیسیانش با نیروی شگرف از آسمان فرود می آیند و Antichrist و پیامبر دروغین را در دریایی از آتش نابود می کنند. دشمنان خدا تسلیم می شوند و بسیاری از جمعیت جهان کشته می شوند. پرندگان اجساد مردگان را می خورند و آسمان می بارد، و زمین از بدی ها پاک می شود.


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
تثلیث یکی از اعتقادات بنیادین مسیحیت است که بر اساس آن خدای یگانه در سه شخص خدای پدر، خدای پسر (که در عیسی مسیح تجسم پیدا کرد) و خدای روح‌القدس می‌باشند. این سه ذات یکسانی داشته ولی از هم متمایز می‌باشند.

مورّخین عموماً توافق نظر دارند که کتاب مقدس هیچ جا آشکارا تثلیث را بیان نکرده‌است. مورخ ریچارد سووین بورن (از جمله مورخینی که اعتقاد به تثلیث دارد) این مسئله را اینگونه توضیح می‌دهد که اگر عیسی میخواست تثلیث را مشخصاً بیان کند بجز اندکی، بقیه منظور او را اشتباه میفهمیدند. بنابراین او تعلیماتی بر جای گذاشت که بصورت ضمنی تأیید کننده تثلیث باشند و مسیحیان بعدی بتوانند آنها را به شکل منظم در آورند.بین مورخین توافق نظری در مورد اینکه آیا واقعاً تثلیث جزو تعلیمات کتاب مقدس هست وجود ندارد. همچنین شاهدان یهوه که یکی از شاخه های مسیحیت هستند اعتقاد به تثلیث ندارند و آنرا رد میکنند. نوشته‌های به دست رسیده از قدیمیترین الاهیدانان مسیحیان نشان دهندهٔ تأکید زیاد آنان روی ذات خدایی عیسی می‌باشد. سؤالی که برای این الاهیدانان پیش آمده بود و به موضوع مناظرات بین این الاهیدانان تبدیل شده بود، این بود که چگونه می‌توان هم عیسی را خدا حساب آورد و هم به واحد بودن خدا اعتقاد داشت؟راه حل‌های زیادی پیشنهاد شده و مورد بحث قرار گرفت که از بین آنها اعتقاد بیان شده در ابتدای مقاله از تثلیث بر بقیه غالب آمده‌است.

در قرن دوم میلادی ترتولیان برای اولین بار از کلمه trinitas (شکل لاتین trinity)، استفاده کرده و ماهیت خدا را بشکل ذات واحدی که از سه شخص تشکیل شده توصیف کرد (اگر چه ترتولیان اولین کسی بود که از کلمه تثلیث استفاده کرد ولی الاهیدانان دیگری مانند ایرنیوس هم توضیحات مشابهی ارایه کرده بود. اریگن پس از او نیز تاکید بر واحد بودن خدای متعال (که خالق جهان است)، پسر (که رهایی بخش بشر بوده) که با خدا هم ازل بود و روح‌القدس (که تطهیرکننده بشر است) کرد. از جمله عقاید که مورد قبول واقع نشده این دید که عیسی از نظر مرتبه پایینتر و تحت فرمان خدای پدر می‌باشد، یا اینکه پدر، پسر و روح القدس تمایزی از هم نداشته و سه طرقی هستند که خدای واحد خود را افشا کرده، بودند.

اینگونه بحث‌ها تا قرن چهارم ادامه داشت تا اینکه اعتقاد به تثلیث به عنوان عقیده رسمی مسیحیان بیان و به تصویب رسید. بحث‌ها بر سر جزئیات تثلیث بین مسیحیان ادامه یافت. یکی از موضوعات مورد اختلاف بین مسیحیان که منجر به انشقاق بزرگ کلیسای شرقی و غربی گردید اختلاف نظر در مورد ماهیت روح‌القدس بود. عقیده کلیسای شرقی این بود که روح‌القدس نشأت گرفته یا برخاسته از پدر از طریق پسر می‌باشد ولی کلیسای غربی معتقد بود که روح‌القدس برخاسته از پدر و پسر می‌باشد.

تَثلیث واژه‌ای عربی است به معنای «سه‌گانگی». این واژه همچنین در ترجمه واژهٔ «تری‌آس» در یونانی آمده‌است.
در کتاب اصول اعتقادات کاتولیک تثلیث چنین تعریف شده‌است:
«تثلیثْ واحد است. ما قائل به سه خدا نیستیم، بلکه به یک خدای واحد در سه شخص، یعنی «تثلیثِ هم‌ذات‌» . شخص‌های الهی در الوهیتِ یکتا شریک نیستند، بلکه هر یک از آنها، خدای کامل است: «پدر همانی است که پسر است، و پسر همانی است که پدر است، و پدر و پسر همانی هستند که روح‌القدس است، یعنی در طبیعت خود، یک خدای واحد.» هر یک از این سه شخص همین واقعیت است، یعنی ذات، جوهر، یا ماهیت الهی.»
لوئیس برکوف، الاهیدان مسیحی، در کتاب «خلاصهٔ اعتقادات مسیحی» تثلیث را اینچنین شرح می‌دهد:
«پدر و پسر و روح‌القدس چنان ماهیتی دارند که می‌توانند با یکدیگر وارد رابطهٔ شخصی شوند.هر یک از اشخاص از تمامی و کل ذات یا جوهر الهی برخوردارند و اینکه این جوهر خارج از این سه شخص موجودیت ندارد.»

تثلیث در عهد قدیم

الاهیدانان مسیحی بصورت سنتی به آیاتی از عهد عتیق در جهت اثبات تکثر در خدا اشاره می‌کردند. به عنوان مثال آیه ۲۶ فصل ۱ از کتاب پیدایش «بیاییم انسان را در تصویر خودمان، و شبیه خودمان بسازیم» یا اشاره به روح خداوند در آیه ۲ فصل ۱ کتاب پیدایش جهت تایید تثلیث و سازگاری آن با عهد عتیق ذکر می‌شده‌است. برخی از الاهیدانان مسیحی خدای قوم اسرائیل را با تثلیث یکی گرفته، گروهی دیگر خدای قوم اسرائیل را با پدر یکی گرفته و گروه دیگری از الاهیدانان خدای قوم بنی اسرائیل را با عیسی یکی گرفته‌اند. دیدگاه اول و دوم طرفداران بیشتری نسبت به دیدگاه سوم داشته‌است.
به گفته مورخ میرسیا الیاد: مفسرین و مورخین امروزی از دیدگاه سنتی الاهیدانان مسیحی فاصله گرفته و عموماً اعتقادی به وجود آموزه تثلیث در عهد عتیق ندارند. زیرا اگر چه عهد عتیق خدا را پدر قوم بنی اسرائیل خوانده و از شخصیت پردازی خدا به عنوان کلام، روح، خرد و حضور استفاده جسته، ولی فضای حاکم بر متون عهد عتیق و اهداف مورد نظر این متون اجازه مرتبط کردن آنها با آموزه تثلیث (که بعدها تبیین شد) را نمی‌دهد.

تثلیث در عهد جدید
 
 به نام خدای یکتای پدر، پسر و روح القدس، دستونشته انجیل دیاتسرون
مسیحیان با استناد به برخی از آیات کتاب مقدس چنین اعتقاد دارند که خدا، در عهد جدید(و همچنین عتیق) خود را یک خدای واحد در سه شخص معرفی کرده‌است، که بعداً در قرن دوم میلادی این آموزه تثلیث نام گرفت. تثلیث به صورت مستقیم در عهد جدید وجود ندارد ولی این تعلیم به طور غیر سیستماتیک در عهد جدید مطرح گشته‌است. چنانچه ترتولیان پدر کلیسای شهیر قرن ۲-۳ میلادی می‌نویسد: «کتاب مقدس به بهترین شکل تثلیث را بیان میسازد»

در انجیل متی، اثری مسیحی از قرن یک میلادی که اولین کتاب عهد جدید می‌باشد، فرمول تثلیث توسط عیسی اینگونه بکار گرفته شده‌است:پس بروید و همهٔ قومها را شاگرد سازید و ایشان را به نام پدر، پسر و روح‌القدس تعمید دهید.  19/28

چنین استدلال شده‌است که اقانیم پدر، پسر و روح القدس در این فرمول به موازات یگدیگر مطرح گشته‌اند. همچنین نکتهٔ ظریفی که در این فرمول گنجانده شده کلمهٔ «نام» می‌باشد که نه به صورت جمع بلکه به صورت مفرد بکار برده شده که می‌تواند به یک نهاد و وجود این سه اقنوم دلالت داشته باشد. پولس رسول و یوحنای حواری و پطرس حوارینیز در کتاب مقدس از فرمول تثلیث سود جسته و از هر سه اقنوم خدا را در جایگاهی هم سطح نام برده‌اند.

الوهیت پسر در عهد جدید

در عهد جدید عیسی خود را به طور مستقیم خدا نخوانده با این حال مشخصات خدا از جمله یکی بودن با خدا، پیش موجودیت و بیزمانی مورد پرستش واقع شدن همچون خدا و تجلی خدا را بخود نسبت داده‌است. در فراز یوحنا ۲۰ تومای رسول مسیح را «خداوند و خدا» خوانده و عیسی در جواب به این سخن می‌گوید:«خوشابه‌حال آنان که نادیده، ایمان آورند»عیسی برخی صفات خدا در عهد عتیق که معمولاً گمان می‌شود تنها برای خداوند مقدور است را گاهی بخود نسبت می‌داد که از جملهٔ آنها، «من هستم» «داور» «اول و آخر» «بخشایندهٔ گناه» می‌باشند. اما حواریون و دیگر نویسندگان عهد جدید عیسی را بوضوح»خداً (Theos) خوانده‌اند.وی را هم ذات با پدر، ازلی. خالق فرشتگان و خالق جهان دانسته و او را همچون پدر عبادت مینمایند.
در فراز یوحنا باب ۱۰ آیات ۲۵ تا ۳۳ میخوانیم:عیسی پاسخ داد: «... «من و پدر یکی هستیم». آنگاه بار دیگر یهودیان سنگ برداشتند تا او را سنگسار کنند. عیسی به ایشان گفت: «کارهای نیکِ بسیار از جانب پدر خود به شما نمایانده‌ام. به‌سبب کدامین یک از آنها می‌خواهید سنگسارم کنید؟» پاسخ دادند: «به‌سبب کار نیک سنگسارت نمی‌کنیم، بلکه از آنرو که کفر می‌گویی، زیرا انسانی و خود را خدا می‌خوانی.»

یوحنای حواری در دیباچهٔ انجیل خود الوهیت مسیح، همذات بودن وی با پدر، تمایز با پدر و تجسم وی را اینگونه شرح می‌دهد:در ازل کلمه بود. کلمه با خدا بود و کلمه خود خدا بود،
از ازل کلمه با خدا بود. همه چیز به وسیلهٔ او هستی یافت و بدون او چیزی آفریده نشد. حیات از او به وجود آمد و آن حیات نور آدمیان بود. نور در تاریکی می‌تابد و تاریکی هرگز بر آن چیره نشده‌است. مردی به نام یحیی ظاهر شد که فرستادهٔ خدا بود. او آمد تا شاهد باشد و بر آن نور شهادت دهد تا بوسیلهٔ او همه ایمان بیاورند... پس کلمه انسان شد و در میان ما ساکن گردید. ما شکوه و جلالش را دیدیم - شکوه و جلالی شایستهٔ فرزند یگانهٔ پدر و پر از فیض و راستی. شهادت یحیی این بود که فریاد می‌زد و می‌گفت: «این همان شخصی است که در بارهٔ او گفتم که بعد از من می‌آید اما بر من برتری و تقدم دارد زیرا پیش از تولد من، او وجود داشت.» انجیل یوحنا باب ۱ آیات ۱-۷ و ۱۴- ۱۵

آر. سی اسپرول(R. C. Sproul)، الهی دان مسیحی، در مورد یوحنا ۱:۱ با اشاره به [کلمه] (Logos) (یونانی: λογος) چنین می‌نویسد: «در این آیهٔ چشمگیر، Logos هم از خدا متمایز شده [کلمه نزد خدا بود] و هم با او یکی انگاشته شده‌است [کلمه خدا بود]. این جمعِ اضداد تاثیر بسیاری بر شکل گیری آموزهٔ تثلیث داشت زیرا به موجب آن، Logos به عنوان دومین شخصِ تثلیث ظاهر می‌شود. کلمه به لحاظ شخص از پدر متمایز است، اما با او همذات می‌باشد.»
دکتر دانِیل بی. والاس استاد زبان یونانی، در مورد اهمیت ساختار فراز اینچنین توضیح می‌دهد:«ساختاری که انجیل نگار انتخاب کرده، موجزترین شکل ممکن بود برای بیان این اندیشه که «کلمه» خدا بود، اما متمایز از پدر.» بدین ترتیب تشخص کلام(اقنوم پسر-عیسی مسیح) متمایز از تشخص پدر اما همذات با وی می‌باشد. ویلیام بیدِروُلف (W. Biederwolf) می‌نویسد
«کسی که بتواند عهد جدید را بخواند اما پی نبرد که عیسی ادعا می‌کند که شخصی برتر از یک انسان است، مانند کسی است که به هنگام ظهر به آسمان صاف نگاه کند و خورشید را نبیند.»


الوهیت پدر در عهد جدید

غالبا معتقدند خصوصیات «پدر»، بعد اول تثلیث در سخنان مسیح، به موازات خصوصیات و توصیفات «یهوه» در عهد عتیق می‌باشند، با این حال در هیچ فرازی از چهار انجیل کانن، پدر، توسط مسیح، مستقیما "یهوه" نامیده نشده‌است. این در صورتیست که غالب مسیحیان، "پدر" را در کلمات مسیح به یهوه تعبیر می‌کنند. البته وی، بارها توسط انبیا، مسیح و حواریون، خدا(Theos یا الوهیم) خوانده شده‌است.

عیسی پاسخ داد: «.. کار کنید، امّا نه برای خوراک فانی، بلکه برای خوراکی که تا حیات جاویدان باقی است، خوراکی که پسرانسان به شما خواهد داد. زیرا بر اوست که خدای پدر مُهر تأیید زده‌است.» یوحنا ۲۷:۶

در فراز یوحنا باب ۱۷ آیات ۱-۴ میخوانیم:پس از این سخنان، عیسی به آسمان نگریست و گفت: «پدر، ساعت رسیده‌است. پسرت را جلال ده تا پسرت نیز تو را جلال دهد. زیرا او را بر هر بشری قدرت داده‌ای تا به همهٔ آنان که به او عطا کرده‌ای، حیات جاویدان بخشد. و این است حیات جاویدان، که تو را، تنها خدای حقیقی، و عیسی مسیح را که فرستاده‌ای، بشناسند. من کاری را که به من سپردی، به‌کمال رساندم، و اینگونه تو را بر روی زمین جلال دادم. پس اکنون ای پدر، تو نیز مرا در حضور خویش جلال ده، به همان جلالی که پیش از آغاز جهان نزد تو داشتم.

مسیح در روزهای واپسین پپیش از تصلیب، پدر، شخصی که(بر اساس کتاب مقدس) از جانب وی فرستاده شده‌است، را "خداً میخواند:چراکه پدر خودْ شما را دوست می‌دارد، زیرا شما مرا دوست داشته و ایمان آورده‌اید که از نزد خدا آمده‌ام. من از نزد پدر آمدم و به این جهان وارد شدم؛ و حال این جهان را ترک می‌گویم و نزد پدر می‌روم. یوحنا ۱۶: ۲۷- ۲۸ همچنین یوحنا ۲۹:۶، یوحنا ۳۳:۹ و یوحنا ۳:۱۳

الوهیت پدر در دیگر سخنان مسیح نیز کاملا مشهور بوده که یوحنا ۳۶:۱۰، یوحنا ۱۱:۴، یوحنا ۱۷:۲۰ و یوحنا ۸:۵۴ از جملهٔ آنها می‌باشند.

دیدگاه مسلمانان
در اسلام مفهوم تثلیث انکار یکتا پرستی و شرک در نظر گرفته می‌شود.

در قرآن
قرآن مقدس، با صراحت لهجه اعتقاد به تثلیث را کفر می‌داند:

«لَّقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ ثَالِثُ ثَلَاثَةٍ وَمَا مِنْ إِلَٰهٍ إِلَّا إِلَٰهٌ وَاحِدٌ وَإِن لَّمْ یَنتَهُوا عَمَّا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ»


کسانی که (به تثلیث قایل شده و) گفتند: «خدا سومین (شخص از) سه (شخص یا سه اقنوم) است‌» بی‌شک و بی‌چون کافر شدند. حال آنکه هیچ معبودی جز خدای یکتا نیست و اگر از آنچه می‌گویند باز نایستند، به کسانی از ایشان که کافر شدند بی‌چون و بی‌امان عذابی دردناک خواهد رسید.


راجع به اعتراف مسیح به بندگی خود، و تکذیب اتهام الوهیت فرماید:


«لَّن یَسْتَنکِفَ الْمَسِیحُ أَن یَکُونَ عَبْدًا لِّلَّهِ وَلَا الْمَلَائِکَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَمَن یَسْتَنکِفْ عَنْ عِبَادَتِهِ وَیَسْتَکْبِرْ فَسَیَحْشُرُهُمْ إِلَیْهِ جَمِیعًا»


مسیح از اینکه بنده‏ی خدا باشد هرگز خودداری نمی‏کند و نه فرشتگان مقّرب (نیز). و هر کس از پرستش او خودداری و تکبر کند (بداند که) زودا خدا همه‏ی آنان را سوی خود گرد می‏آورد.

و نیز فرماید:

«مَّا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَأُمُّهُ صِدِّیقَةٌ کَانَا یَأْکُلَانِ الطَّعَامَ انظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الْآیَاتِ ثُمَّ انظُرْ أَنَّیٰ یُؤْفَکُونَ»


مسیح پسر مریم جز پیامبری نیست که پیش از او (نیز) پیامبرانی گذشتند و مادرش زنی بسیار راست‌ بود. هر دو غذا می‌خوردند. بنگر چگونه آیات (خود) را برای آنان به روشنی جداسازی می‌کنیم‌؛ سپس بنگر کجا و کی به دروغ (از حقیقت) دور افکنده می‌شوند.


به بیان قرآن یکتایی مطلق خداوند امکان اینکه وجود دیگری در ذات یا سلطه او شریک باشد را رد می‌کند. چهار آیه قرآن (نساء آیه ۱۷۱؛ مائده ۷۳؛ مائده ۱۱۶؛ مریم 30) به تثلیث اشاره دارد

آیات
ای اهل کتاب، در دین خویش غلو مکنید و در باره خدا جز سخن حق مگویید، هر آینه عیسی پسر مریم پیامبر خدا و کلمه او بود که به مریم القا شد وروحی از او بود پس به خدا و پیامبرانش ایمان بیاورید و مگویید: سه (سه گانه - سه تا) از این اندیشه‌ها باز ایستید که خیر شما در آن خواهد بود جز این نیست که الله خدایی است یکتا منزه‌است از اینکه صاحب فرزندی باشد از آن اوست آنچه در آسمانها و زمین است، و خدا کارسازی را کافی است. (قرآن نساء آیه ۱۷۱)

آنان که گفتند: الله سومین سه‌است، کافر شدنددر حالی که هیچ خدایی جز الله نیست اگر از آنچه می‌گویند باز نایستند به کافران عذابی دردآور خواهد رسید. (قرآن مائده ۷۳)


و آنگاه که خدا به عیسی بن مریم گفت: آیا تو به مردم گفتی که مرا و، مادرم را سوای الله به خدایی گیرید؟ گفت: به پاکی یاد می‌کنم تو را نسزد مرا که چیزی گویم که نه شایسته آن باشم اگر من چنین گفته بودم تو خود می‌دانستی زیرا به آنچه در ضمیر من می‌گذرد دانایی و من از آنچه در ذات تو است بی خبرم زیرا تو داناترین کسان به غیب هستی. (قرآن مائده ۱۱۶)


(کودک [عیسی (ع) در گهواره]‏)گفت: «منم بنده خدا، به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است، (قرآن مریم 30)



موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
پوچ‌گرایی یا نیهیلیسم (برگرفته از nihil لاتین به معنای هیچ) یک دکترین فلسفی است که زندگی را بدون معنا و هدف خارجی یا ارزش‌های اخلاقی درونی می‌داند

تاریخچه
نیهیلیسم نخستین‌بار در قرن ۱۹ روسیه و در اوایل دوران حکومت الکساندر دوم به وجود آمد و گسترش یافت. اولین بار ایوان تورگینف بود که در رمان مشهور پدران و پسران این واژه را از طریق شخصیت بازاروفِ نیهلیست مشهور کرد.

این تفکر در نتیجه ویرانی‌های حاصل از دو جنگ جهانی اروپا رشد گسترده‌ای کرد.

امروزه یکی از مهم‌ترین جریان‌های پوچ‌گرا، پوچ‌گرایی اگزیستانس است؛ هرچند بسیاری از اگزیستانسیالیست‌ها خود را خارج از محدوده پوچ‌گرایی قرار می‌دهند.

تفکر پوچ‌گرایی

پوچ‌گرایی بیانگر فرم خامی از مثبت‌گرایی و مادی‌گرایی است، انقلابی علیه نظم برپای اجتماعی و مخالفت با تمامی منابع قدرت ناشی از حکومت، کلیسا یا خانواده. پایه این تفکر هیچ چیز جز حقایق علمی نیست.

از آنجا که پوچ‌گرایان منکر وجود ماهیت دوگانه شامل جسم و روح برای انسان بودند مورد حمله‌های خشنی از طرف قدرت کلیسا قرار می‌گرفتند. از طرفی به علت مورد پرسش قرار دادن سیاست حق الهی وارد دعوای مشابهی با قدرتهای سکولار شدند.


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
سماع به نوعی از رقص صوفیه شامل چرخش بدن همراه با حالت خلسه برای اهداف معنوی گفته می‌شود. سماع سابقه دیرین تاریخی داشته و پس از اسلام موافقان و مخالفانی نیز در این دین پیدا نموده است.

سماع در لغت به معنی شنیدن، شنوایی و آوای گوش‌نواز است.در اصطلاح صوفیان سماع به معنی خواندن آواز و یا ترانه عرفانی توسط قوال یا قوالان (گاه همراه با نغمه ساز) و به وجد آمدن شنوندگان در مجالس «ذکر جلی» است. از آنجا که این به وجدآمدن گاه به رقص و دست افشانی می‌انجامد، تقلیبا به مجموعه قوالی، نغمه ساز، به وجد آمدن و رقص، سماع گفته می‌شود.
سماع در لغت در معنای شنیدن، رقص و وجد است و در اصطلاح بر آوازی اطلاق می شود که حال شنونده را منقلب گرداند؛آنچنان که صائب تبریزی می فرماید: عشق، ذرات جهان را در سماع آورده است / چون سپند، افسردگان را کارفرما آتش است منبع این سماع چیزی جزء عشق نباید باشد؛ عشقی که همچون آتش زبانه می کشد و انسان نمی تواند در برابر آن ایستادگی کند، بنابراین در آن ذوب می شود و به فنا می رسد؛ ابوسعید ابوالخیر، از عارفان بزرگنیز می گوید: صوفی به سماع دست از آن افشاند/ تا آتش دل به حیلتی بنشاند عاقل داند که دایه گهواره طفل/ از بهر سکوت طفل می جنبانداز این رو صوفیان توجه ویژه ای به سماع داشتند و حتی آن را غذای جان و دوای دل عاشق سالک، نام نهادند.

تاریخچه

از تاریخچه سماع پیش از اسلام اطلاع دقیقی در دست نیست. ولی مسلم است که سماع و رقص مذهبی برای خداوند، ریشه در تاریخ اساطیری دارد. در آیاتی از تورات، به سماع داوود نبی اشاره شده‌است که «به حضور خداوند جست و خیز و رقص می‌کرد» همچنین در انجیل نیز به رقص و سماع حضرت مریم بر روی پلکان مذبح اشاره شده‌است.
اما پس از اسلام و تا سال ۲۴۵ هجری اثری از سماع در مراسم مسلمانان به چشم نمی‌خورد. در این سال ذوالنون مصری اجازه تشکیل اولین مجلس قوالی و سماع را به شاگردان خود داد. اندکی بعد و در سال ۲۵۳ نخستین حلقه سماع را علی نتوخی در بغداد به پا کرد
برای ما به درستی آشکار نیست که تشکیل مجالس سماع از چه زمانی آغاز شد، با این حال می دانیم که سماع سابقه ی مذهبی غیر اسلامی داشته و در زمانهای دور در پرستشگاههای مذهبی به کار می رفته است. در صدر اسلام، سماع بدان صورت که در مجالس صوفیه بود، وجود نداشت. در سال ۲۴۵ ق صوفیان در جامع بغداد از ذوالنون مصری اجازه سماع را گرفتند، با این همه، نخستین حلقه سماع در ۲۵۳ ق توسط علی تنوخی ـ یکی از یاران سری سقطی ـ در بغداد بر پا شد. در باب وجه تسمیه سماع، احمد غزالی معتقد بود که سین و میم سماع اشاره دارد به سم، به معنای سّرِ سماع که مانند سم است و عین و میم به معنی مع، بدین معنا که سماع شخص را به معیت ذات الهی می برد

سیرسماع
در روزهای نخستین، مجالس سماع عبارت بود از یک محفل شعرخوانی که به وسیله خواننده یا گروه جمعی خوانندگان خوش آواز اجرا می شد و صوفیان تحت تأثیر صوت خوش، حالی پیدا می کردند و به پایکوبی می پرداختند. پس از آن، در این مجالس برای تحریک بیشتر، استفاده از دف و نی نیز رواج یافت. به تدریج، توجه روز افزون عوامی که معنای اصلی سماع را درک نمی کردند، آنچنان که شیخ اجل، سعدی شیرازی می فرماید: جز خداوندان معنی را نغلطاند سماع/ اولت مغزی بباید تا برون آیی ز پوستموجب ناراحتی سالکان گردید و به منظور جلوگیری از ورود این افراد که در انتقادهایی که بر سماع می شد، بی نقش نبودند، مقرراتی وضع شد. در سماع آلات گوناگونی کاربرد داشت؛ مهم ترین این آلات، دف و نی بود. اهمیت دف بدین خاطر بود که عارفان معتقد بودند، دف، اولین آلت موسیقی بود که در ورود پیامبر (ص) به مدینه استفاده شد. از لحاظ سمبل شناسی، دف برای عارفان، سمبل عالم کبیر و نی نیز که سوراخهای آن را به ماهیت انسان و سوراخهای نه گانه بدن او تعبیر می کردند سمبل عالم صغیر است.
بنابر نقش مهم سماع در تربیت سالکان، صوفیان آثار تربیتی گوناگونی برای سماع قائل بودند؛ از جمله آنها، این موارد است:
ایجاد سرزندگی برای بیرون آمدن از رخوت
تأثیر در شنونده و برانگیختن عواطف وی
نزدیک ساختن سالک به عالم قدس
در طول تاریخ، سماع را به گونه های مختلفی نظیر:
سماع عام/ سماع خاص/ سماع خاص الخاص
سماع متسمع/ سماع مستمع/ سماع سامع
سماع حرام/ سماع مکروه/ سماع مباح/ سماع مستحب
تقسیم کرده اند؛ اینگونه دسته بندی ها تا جایی پیش رفته است که حتی مستمعان سماع را نیز دو گونه دانستند: آنان که معنی می شنوند و آنان که صوت می شنوند که از نظر هجویری در هر دو اصل، فواید بسیار است و آفات بسیار.

موافقان و مخالفان
حتی امروزه پایکوبی و رقص در نزد مسلمانان عملی مذموم است. با اینحال علمای شیعه اتفاق نظری در خصوص جزئیات احکام سماع ندارند. بطور خلاصه همه علمای اسلامی رقصی که باعث تحریک شهوت غیر همسر بشود را حرام می‌دانند.
حتی خود صوفیان نیز در خصوص سماع نظر واحدی ندارند. برخی از صوفیه همچون مولانا سماع را سبب جمعیت حال سالکان، آرام دل عاشقان، سرور سینه صادقان، غذای جان سایران و دوای درد سالکان می دانند و معتقدند در سماع خداوند بیشتر بر جان مردان خدا تجلی می‌کند.
گروهی از صوفیه همچون امام محمد غزالی و امام قشیری راه میانه پیموده‌اند و نوع خاصی از سماع را فقط برای کسانی حلال می‌دانند که نفس ایشان مرده و دل ایشان زنده باشد. همچنین برخی ورود مبتدیان و اغیار را به مجلس سماع منع نموده و برگزاری آن را محدود نموده‌اند.
با وجود این مخالفت‌ها در میان برگزار کنندگان مجالس سماع نام‌های مشهور زیادی همچون ذوالنون مصری، جنید بغدادی، ابوسعید ابوالخیر، احمد غزالی، عین‌القضات همدانی، شمس تبریزی، اوحدالدین کرمانی، عطار نیشابوری، مولوی (برای اطلاع بیشتر از موافقان سماع نک: ویکیپدیا، مدخل مولوی) امیرخسرو دهلوی و شاه نعمت‌الله ولی نیز به چشم می‌خورنداما در باب حلال یا حرام بودن سماع، افرادی که به سماع گرایش داشتند بالطبع آن را حلال می دانستند و در مقابل، بی میلان به سماع، آن را ناپسند و حرام. از مخالفان سماع، ابن جوزی- که برای خود دلایل منطقی ای در ناپسند دانستن سماع داشت. او معتقد بود از آنجا که سماع دل را از تکرارِ عظمت خدا باز می دارد و به برخورداری از لذات آنی تشویق می کند، ناپسند است. اوحدی مراغه ای نیز در رساله جام جم از سماع عارفان انتقاد می کند و می سراید: این سماعی که عرف و عاداتست/ پیش ما مانع سعاداتست و او تنها سماع را در یک صورت حلال می داند: عارفی راست این سماع حلال/ که بود واقف از حقیقت حال  با این همه به نظر می رسد ابن جوزی و اوحدی از این رو که میل عارفان به شعر و سماع را از میل به قرآن بیشتر می دانستند سماع را جایز نمی دانستند وحتی اوحدی به طعنه در باب این گروه می گوید: اینکه در شعر می گرایی گوش/ مدتی بر سماع قرآن کوش ابوالحسن هجویری در باب سماع رویکردی معتدل تر دارد و در حجاب یازدهم کتاب به مبحث سماع می پردازد. او از قول شیخ خود ـ ابوالفضل ختلی ـ نقل می کند که سماع توشه بازماندگان است و هر که به او رسید به سماع حاجت پیدا نمی کند؛ هجویری حکایاتی از سماع مقبول و حتی آداب سماع نقل می کند و در آخر نیز نظر خود را اینگونه بیان می کند که بهتر است مبتدیان را به سماع نگذارند که در آن خطرهای عظیم است. در مقابل مخالفان سماع، بسیاری بودند که بدان اعتقاد داشتند و آن را انجام می دادند؛ از جمله آنان احمد غزالی، از عارفان صاحب حال قرن ۵ و ۶ ق. بود .وی گاه و بی گاه به سماع می پرداخت و حکایات بسیار در باب سماع وی در منابع مختلف آمده است. غزالی، سماع را وسیله ای مؤثر در ارتقاء روح و تجرد آن از عالم جسمانی می دانست.با وجود مخالفان بسیاری که احمد غزالی در باب سماع داشت، برادرش، امام محمد غزالی سماع کردن او را عیب نمی دانست، حتی آن را ستایش می کرد. از دیگر همراهان با سماع، نجم الدین رازی است که در مقام ملهمگی که نفس به شرف الهامات حق مشرف شده، سماع را به چند دلیل حلال می داند: ۱)چون نفس از صفات ذمیمه مرده است. ۲)برای تهنیت دل که بر معانی غیب دست یافته است. ۳) نفس، دیده حق بینی و حق شنوی پیدا کرده است و هر مناسبتی که باشد از آن ذوق الهامات غیب حاصل می کند. با این حال رازی، شرط سماع کردن مرید را حضور شیخ و غیبت اغیار می داند و اینکه مرید تا جایی که بتواند سماعش را فرو خورد و تنها در حالتی سماع را برپادارد که اختیار از او سلب شود کاشانی نیز در کتاب خود فوایدی را برای سماع از جمله از بین بردن ملالت سالک، از بین بردن حجاب هایی که سالک گرفتارش شده و باز شدن سمع روح ذکر می کند و فصلی مشبع را به موضوع سماع اختصاص می دهد

سماع مولانا
از دیگر طرفداران سماع، مولانا جلال الدین محمد بلخی بوده که توجه روز افزون او به سماع در جاودانه شدن این آئین در میان درویشان به ویژه مولویه بی تأثیر نبوده است. مولانا ابتدا همانند پدرش، بهاء ولد، مشغول درس گفتن و وعظ و مجاهده بود و هرگز سماع نکرده بود اما چون شمس تبریزی را دید عاشق وی شد و هر چه او می فرمود را غنیمت می داشت؛ پس چون شمس به وی اشارت کرد که به سماع درآ، مولانای ۳۸ ساله آنچنان تحت تاثیر شمس قرار گرفت که منبر و مدرسه را ترک کرد. استدلال شمس در تشویق مولوی به سماع این بود که آنچه مولانا می طلبد با سماع، زیاد می شود و سماع برای انسانهای عادی که به هوای نفس مشغولند حرام است نه برای کسانی که عاشق و طالب حق هستند.و حتی از نظر او سماع مدد حیات محسوب می شد.شیفتگی مولانا به سماع آنچنان بود که پس ازآگاهی از کشته شدن شمس نیز مراسم سماع را به جای آورد. دکتر تفضلیمولانا را در این زمان اینگونه توصیف می کند: "یک فرجی هندی به تن کرد و کلاهی پشمین و عسلی رنگ بر سر گذاشت - جلوی پیراهنش را باز کرد و دستارش را به شکل شکرآویز بست و کفش و چکمه مخصوص پوشید و با این شکل و شمایل به سماع پرداخت". صلاح الدین زرکوب نیز وصیت می کند تا جنازه اش را در حالت سماع تدفین کنند و مولانا هم به این وصیت عمل می کند و جنازه او را با نواختن دف و نقاره در حالی که سماع می کردند دفن می کند وشب بعد از تدفین صلاح الدین زرکوب را، شب عرُس می نامد؛ عرُس واژه ای عربی است به معنای نکاح یا طعامی که در سور و ضیافت زفاف داده می شود. علت این نامگذاری این است که اهل تصوف بر این باورند که وقتی کسی می میرد و روح او ازعالم خاکی جدا می شود به معشوق می پیوندد. اما سماع در زمان مولانا به شکل امروز نبود؛مریدی غذایی تهیه می کرد و دوستان و آشنایان را دعوت می کرد و غذا صرف می شد و بعد یا قبل غذا، قوالان نشیده هایی که طبعاً آهنگ و سرود معینی نداشت را می خواندند و هرکس که می خواست سماع می کرد. بنابراین برخلاف سماع امروز که نمی شود مردم را بدان خواند یا کسی نمی تواند وارد سماع خانه شود،تمام این حالتها در زمان مولوی وجود داشت. از مناقب العارفین افلاکی چنین بر می آید که یک صدای خوش کافی بود که مولانا به سماع بپردازد. در این اثر از ۲ نوع سماع سخن رفته است: ۱) سماعی که مولانا به تنهایی می پرداخت. ۲) سماعی که به طور دسته جمعی اجرا می شد. مولانا سماع را غذای روح می دانست و معتقد بود در حین سماع در هر چیز خداوند را می بیند و گاهی نیز اتفاق می افتاد که تا بیش از یک هفته در حال سماع باقی می ماند؛ مشهور است که با صدای چکش صلاح الدین زرکوب شروع به پایکوبی می کرد. مولوی سماع را معلول چندین عامل می دانست: ۱)خالی بودن معده تا تلطف زیاد شود: ای مرد سماع معده را خالی دار/ زیرا چو تهیست نی، کند ناله زار ۲)شکل گیری حرکات اهل سماع بر جد نه هزل و سرمستی: یار در آخر زمان کرد طرب سازئی/ باطن او جدجد ظاهر او بازئی مولانا در آثار خود از سازهای مختلفی از جمله نی، کمانچه، رباب، دف، سرنا... یاد می کند و به نظر می رسد که در مجالس سماع ازین سازها استفاده می کرد وخود نیز در نواختن رباب تبحر داشت. وی اصل موسیقی را، این جهانی نمی دانست و معتقد بود که این الحان موسیقایی که ما، با آواز خود یا با نغمه های ساز ایجاد و خلق می کنیم بازتاب جریانی گسترده و ژرف در کیهان است و اصل موسیقی از بهشت است که بر جان عارف خوش می آید؛ جدا از موسیقی، او، یکی از نکات ضروری برای سماع را، شعر خوب و فهمی عمیق برای درک آن شعر می دانست. مولوی برای سماع اهمیت تربیتی قابل ملاحظه ای قائل بود و آن را در طریقت از اسباب دستیابی به کمال می دانست و در ابیات بسیاری، این حالت رقص را، به عنوان امری که حاصل وجد صوفی است اجتناب ناپذیر می شمرد و تأثیر وجد در ایجاد این حال را مثل هوای بهار می دانست در پرورش گیاه.اما در تحلیل سماع باید گفت که هر حرکتی در سماع اشارت به نکته ای است. چرخ زدن، اشاره به توحید که مقام عارفان است، جهیدن و پا کوفتن، اشارت به اینکه سالک نفس خود را مسخر کرده و دست افشاندن اشارت به شادی حصول شرف وصال و پیروزی بر سپاه نفس اماره، است.مولویان در اجرای سماع، پیوسته، با اتکا بر آرای بطمیوسی، حرکات سماوات و دور که از ارکان تصوف است را به صورت دایره ای از هستی مطلق تا انسان مادی و دوباره از انسان تا هستی مطلق مد نظر قرار دادند و حتی قسمتی از سماع خانه را دایره وار ساختند.
ریشه ی سماع مولویانه را در آئین ها و اندیشه ها و مذاهب باستانی نیز می توان جست. حرکتهای موزون دسته جمعی با گام های ساده یا پیچیده، گرد درخت یا آتش، کهن ترین شیوه حرکت آرایی بوده است. اقوام اینکا، حرکات موزون را برای اینتی [رب النوع خورشید] اجرا می کردند یا آزتک ها در آمریکای مرکزی هنوز این آئین را اجرا می کنند. این حرکات موزونِ نیایشی و آئینی در میان تمام اقوام، بیانگر ارتباط بشر با مبدأ جهان بوده است و در واقع آن کانون را به صورت نمادین در مرکز حلقه حرکت قرار می دهند و خود مانند افلاک بر گرد آن می چرخند. رقص سماع مولانایی نیز که به وسیله مولانا احیا شد، نمادی از اتحاد انسان و کانون هستی است. این حرکات نشانی از آئین های پرستش میترا دارد. در قیاسِ سماع مولویانه با رقص های آفریقایی یا سرخپوستی به این جمع بندی می توان رسید که در سماع، فردیت حفظ می شود و هر فرد جداگانه به گرد خویش می گردد و محوریت این حرکت را انسان تشکیل می دهد؛ بنابراین اومانیسم و انسان گرایی در رقص سماع،اساس است؛ این درحالیست که در رقص های باستانی و آئین های کهن، عنصر طبیعت در مرکز است. در رقص سماع این انسان است که به فیض می رساند چرا که وی جانشین و خلیفه الهی است و شاید بتوان این حرکت را با گردش به دور خانه کعبه قیاس کرد

رمزشناسی حرکات سماع
در سماع مولانا دستی که به سوی آسمان است نماد دریافت فیض مبدأ هستی و دستی که به سوی زمین است نماد بخشش به کل موجودات است و انسان در این میان به عنوان واسطه مطرح است. لباس نیز در سماع حائز اهمیت است؛ لباسی سفید با دامن بلند که نمادی از روح یا جهان روحانی است که فرشتگان را به ذهن می آورد. عشق به سماع در واژه به واژه ی اشعار مولوی موج می زند آنچنان که در دفتر سوم مثنوی، رقصندگان سماع را کسانی معرفی می کند که از نقص خود رسته اند و از درون، دف و نی می زنند: چون رهند از دست خود دستی زنند/ چون جهند از نقص خود رقصی کنند و حجت را بر خرده گیران تمام می کند و در دیوان شمس خطاب به صورتگرایان می فرماید: در وقت سماع صوفیان را/ از عرش رسد خروش دیگر تو صورت این سماع بشنو/ کایشان دارند گوش دیگر

محل برگزاری
اگرچه برگزاری مراسم سماع در منازل شخصی و حتی بازار نیز سابقه دارد، ولی در برخی مراکز صوفیانه همچون خانقاه، زاویه، رباط، صومعه، دویره (دیر)، لنگر تکلیه محل خاصی برای اجرای مراسم وجود دارد که شامل یک سالن مخصوص است که به آن سماع خانه گفته می‌شود.



موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
1-آیین سدره‌پوشی :مراسمی مذهبی است که در طی آن شخص نوجوان با بستن کشتی رسما به دین زرتشتی می‌گرود.آیین سدره پوشی یکی از آیینهای زرتشتیان است. سدره پوشی به منزله زایش نوین است و در گویش دری گجراتی NAVJOT نیز گویند. از همین رو این آیین را «نوزاد» یا «نوزات» نیز می‌نامند. آیین سدره پوشی باید در بامداد انجام شود ولی امروزه در ایران، به دلایل عملی، پس از نیمروز برگزار می‌شود. امروزه زرتشتیان این مراسم را برای فرزندان خود بین سنین ۷ تا ۱۰ سالگی برگزار می‌کنند.

خصوصیات سدره
سدره پیراهنی است گشاد، سپید رنگ و بییقه و با آستینهای کوتاه و. بدون یقه که از پارچه سفید درست شده و دارای دو کیسه بسیار کوچک، یکی در جلوی سینه و نزدیک قلب که گریبان خوانده می‌شود و دیگری در پشت که گرده نامیده می‌شود و زرتشتیان آن را در زیرلباسهای خود می‌پوشند. درجلو سدره از گردن به پایین، چاکی قرار دارد که تا قسمت سینه می‌رسد و در انتهای آن کیسه کوچکی به نام کیسه کرفه قرار گرفته‌است که به عقیده زرتشتیان مؤمن، گنجینه هومت، هوخت هورشت است. یعنی سه اصل بزرگ آیین زرتشتی، اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک که فرد زرتشتی باید بکوشد تا این سه صفت را در خود پرورش دهد. امروزه زرتشتیان سدره را از ململ سفید درست می‌کنند ولی در عهد باستان از پشم و پنبه و حتی گاهی از ابریشم درست می‌شد. به عقیده زرتشتیان سدره جامه ستایش و بندگی اهورا مزدا وبه منزله زره و جوشنی است که پوشنده را از شر تمایلات نفسانی و صفات رذیله حفظ می‌کند. سفیدی سدره نشانی از آن است که فرد زرتشتی باید قلب و روح خود را مانند آن سفید و بی آلایش نگهدارد واز اعمال ناشایست دوری گزیند. ’’کشتی’’ بندی است باریک و بلند که از ۷۲ نخ پشم درست می‌شود. زمان بافتن این ۷۲ نخ به شش قسمت که هر کدام دارای ۱۲ نخ است تقسیم شده و به هم بافته می‌شود زمانی که عمل بافتن تمام شد گره‌هایی به دو سر کشتی زده می‌شود. زرتشتیان کشتی را بر روی سدره سه دور بگرد کمر می‌بندند و در دور دوم دو گره به جلو و در دور سوم دو گره از پشت سر به کشتی می‌زنند. در عهد باستان کشتی از پشم گوسفند و موی بز و شتر وحتی از پنبه بافته می‌شود ولی امروزه آن را از پشم گوسفند درست می‌کنند. کشتی بند بندگی اهورا مزدا است و افراد زرتشتی از زن و مرد و کوچک بزرگ وظیفه دارند همواره و در هر حال آن را به کمر خود ببندند و از خود دور نکنند. زمانی که افراد استحمام می‌کنند و یا موقع شنا و زنان در هنگام عادت ماهیانه می‌توانند کشتی را از کمر خود باز کنند. به طوری که از مندرجات کتابهای مذهبی به دست می‌آید زرتشتیان عهد باستان فرزندان خود را در سن پانزده سالگی سدره پوش می‌نمودند. در تیر یشت کرده ۶ بندهای ۴و۵ آمده: «ای زرتشت اسپنتمان تشتر با چشم‌های درخشان، بلند بالا و بسیار نیرومند، توانا و چست در فروغ پرواز کند به سنی که مرد برای نخستین بار کشتی بندد، به سنی که مرد برای نخستین بار نیرو گیرد و به سنی که مرد برای نخستین بار به بلوغ رسد» و پس از پوشیدن سدره بر روی آن و بر گرد کمر کُستی|کُشتی می‌بندن

واژه‌شناسی

واژه سدره در اوستا (vohumanu vastra) است که به معنی جامه نیک‌اندیشی است. برخی این واژه را که در نسکهای پهلوی شپیک SHAPIK خوانده شده را برابر با پیراهن شب دانسته‌اند. در برخی از نسکهای دینی زرتشتیان این پوشش را پیراهن خوانده‌اند.

درباره خود واژه امروزی سدره گروهی آن را از ریشه vastra در زباان اوستایی می‌دانند که برابر رخت و جامه‌است. گروهی آن را برساخته از دو واژه پارسی سود و رَه دانسته‌اند و اینگونه آن را سودراه و سودمند و راه سود معنا کرده‌اند. برخی هم آن را گرفته شده از واژه‌های عربی صدره(نیم‌تنه) و ستره(پوشش) دانسته‌اند.
نمادشناسی

گرده نشانه مسئولیتها و وظیفه‌هایی است که هرکس به عهده دارد و باید بدرستی انجام دهد. گریبان که کیسه کرفه یا کیسه کار نیک هم خوانده می‌شود، یادآور است که همه کردارهای نیک روی هم انباشته شده و آدمی را به خوشبختی میرساند. نزدیک قلب بودن آن نشانهای است که کارهای نیک باید قلبا و خالصانه انجام شود. سپیدی آن نماد پاکی و بی غل و غش بودن است.

پیشینه و تاریخچه جشن سدره

بنا بررسم ایرانیان باستان وقتی پسری به سن بلوغ می‌رسید برای اینکه بتواند با مردان دیگر به شکارو پیکار بپردازد با برگزاری جشن ویژه‌ای زره و جوشنی به او می‌پوشاندند و کمربندی از کمند یا شمشیری به کمر او می‌بستند و بدین روش اورا به جرگه مردان و رده جنگیان در می‌آوردند. این رسم تا اواخر قرن هجدهم ادامه داشت و هنوز هم در میان مردم هند و اروپایی به نام جشن شوالیه معروف و بین ایلات و عشایر امروزی ایران از جمله عشایر کرد و لر به نام جشن کمربندان یا شال بندان خوانده می‌شود. برای اشو زرتشت هم چنین جشنی برگزارشد و جامهٔ رزمیان بنا به رسم روز براو پوشاندند ولی هنگامی که او به رهبری جهان برگزیده شد دستور داد تا در این جشن به جای پوشاندن زره و جوشن پیراهن سفید نخی نازکی به نام ‘’سدره’’ که نشانه مهر ودوستی می‌باشد به جوانان بپوشانند و به جای کمربند جنگی و شمشیر، کمربندی از پشم گوسفند به نام کشتی که نمایانگر بی آزاری و سود رسانی است به کمر آنان ببندند که این جشن امروز به نام جشن سدره پوشی معروف استدر آیین زرتشتی وقتی پسر یا دختر به سن بلوغ رسید برای او مراسم سدره پوشی گرفته می‌شود.

اهمیت سدره پوشی

اهمیت این مراسم مطابق با اهمیت ختنه سوران در دین اسلام، غسل تعمید در دین مسیحیت و اوپانانیا در بین هندوان می‌باشد. زیرا بعد از آنکه طفل سدره پوش شد و کشتی بسبت او به عنوان یک فرد زرتشتی شناخته شده و حق دارد مانند سایر زرتشتیان درکلیه مراسم مذهبی و اجتماعی آیین خود شرکت نماید.

نحوه اجرای مراسم سدره پوشی

وقتی فرزند به سن بلوغ رسید پس از یادگیری تعلیمات دینی و اوستاهای بایسته والدین او روزی را برای برگزاری مراسم سدره پوشی معین و خویشاوندان دوستان خود را برای شرکت دراین مراسم دعوت می‌کنند. در این روز ابتدا در وسط سالن یا اتاقی که قرار است این مراسم برگزار شود، سفره بزرگی پهن کرده و در چهار گوشه آن چهار چراغ یا شمع روشن می‌نمایند درمیان سفره نیز یک مجمر آتش، یک ظرف پر از لبان، صندل، چوب عود و سایر گیاهان خوشبو، یک سینی پراز میوه جات خشک شامل پسته، بادام، گردو، قیسی، سنجد، برگه زردآلو و نارگیل که مقداری نقل و شیرینی روی آن پاشیده شده و زرتشتیان آن را لرک می‌گویند و مقداری گل و سبزه در گلدان وکمی آویشن و برنج مخلوط با سنجد و شیرینی در یک ظرف قرار می‌دهند. وقتی تمام اینها در سفره گذاشته شد و میهمانها دور سفره نشستند مراسم اصلی شروع می‌شود. پسر یا دختری که باید ‘’سدره پوش’’ شود پس از استحمام و پوشیدن سدره و لباس زیر در یک طرف سفره به گونه‌ای که رویش به طرف خورشید باشد، می‌نشیند. موبد در طرف دیگر سفره و روبروی طفل قرار گرفته و مراسم را با سرودن اورمزدیشت آغاز می‌کند. بعد از پایان یافتن قرائت اورمزدیشت موبد به طرف دیگر سفره رفته و پشت سر کودک می‌ایستد وکشتی به کمرش بسته می‌شود. سپس کودک آستین‌های موبد را از هر دو طرف در دست گرفته و با او هم پیوند می‌شود. هنگامی که عمل بستن کشتی تمام شد طفل به جای خود می‌نشیند و موبد به جای اول خود برگشته و روبروی کودک ایستاده و اوستای تندرستی را به نام طفل می‌سراید و در حال سرودن آویشن و برنج و شیرینی مخلوط را به تدریج به سر او می‌ریزد. پس از پایان یافتن قسمت مذهبی سدره پوشی والدین و دوستان و خویشان ضمن تبریک، هدایای خود را تقدیم می‌کنند وسپس از میهمانان پذیرایی می‌شود که از جمله تقسیم لرک بین حاضرین می‌باشد.

2-گاهنبار

گاهنبار یا گاهبار یا گهنبار دراسطوره‌های زرتشتی و آریایی آن شش روزی است که خدا دنیا را آفرید و در کتاب زند از زرتشت نقل می‌کنند که اهورامزدا دنیا را در شش گاه آفرید و اول هر گاهی نامی دارد و در اول هر گاهی جشنی سازند. همانطور که در دین‌های سامی آفریدگار جهان هستی را در شش روز می‌آفریند در دین ایرانیان کهن نیز اهورامزدا آفرینش جهان مادی را در شش گاهنبار به انجام می‌رساند. به این ترتیب که در یسنا آمده‌است:

Maidh-yo-zarem : (میدیوزَرِیم) – نخستین گاهنبار روز پانزدهم اردیبهشت ماه، چهل و پنجمین روز از اول سال که در آن آسمان آفریده شد.

Maidh-yo-shema : (میدیوشـِیم ) – روز پانزدهم تیر ماه صد و پنجمین روز سال که در این روز آب آفریده شد.

Paiti-shahem : (پَـیته‌شَـهیم) – روز سی‌ام شهریور ماه صد و هشتادمین روز سال که در این روز زمین آفریده شد.

Aya-threm : (اَیاسرِم ) - سی‌ام مهر ماه دویست و دهمین روز سال که در آن گیاه آفریده شد.

Maidh-ya-rem : (میدیارِم) – بیستم دیماه دویست و نودمین روز سال که جانوران آفریده شدند.

Hamas-path-maedem : (هَـمَـسپَـتمَـدٌم): در آخرین روز کبیسهٔ سال یعنی سیصد و شصت و پنجمین روز سال که وهیشتواشت گاه می‌نامند واقع است که مردمان آفریده شدند.

پیشینه

پیدایش گاهنبار را از روزگار پیشدادیان می‌دانند. نخستین بنیانگذار گهنبار، جمشید دانسته شده‌است. گاهنبارها با پیشه دیرینه زندگی ایرانیان گره خورده‌است. گهنبارها با کشاورزی و دامداری و زندگی کشاورزی پیوند بنیادین دارند. گهنبار در آغاز جشن کشاورزی بوده‌است. هر کدام از گهنبارها، برابر با زمانی است که دگرگونی‌های بنیادین برای کشاورزان رخ می‌دهد و این دگرگونی‌ها با خود جشن و شادی می‌آورد.
چیستی گهنبار و باورهای پیوسته به آن

گهنبارها جشن بزرگداشت آفرینش هستند زیرا در اسطوره‌های زرتشتی جهان در هفت مرحله آفریده شده‌است. نخست آسمان، سپس آب، سوم زمین، چهارم گیاه، پنجم جانور، ششم انسان، هفتم آتش که همانا انرژی، نیرو و توان جنبش در هستی ست. شش گهنبار جشن پاسداشت این آفریده‌هاست و به همین سبب برخی دانشمندان نوروز را جشن آفرینش آتش و بزرگداشت آن می‌دانند. این آفرینش‌ها در تفسیر پهلوی و پازند و فارسی آفرینگان گهنبار نیز آمده‌است.
گاهنبار در آیین زرتشت

«گاهان‌بار» یا «گهنبار»(در پهلوی: «گاسانبار»)؛ نام شش جشن، در شش گاه از سال است. گهنبار از با شکوه و مهم‌ترین جشن‌های مردمی زرتشتیان است که هدف برجسته آن، باردادن یعنی بخشش و داد و دهش و ایجاد همبستگی و همازوری و پی بردن زرتشتیان از وضع یکدیگر در جامعه‌است.

زرتشتیان در این جشن‌ها به ستایش اهورامزدا و سپاسگزاری از او برای داده‌ها و آفریده‌های نیک اش می‌پردازند. موبد آفرینگان گهنبار می‌خواند و بر توانگر و ناتوان، دارا و ندار بایسته‌است که در این آیین شرکت کنند. خویشکاری هر زرتشتی این است که بخشی از درآمد خود را به داد و دهش و یاری به بینوایان کند. بنا بر این باور بسیاری از نیکوکاران زرتشتی پیش از درگذشت همه یا بخشی از دارایی خود را از به مانند زمین و باغ و آب و خانه و ... وقف مراسم گهنبار و داد و دهش و یاری به دیگران می‌کنند. شش چهره گهنبار، گاه دادودهش است.
چگونگی برگزاری

در هر یک از شش گاهنبار، آیین‌های ویژه‌ای برپا می‌شود و مردم «میزد»ها (میهمانی‌ها) برگزار کنند و خورند و دهند تا «کرفه» (:ثواب) بسیار برند وگرنه «پادافره» (جزا)ی آن را کشند. جشن هر چهره گاهنبار پنج روز است که روز پنجم آن دیگر روزها والاتر است و جشن بزرگ به شمار می‌رود. نخست موبدان بخش‌هایی از اوستا به نام آفرین گهنبار را می‌خوانند، آنگاه سفره عام می‌کشند و هر کس – از نادار و دارا – برسر سفره گهنبار می‌نشینند و از آن بهره می‌جویند. پیش از برآمدن آفتاب روز اول هر چهره از گاهان بار، موبدان به همراه دیگر مردم، آیین واژیشت آن گهنبار را برگزار می‌کنند. چه توانگر و چه بی نوا همه درآن شرکت می‌کنند. آنهایی که خود نمی‌توانند خرج آن را بدهند، باید در آیینی که دیگران برپا می‌کنند و یا از درآمد موقوفات است شرکت کنند و از خوان گهنبار که در همه جا گسترده می‌شود بهره‌مند شوند.
گهنبارها در اوستا

از چهار آفرینگان در خرده‌اوستا، یکی به نام آفرینگان گهنبار نامگذاری شده‌است. این آفرینگان که به همراه اوستاهای دیگر در جشن‌های شش گانه سال خوانده می‌شود، بخشی است از هادخت نسک و درباره شکوه و جایگاه و بزرگی این شش جشن سخن می‌گوید. در بندهای ۷ – ۱۲ آفرینگان گهنبار، ماه و روز برگزاری جشن‌های گهنبار و نیز روزهای دوری آنها از یکدیگر روشن شده‌است.
آفرینگان گاهنبار

روش برگزاری و متن آفرینگان گاهنبار:

به خشنودی اهورامزدا، برزبان می‌آورم و می‌خوانم بهترین نیایش‌ها را. برزبان می‌آورم ازجان، با باوری نیک که مزدا پرست زرتشتی و دشمن همه بدی‌ها و پیرو آیین اهورایی می‌باشم. نیایش و آفرین می‌خوانم همه گاه‌ها و هنگام‌های روز و ماه و جشنهای سال (گهنبار) را که ردان وسروران هستند و با خشنودی ستایش می‌کنم، و این نیایش را به هنگام بامدادان می‌سرایم . نیایش می‌کنم و آفرین می‌خوانم بر همه گهنبارهای سال، هنگام هر جشنی که باشد، به نام بر زبان می‌آورم و آیین‌های ویژه می‌گذارم. نیایش و آفرین خوانی می‌کنم برای گهنبار، میدیوزرم، میدیوشم، پیته شهیم، ایاسرم، میدیارم، همسپتمدم؛ که همه ردان و سروران هستند. داد و دهش هایتان را ای مزدیسنان در جشن‌های ششگانه سال پیشکش کنید. از برای گهنبارها «میزد» (خوان‌های گسترده گهنبار) را از برای این ردان و سروران بدهید. یک گوسفند سالم و تندرست و جوان. هرگاه توانایی نداشتید، نیاز کنید نوشابه مقدس هوم را و بنوشانید به داناترین و آگاه‌ترین و راستگوترین و آنانکه بهتر و شایسته تر فرمان دهد از میان مردمان، که یار و همراه بینوایان و مددکار غریبان و دور از شهرها و آموزنده دین و در اشویی و راستی برگزیده‌ترین باشد. هرگاه توانایی نیاز آن نیز نبود، بدهید برای آنچنان کسان، باری از هیزم خشک و خوب سوز را. هرگاه آن هم نشد، به خانه آن ردگهنبار (روحانی زرتشتی که اجرا کننده این مراسم است) ببرید یک پشته هیزم. بسرایید سرود بزرگی خداوند را و اهورامزدا را به نام بخوانید در یکتایی و بی همتایی پروردگار جهان، اینچنین : بی گمان شهریاری زیبنده و سزاوار آن کس است که بهتر شهریاری کند، و اوست اهورا مزدا که با بهترین راستی برابراست و بندگی و عبادت خود را به پیشگاه وی تقدیم می‌کنیم و باشد که این چنین «میزد»ی پذیرا شده و ردگهنبار را خشنود و شادمان کند، و این است گهنبار ...(نام گهنبار).

گهنبارها در نوشته‌های پهلوی در همه کتاب‌های پهلوی بارها از گهنبارها یاد شده‌است و به جای آوردن آیین‌های دینی در این جشن‌ها دارای پاداش بزرگ یاد شده و نرفتن به گهنبار و برگزار نکردن آنها گناهی بزرگ دانسته شده‌است. در آغاز فصل ۲۵ بندهش که از تقویم مزدیسنا یاد شده آمده‌است: «آفرینش جهان از من (اهورامزدا) در ۳۶۵ روز، که از شش گهنبار سال باشد، انجام گرفت». در روایات داراب هرمزدیار بنای این جشن‌ها را به جمشید نسبت داده‌اند. در بندهش آمده‌است: «اگر کسی در سال یکبار به گاهان بار برود بر کارهای نیکی که کرده‌است افزوده خواهد شد.

3-جشن تیرگان

تیرگان یکی از جشن‌های ایرانی در روز تیر از ماه تیر برابر با سیزدهم تیرماه است

این جشن درگرامی داشت تیشتر (ستارهٔ باران آور در فرهنگ ایرانی) است و بنا به سنت در روز تیر (روز سیزدهم) از ماه تیر انجام می‌پذیرد. در تواریخ سنتی تیرگان روز کمان‌کشیدن آرش کمانگیر و پرتاب تیر از فراز البرز است. همچنین جشن تیرگان به روایت ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه، روز بزرگداشت مقام نویسندگان در ایران باستان بوده‌است. (آثارالباقیه، فصل نهم، بخش عید تیرگان).

بنابر تقویم یکپارچه ادیان ایران این جشن در روز دهم تیرماه در گاهشمار کنونی ایران قرار دارد.موبد کورش نیکنام برگزاری جشن‌ها با استفاده از گاهشماری‌های سنتی با ماه‌های 30 روزه را بی‌توجهی به دانش نجوم و دستاوردهای خیام و موجب ناهماهنگی‌ در جشن‌ها دانسته و لزوم توجه به گاهشماری ملی و رسمی با ماه‌های 31 روزه را یادآور شده است .جشن همه ساله در کوه دماوند, آمل و همه ساله توسط زرتشتیان ایران در شهرهای تهران،] کرج، یزد و روستاهای اطراف،میبد، اردکان، کرمان، بم، شیراز، اصفهان، اهواز و اروپا  و آمریکا در روز دهم تیر برگزار می‌شود. که البته تعطیل نبودن این روز در ایران و دیگر کشورها گاه باعث می‌شود تا در نزدیکترین روز تعطیل این جشن برگزار شود.

این جشن در کنار آب‌ها، همراه با مراسمی وابسته با آب و آب پاشی و آرزوی بارش باران در سال پیش ِرو همراه بوده و همچون دیگر جشن‌هایی که با آب در پیوند هستند، با نام عمومی «آبریزگان» یا «آب پاشان» یا «سر شوران» یاد شده‌است

در گذشته «تیرگان» روز بزرگداشت نویسندگان و گاه به «روز آرش شیواتیر» منسوب شده‌است.
ابوریحان بیرونی و گردیزی در «زین الاخبار» ناپدید شدن یکی از جاودانان ایرانی یعنی «کیخسرو» را در این روز و پس از شستشوی خود در آب چشمه‌ای دانسته‌اند

فال کوزه

یکی دیگر از مراسم این جشن مانند بسیاری از جشن‌های ایرانی «فال کوزه» (چکُ دولَه) می‌باشد. روز قبل از جشن تیرگان، دوشیزه‌ای را برمی‌گزینند و کوزه سفالی سبز رنگ دهان گشادی به او می‌دهند که «دوله» نام دارد، او این ظرف را از آب پاکیزه پر می‌کند و یک دستمال سبز ابریشمی را بر روی دهانه آن می‌اندازد آنگاه «دوله» را نزد همه کسانی که می‌برد که آرزویی در دل دارند و می‌خواهند در مراسم «چک دولَه» شرکت کنند و آن‌ها جسم کوچکی مانند انگشتری، گوشواره، سنجاق سر، سکه یا مانند این‌ها در آب دوله می‌اندازند. سپس دختر دوله را به زیر درختی همیشه سبز چون سرو یا مورد می‌برد و در آن‌جا می‌گذارد. در روز جشن تیرگان و پس از مراسم آبریزان، همه کسانی که در دوله جسمی انداخته‌اند و نیت و آرزویی داشتنه‌اند در جایی گرد هم می‌آیند و دوشیزه، دوله را از زیر درخت به میان جمع می‌آورد. در این فال‌گیری بیشتر بانوان شرکت می‌کنند و سال خوردگان با صدایی بلند به نوبت شعرهایی می‌خوانند و دختر در پایان هر شعر، دست خود را درون دوله می‌برد و یکی از چیزها را بیرون می‌آورد، به این ترتیب صاحب آن جسم متوجه می‌شود که شعر خوانده شده مربوط به نیت، خواسته و آرزوی او بوده‌است.
دستبند تیر و باد

در آغاز جشن بعد از خوردن شیرینی، بندی به نام «تیر و باد» که از ۷ ریسمان به ۷ رنگ متفاوت بافته شده‌است به دست می‌بندند و در باد روز از تیرماه (۹ روز بعد) این بند را باز کرده و در جای بلندی مانند پشت بام به باد می‌سپارند تا آرزوها و خواسته‌هایشان را به عنوان پیام‌رسان به همراه ببرد. این کار با خواندن شعر زیر انجام می‌شود: تیر برو باد بیا غم برو شادی بیا محنت برو روزی بیا خوشه مرواری بیا

باورهای مردمی

در باورهای مردم، درباره جشن تیرگان دو روایت وجود دارد که روایت نخست همچنان که در بالا گفته شد مربوط به فرشته باران یا تیشتر می‌باشد و نبرد همیشگی میان نیکی و بدی است: در اوستا، تشتر یشت (تیر یشت)، تیشتر فرشته باران است که در ده روز اول ماه به چهره جوانی پانزده ساله در می‌آید و در ده روز دوم به چهره گاوی با شاخ‌های زرین و در ده روز سوم به چهره اسبی سپید و زیبا با گوش‌های زرین.

تیشتر به شکل اسب زیبای سفید زرین گوشی، با ساز و برگ زرین، به دریای کیهانی فرو می‌رود. در آنجا با دیو خشکسالی «اپوش» که به شکل اسب سیاهی است و با گوش و دم سیاه خود، ظاهری ترسناک دارد، روب‌رو می‌شود. این دو، سه شبانه روز با یکدیگر به نبرد برمی‌خیزند و تیشتر در این نبرد شکست می‌خورد، به نزد خدای بزرگ آمده و از او یاری و مدد می‌جوید و به خواست و قدرت پروردگار این بار بر اهریمن خشکسالی پیروز می‌گردد و آب‌ها می‌توانند بدون مانعی به مزرعه‌ها و چراگاه‌ها جاری شوند. باد ابرهای باران زا را که از دریای گیهانی برمی‌خواستند به این سو و آن سو راند، و باران‌های زندگی بخش بر هفت کشور زمین فرو ریخت و به مناسبت این پیروزی ایرانیان این روز را به جشن پرداختند.

روایت دیگر نیز درباره آرش کمانگیر اسطوره و قهرمان ملی ایرانیان است و اینکه میان ایران و توران سال‌ها جنگ و ستیز بود، در نبرد میان «افراسیاب» و «منوچهر»، شاه ایران، سپاه ایران شکست سختی می‌خورد؛ این رویداد در روز نخست تیر روی می‌دهد. سپاه ایران در مازندران به تنگنا می‌افتد و سرانجام دو سوی نبرد به سازش در می‌آیند و برای آنکه مرز دو کشور مشخص شود و ستیز از میان برخیزد می‌پذیرند که از مازندران تیری به جانب خاور (خراسان) پرتاب کنند هر جا تیر فرو آمد همان جا مرز دو کشور باشد و هیچ‌یک از دو کشور از آن فراتر نروند؛ تا در این گفتگو بودند، سپندارمذ (ایزدبانوی زمین) پدیدار شد و فرمان داد تیر و کمان آوردند. آرش در میان ایرانیان بزرگ‌ترین کماندار بود و به نیروی بی‌مانندش تیر را دورتر از همه پرتاب می‌کرد. سپندارمذ به آرش گفت تا کمان بردارد و تیری به جانب خاور پرتاب کند. آرش دانست که پهنای کشور ایران به نیروی بازو و پرش تیر او بسته‌است و باید توش و توان خود را در این راه بگذارد. او خود را آماده کرد، برهنه شد، و بدن خود را به شاه و سپاهیان نمود و گفت ببینید من تندرستم و کژی‌ای در وجودم نیست، ولی می‌دانم چون تیر را از کمان رها کنم همهٔ نیرویم با تیر از بدن بیرون خواهد آمد. آنگاه آرش تیر و کمان را برداشت و بر بلندای کوه دماوند برآمد و به نیروی خداداد تیر را رها کرد و خود بی‌جان بر زمین افتاد (درود بر روان پاک آرش و روان‌های پاک همهٔ سربازان ایرانی). هرمز، خدای بزرگ، به فرشتهٔ باد (وایو) فرمان داد تا تیر را نگهبان باشد و از آسیب نگه دارد. تیر از بامداد تا نیمروز در آسمان می‌رفت و از کوه و در و دشت می‌گذشت تا در کنار رود «جیهون» بر تنهٔ درخت گردویی که بزرگ‌تر از آن در گیتی نبود نشست.

آنجا را مرز ایران و توران جای دادند و هر سال به یاد آن جشن گرفتند.

4-جشن خردادگان

زمان برگزاری: روز خرداد (ششمین روز ماه باستانی) از ماه خرداد (سومین ماه سال) برابر با چهارم خرداد در گاهشماری خورشیدی.
انگیزه برگزاری: فرخندگی هم نامی روز و ماه به نام امشاسپند خرداد و بزرگداشت جایگاه آن در اندیشه ایرانیان.
مفهوم امشاسپند خرداد: خرداد در اوستا «هـَئوروَتات» و در پهلوی «خُردات» یا «هُردات» به معنی رسایی و کمال است که در گات‌ها یکی از فروزه‌های اهورا مزدا و در اوستای نو نام یکی از هفت امشاسپند و نماد رسایی اهورا مزدا است. خرداد، امشاسپند بانویی است که نگهداری از آب‌ها در این جهان خویشکاری اوست و کسان را در چیرگی بر تشنگی یاری می‌کند از این روی در سنت، به هنگام نوشیدن آب از او به نیکی یاد می‌شود. در گات‌ها، از خرداد و امرداد پیوسته در کنار یکدیگر یاد می‌شود و در اوستای نو نیز این دو امشاسپند، پاسدارنده آب‌ها و گیاهان اند که به یاری مردمان می‌آیند و تشنگی و گرسنگی را شکست می‌دهند. در یسنا، هات ۴۷، آمده‌است که اهورامزدا رسایی خرداد و جاودانگی امرداد را به کسی خواهد بخشید که اندیشه و گفتار و کردارش برابر آیین راستی است.
امشاسپند خرداد در متن‌های کهن: چهارمین یشت از یشت‌های بیست و یک گانه اوستا، ویژه ستایش و نیایش امشاسپند بانو خرداد است که در آن یشت از زبان اهورا مزدا یادآور می‌شود که «... یاری و رستگاری و رامش و بهروزی خرداد را برای مردمان اشون بیافریدم...» و سپس تاکید می‌شود هر آن کس که خرداد را بستاید همانند آن است که همه امشاسپندان را ستایش کرده‌است. در بندهش نیز درباره خرداد آمده‌است : «... ششم از مینویان، خرداد است؛ او از آفرینش گیتی آب را به خویش پذیرفت..» ، «... خرداد سرور سال‌ها و ماه‌ها و روزهاست [ یعنی] که او سرور همه‌است. او را به گیتی، آب خویش است. چنین گوید: هستی، زایش و پرورش همه موجودات مادی جهان از آب است و زمین را نیز آبادانی از اوست...»

گل ویژه جشن خردادگان:در کتاب بندهش از گل سوسن به عنوان گل ویژه امشاسپند بانو «خُرداد» نام برده شده‌است: «... این را نیز گوید که هرگلی از آنِ امشاسپندی است؛ و باشد که گوید: ... سوسن خرداد را، ..» که بر این بنیان بهترین نماد برای جشن خردادگان گل سوسن است. معروف‌ترین نمونه‌های گل سوسن نزد ایرانیان سوسن سپید Lilium candidum یا سوسن آزاد است که به نام سوسن ده زبان یا سوسن گل دراز نیز شناخته می‌شود، همچنین یکی دیگر از گونه‌های نادر گل سوسن که بومی برخی مناطق شمالی ایران است، سوسن چلچراغ Lilium lederbourii نام گرفته‌است. در متن پهلوی «خسرو قبادان و ریدکی» بوی گل سوسن سپید، چون «بوی دوستی» توصیف شده‌است.

آیین‌های جشن خردادگان: یکی از مهم‌ترین آیین‌های روز خرداد که در جشن خرادگان پررنگ تر می‌شود، رفتن به سرچشمه‌ها یا کنار دریاها و رودها، تن شویی در آب و خواندن نیایش‌های ویژه این روز همراه با شادی و سرور در کنار خانواده و دوستان بوده‌است. نمونه‌ای از سنت‌های رایج در این روز را می‌توان از سروده «دستور داراب پالن» موبد بزرگ پارسی در منظومه «فرضیات نامه» برداشت نمود که از آیین‌های ویژه خرداد روز به «تن شویی»و«کندن چاه» و «نو کردن کاریز» اشاره می‌کند و در همین مورد در متن پهلوی «اندرز انوشه روان آذرپاد مهر اسپندان» یاد آوری شده که «در خرداد روز جوی کن». بر این پایه، در این روز توجه‌ای ویژه می‌شده به نگهداری و نوسازی جای‌هایی که آب از آن‌ها سرچشمه می‌گیرد و در آنجا جاری می‌شود چون چشمه‌ها، چاه‌ها، جوی‌ها، کاریزها و رودها که با آب زندگی بخش خود، ادامه زندگی را در این کره خاکی برای زیستمندان امکان پذیر می‌کنند.

5-جشن امردادگان

امردادگان روز هفتم ِ امُرداد (امُردادروز در امُردادماه) در گاه‌شمار ِ ایران ِ باستان (و سومین روز اَمردادماه در گاهشماری فعلی ایران)، یکی از جشن‌های ِ دوازدگانهٔ ِ سالیانه در روزهای ِ هم‌نام‌شدن ِ روز و ماه است که ایرانیان، در هر زمان و هرجایی، آن را برای گرامی‌داشت ِ منش و کُنش و خویش‌کاری‌ی ِ امُرداد (/ در گاهان ِ زرتشت و اوستای ِ پسین: اَمِرِتات به مفهوم ِ بی‌مرگی/ جاودانگی) یکی از فروزه‌های ِ شش‌گانهٔ ِ خِرَد و دانش ِ فرمان‌روا بر فرارَوَند ِ هستی (نام‌بُردار و شناخته به اهوره‌مَزدا) است. امشاسپند ِ جاودانگی ِ امرداد همواره در کنار امشاسپند ِ رسایی ِ خرداد، نگهبان آب و گیاه هستند. ایرانیان ِ از هزاره‌های ِ گم‌شده و دور، این جشن ِ فرخنده را برگزارکرده و ستوده و گرامی داشته‌اند.
 در یادگارهای ِ کهن ایرانی، از این روز و جشن ِ ویژهٔ ِ آن، سخن ِ بسیار گفته‌شده‌است در متن ِ پهلوی‌ی ِ بُندَهِش، می‌خوانیم:

امُرداد ِ بی‌مرگ، سَروَر ِ گیاهان ِ بی‌شمارست؛ زیرا او را به گیتی، گیاه، خویش است. گیاهان را رویانَد و رَمهٔ ِ گوسفندان را افزاید؛ زیرا همهٔ ِ دام‌ها از او خورند و زیست‌کنند. به فِرَشکرد ِ [/ نوگردانی‌ی ِ جهان و زندگی در پایان ِ کار ِ جهان به سالاری‌ی ِ سوشیانت، رهاننده‌ای از تبار ِ زرتشت]، نیز "انوش" [/ خوراک ِ بی‌مرگی] را از امرداد آرایند. اگر کسی گیاه را رامش بخشد یا بیازارد، آن گاه امُرداد [از او] آسوده یا آزَرده بُوَد

6-جشن بهمنگان

بهمنگان یکی از جشن‌های ایرانی در بهمن روز از بهمن ماه برابر با روز دوم بهمن است.
بهمن از واژه اوستایی وهومن به معنی اندیشه نیک می‌باشد. وهمن یکی از امشاسپندان نزدیک به درگاه اهورامزدا می‌باشد. در این روز زرتشتیان از کشتن حیوانات سودمند و خوردن گوشت آنان خودداری می‌نمایند.
جشن بهمنگان در روز بهمن از ماه بهمن (دومین روز از بهمن ماه) واقع می‌شود. بهمن از واژه اوستایی وهومن(Vohuman) به معنی اندیشه نیک می‌باشد، وهومن یکی از امشاسپندان نزدیک به درگاه اهورامزدا می‌باشد. زرتشت برای دریافت پیام‌های اهورایی از وهومن یاری می‌گیرد. پاسبانی چهارپایان سودمند در عالم جسمانی به این امشاسپند واگذار می‌شود. از این رو زرتشتیان در جشن بهمنگان یا بهمنجه که در روز بهمن از ماه بهمن واقع می‌شود از کشتار حیوانات سودمند و خوردن گوشت آنان خودداری می‌نمایند و برخی از زرتشتیان پرهیز از خوردن و کشتار را در تمام روزهای بهمن ادامه می‌دهند. این جشن حامی مردان درستکار می‌باشد.

«بهمن» برترین امشاسپند دین زرتشتی است. این واژه با «اندیشه نیک»، «منش نیک» و «خرد سپندینه»(: «خرد مقدس») برابر نهاده شده‌است. به راستی «بهمن» چه را می‌رساند و آیا می‌توانیم به سادگی برای آن برابرهایی را- مانند آنچه گفتیم - بنهیم؟ آیا برای «بهمن» می‌توان برابری یافت و به زبان و نوشته آورد ؟ در گاتها آمده‌است که اشوزرتشت به یاری مهین فرشته «بهمن» به پیامبری برگزیده شد. چگونگی برگزیده شدن اشوزرتشت به پیامبری، با همراهی بهمن امشاسپند، از شگفتی‌های این کتاب اهورایی ست. بهمن در جهان مینوی نماد منش نیک اهورامزدا ست. و با اراده و خواست هموست که بهمن به اشوزرتشت رو می‌آورد و پیامبر را با گفتار و خواست اهورایی پیوند می‌دهد و اشوزرتشت می‌تواند با دلداده اش به گفت وگو بنشیند. بهمن به پیامبر راه می‌نمایاند تا نخست به داد و هنجار هستی - «اشا» - پی برد و این همراهی تا بدان گاه می‌رسد که اشوزرتشت سرچشمه یکتای هستی را می‌یابد و آنچنان به او دل می‌بندد که از زبان او سخن می‌راند و برای مردم سخنانی می‌سراید که تا آن زمان کسی نسروده‌است. در اوستا بهشت خانه بهمن خوانده شده‌است...و نیکوکاران در سرای بهمن (بهشت) به پاداش ایزدی می‌رسند. در نوشته‌های پهلوی چون دینکرد وبندهش بهمن نخستین آفریده دادار است. اگر بخواهیم آموزشهای اشوزرتشت را به درستی دریابیم، نخست باید بهمن را بشناسیم. آیا بهمن همان خرد سپندینه‌است، آیا همان منش پاک است، آیا اندیشه نیک است، آیا به منشی ست؟ آیا نجوییم او را، چرا که هرچه بیشتر بجوییم، کمتر خواهیم یافتش؟ به سرای دل برویم یا به ژرفای اندیشه، کجا در پی او باشیم؟ بار دیگر راه اشوزرتشت را پی گیریم، تا شاید راز «بهمن» را دریابیم: او نخست می‌پرسد و می‌جوید. همه جا و همه چیز را می‌کاود تا راز آفرینش و پدیدار شدن هستی را دریابد. کوششی خستگی ناپذیری دارد از برای جستن «چرایی بودن» و گشایش «رمز هستی» و «چگونه بودن» و چگونه «به بودن» و «به زیستن». پس گام نخست اندیشیدن است و پرسیدن و جست و جو کردن. نور و تابش اهورا داده در اندیشه اش می‌درخشد، چرا که خواست او «دانستن» است. اندیشیدن با درخشیدن تابش خرد و با بینش همراه می‌شوند، و او را به جهان ناشناخته‌ها می‌برند و گام به گام هر آنچه را که می‌خواهد بداند، درمی یابد. هنوز دیو تاریکی و بی دانشی شکست نخورده‌است. کشمکش و نبرد برای به دست آوردن دانایی و آگاهی نمی‌تواند او را به زانو درآورد. او در خودش، اراده و اندیشه و بینش اهورا داده را می‌بالاند و می‌پروراند تا بدانجایی که سرچشمه و بن هنجار و داد چیره بر گیتی را پیدا می‌کند و «اشا» می‌نامدش. او در می‌یابد که بر هستی با این بزرگی و بهنجاری دادی چیره‌است و این داد آنچنان نیرومند و هوشمند است که همه هستی را در دست توانمند خود دارد و هیچ اراده‌ای نمی‌تواند از این توانایی سرپیچی کند، و تا جهان هست، اشا هم هست. تا اینجا، کشمکش با نادانی به پیروزی انجامیده و پیام آور توانسته به گشایش رمز یکی از رازهای بزرگ جهان هستی دست پیدا کند. به این پیدایش بسنده نمیکند. بازهم جست و جو می‌کند، تا اینکه این اشتهای سیری ناپذیر دانستن، این بار آتشی را در دلش می‌افروزد: «شادی یافتن»، با «دوست داشتن و مهرورزیدن به یافته‌ها» به هم می‌آمیزند و همراه هم می‌شوند و فروزه‌های این تازگی و سرزندگی برای اشوزرتشت به مانند راهی نو خود می‌نمایاند. این آتش درونی اندیشیدن را راهنماست و پرتوی تابناک این شادی به سان خورشیدی که تازه از پس ابرهای تیره و تار سر بر آورده، جایگاه اندیشه را گرمی می‌بخشد. و از این زمان است که دلدادگی و فرزانگی پیام آور آغاز می‌شود. به هر چه دست می‌یابد مهرش در دل جای می‌گیرد و به همه هستی با خرد و بینش و مهر و دوستی نگاه می‌کند. به هر جا چشم می‌اندازد رخ یار میبیند و دلداده می‌شود به هر آنچه که می‌بیند. در خود می‌کاود که این چه دگرگونی‌ست؛«در اندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست». یک تازگی در درونش روییده، هم‌دلی و هم‌اندیشی را در نهاد خویش می‌یابد که به تازگی با او همخانه شده، هر چند که تا کنون با هم بوده‌اند، و در کنار هم، ولی تا به این اندازه به هم نزدیک نشده بودند. او را«بهمن» می‌نامد و از این پس با نور او به کندوکاو راه می‌رود. تا دور دست‌ها را می‌تواند ببیند. در خلوت، آنجایی که هیچ سخنی به گوش نمی‌رسد، آغاز گفتار اوست. بهمن او را به جایی می‌برد سرشار از نور و سرور، به راز و نیاز با اهورامزدا. برای نخستین بار است که شادی با شکوه و بسیار بزرگی را در خود می‌بیند و این شادی و آتش درونی آنچنان گرمی به او می‌بخشد که به سخن میآید، و همه ناگفتنی‌های زمان خود را می‌گوید و به خرسندی و شادی بی پایان و سرانجام به جاودانگی دست مییابد. بهمن را دوست میداریم، و بر می‌گزینیم و باور داریم که: سپیدی ازآن بهمن امشاسپند است. گل یاس سپید، نماد اوست. به همه جانداران مهر می‌ورزد. روز پس از اورمزد است.... و آرزو کنیم که شادی جشن بهمنگان دل هایمان را به هم پیوند زند

7-جشن اسفندگان

جشن اسفندگان (سپندارمذگان) یا جشن مردگیران یکی از جشن‌های ایرانی است که در روز ۵ اسفند برگزار می‌شود. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده‌است که ایرانیان باستان روز پنجم اسفند را روز بزرگداشت زن و زمین می‌دانستند. اگرچه منابع کهن از جمله ابوریحان این جشن را در روز پنجم اسفند ذکر کرده‌اند. ولی با توجه به تغییر ساختار تقویم ایرانی در زمان خیام که پس از ابوریحان میزیست، و سی و یک روزه شدن شش ماه نخست سال در گاهشماری ایرانی، تاریخ ذکر شده در منابع کهن را باید به روز رسانی کرد. امروز بعضی زرتشتیان آنرا در روز اسفند (سپندارمذ - پنجمین روز) از ماه اسفند (سپندارمذ) برابر با بیست و نهم بهمن در گاهشماری خورشیدی امروزین برگزار میکنند. اما موبد کورش نیکنام برگزاری جشن‌ها با استفاده از گاهشماری‌های سنتی با ماه‌های 30 روزه را بی‌توجهی به دانش نجوم و دستاوردهای خیام و موجب ناهماهنگی‌ در جشن‌ها دانسته و لزوم توجه به گاهشماری ملی و رسمی با ماه‌های 31 روزه را یادآور شده است.
بسیاری از پژوهشگران ایران شناس از جمله استادان ابراهیم پور داود، جلیل دوستخواه، رضا مرادی غیاث آبادی، جلال خالقی مطلق و پرویز رجبی زمان درست این جشن را پنجم اسفند می‌دانند و ابداعات جدید در انتقال آن به ۲۹ بهمن را نادرست می‌انگارند. (بنگرید به فهرست منابع و پیوند به بیرون در پایین همین صفحه).
استاد ابراهیم پورداود در سال ۱۳۴۱ خورشیدی، روز پنجم اسفند و جشن اسفندگان را به عنوان «روز پرستار» پیشنهاد داد که پذیرفته شد و در تقویم رسمی نیز ثبت گردید. ایشان خود در این باره نوشته‌اند: "در میان جشن‌های بزرگ ایران باستان، سپندارمذگان جشنی است در پنجمین روز از اسفندماه. همین روز شایسته و برازنده است که جشن پرستاران میهن ما باشد

واژه اسفند

واژه فارسی «اسفند» در زبان فارسی امروز، از واژه پهلوی «سپندارمت-Spandarmat» و اوستایی «سپِنتَه آرمَئی تی-SpentaArmaiti» بر گرفته شده است

پیشینه

در گاه‌شماری‌های گوناگون ایرانی، علاوه بر این که ماه‌ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. برای نمونه روز نخست هر ماه «روز اورمزد»، روز دوم هر ماه، روز بهمن (سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم هر ماه، اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم هر ماه، شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم هر ماه، «سپندارمذ» بوده‌است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد مهر مادری و باروری می‌پنداشتند.

در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌شده‌است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌شد، جشنی ترتیب می‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه، «مهر» نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌گرفت و می‌بینیم که چگونه هر جشنی با معنی و مفهوم عمیق خود برای مردم شادی می‌آفرید.

روز آبان در ماه آبان جشن «آبانگان» است یعنی جشن ستایش آب و روز آذر در ماه آذر جشن «آذرگان» است یعنی جشن ستایش آتش و همین طور روز پنجم ماه دوازدهم (اسفند)، «سپندارمذ» یا «اسفندار مذ» نام داشت که جشنی با همین عنوان می‌گرفتند. «سپندارمذگان» روز زن و زمین است.

روز پنجم اسفندماه در همه گاه‌شماری‌های ایرانی به عنوان روز جشن اسپندار مذگان شناخته می‌شود.

در باور ایرانى مرد داراى قدرت مردانگى و تفکر و خردورزى بیشترى است، در برابر آن زن نیز داراى مهر ورزى، عشق پاک، پاکدامنى و از خودگذشتگى فراوان ترى است که هر یک از این دو به تنهایى راه به جایى نبرده و حتى روند پویایى گیتى را هم به ایستایى مى کشانند. اگر مردان بدنه هواپیماى خوشبختى اند، زنان موتور آن اند که پیکره بى موتور و موتور بى بدنه هیچ کدام به تنهایى به اوج سعادت نمى رسند بلکه ذره اى حرکت و جنبش هم برایشان ناممکن است. اشوزرتشت خوشبختى بشر را وابسته به میزان دانش و خرد انسان مى داند نه جنسیت و قومیت و رنگ و نژاد و از دیدگاه وى همه انسان‌ها _ همه زنان و مردان _ داراى حقوق برابرند. او دختران را در گزینش همسر آزاد شمرده و عشق پاک و دانش نیک را دو معیار اصلى مى داند و خوشبختى همسران جوان را در زندگى زناشویى در این مى داند که هر یک بکوشند تا در راستى از دیگرى پیشى جویند
آیین‌ها

در این روز مردان به همسران خود هدیه می‌دادند. مردان زنان خانواده را بر تخت شاهی می‌نشاندند و از آنان اطاعت می‌کردند و به آنان هدیه می‌دادند. این یک یادآوری برای مردان بود تا مادران و همسران خود را گرامی بدارند و چون یاد این جشن تا مدت‌ها ادامه داشت و بسیار باشکوه برگزار می‌شد همواره این آزرم و احترام به زن برای مردان گوشزد می‌گردید.
سپندارمزد نگهبان زمین است و از آنجا که زمین مانند زنان در زندگی انسان نقش باروری و باردهی دارد جشن اسفندگان برای گرامیداشت زنان نیکوکار برگزار میگردد . ایرانیان از دیر باز این روز را روز زن و روز مادر و در حالت کلی این روز را روز عشاق می نامیدند.
اختلاف در زمان برگزاری

هم‌اکنون بعضی از زرتشتیان ایران، روز سپندارمذ (پنجم) از ماه سپندارمذ (اسفند) را روز ۲۹ بهمن و روز جشن سپندارمذگان می‌دانند که نادرست است چرا که جشن‌ها و فاصله‌های میان آنان در نوشته‌های کهن ایرانی دارای تعریف و اندازه‌های مشخصی است که به مانند دانه‌های یک زنجیر در پیوستگی کامل با یکدیگر هستند. تغییر جای یکی از آنان، موجب گسست همه این رشته خواهد شد.

این پیوستگی چنانکه در منابع ایرانی آمده به این شکل است که جشن سده پس از ۴۰ روز از شب یلدا یا چله، و پس از ۱۰۰ روز از اول آبان قرار دارد. همچنین جشن سده، پیش از ۲۵ روز از جشن اسپندگان است.

آیین‌ها و دیگر نام‌ها
این جشن را با نام‌های جشن برزیگران هم نامیده‌اند.در روز اسپندگان چند جشن با مناسکی به‌خصوص برگزار می‌شده‌است. نخستین آنان جشن مردگیران یا جشن مژدگیران بود که ویژه زنان بود. در این روز مردان برای زنان هدیه می‌خریدند و از آنان قدردانی می‌کردند. امروزه نیز بیشترین جنبهٔ مورد تأکید در اسپندگان قدردانی از زنان است. در زمان گذشته -چنانکه ابوریحان روایت کرده‌است- عوام کارهای دیگری هم می‌کردند چون آیین‌های جادویی برای دورکردن خرفستران. اما ابوریحان این آیین‌ها را تازه و نااصیل خوانده‌است.

8-جشن فروردینگان

فَروَردینگان یا فروردگ یکی از جشن‌های ماهانهٔ زرتشتی است. روز برگزاری این جشن نوزدهم فروردین ماه است. فرودگ یا فروردینگان جشنی است برای یادبود درگذشتگان و از آنجا که در دین زردشتی، آیین‌های سوگواری به اشکالی که می‌شناسیم، وجود ندارد، این مراسم به صورت جشن برگزار می‌شود و مردم روان درگذشتگان را هم در شادی خود شرکت می‌دهند.

جشن‌های واجب و مستحب در ایران باستان
در ایران قدیم، به مناسبت‌های گوناگون جشنی برگزار می‌شد و از آنجا که «جشن» نوعی عبادت به شمار می‌آمد، برگزاری آن رنگ و صبغه دینی به خود گرفته بود. در باورهای ایرانی، برخی از این جشن‌ها، جشن‌های واجب بود، مانند گاهنبارها که جشن‌های سالگرد آفرینش‌های شش‌گانه (آسمان، آب، زمین، گیاه، چارپای مفید و انسان) هستند و برخی جشن‌های مستحب، مانند جشن‌های برابری نام روز و ماه که جشن‌های ماهانه خوانده می‌شود.
فرودردینگان یا جشن ماهانهٔ ماه فروردین
در گاه‌شماری زرتشتی هر روز ماه را با نام یکی از امشاسپندان و ایزدان می‌خواندند. در هر ماه، در روزی که با نام آن ماه همنام می‌شد، جشنی برگزار می‌کردند که برخی از این جشن‌ها از عمومیت و اهمیت زیادی برخوردار بودند و تا امروز اعتبار و اهمیت خود را حفظ کرده‌اند، مانند جشن فروردینگان (۱۹ فروردین)، جشن تیرگان (۱۳ تیر)، جشن مهرگان (۱۶ مهر) و جشن اسفندگان (اسفند ۵). روز نوزدهم هر ماه «فروردین» نام دارد و نوزدهم فروردین جشنی برگزار می‌شد، به نام «فروردینگان» که به آن «فرودگ» نیز می‌گویند.
فروهر
فروردین به معنای فروهرها و ماه فروردین اصلاً ماه فروهرها و این جشن در تجلیل از فروهرهاست. فروهر (Frawahr) که صورت اوستایی آن فروشی (Fravashi) و صورت فارسی باستان آن فرورتی (Fra-vrti-) است، یکی از موجودات اساطیری ایران و از بحث‌انگیزترین آنهاست. هر انسانی از پنج عنصر تشکیل شده‌است:
روان
جان (اساس زندگی)
فروشی («خود» آسمانی او)
وجدان
تن

فروهر یا فروشی بخشی از وجود مینوی انسان است که روح محافظ اوست. هر بدی که آدمی بر زمین کند، بر «خود آسمانی او تأثیر نمی‌گذارد و فقط وجود زمینی انسان است که به سبب گناهانش در دوزخ رنج می‌برد. به عبارت دیگر، فروهر روح پاسبان آدمی است که پیش از تولد وجود دارد و پس از مرگ نیز باقی می‌ماند. روان پس از مرگ به فروشی خود می‌پیوندد. از آنجا که فروهرها یکسره پاکند، از یاوران نیروهای اهورایی به شمار می‌آیند و اهورامزدا را در نبرد با اهریمن یاری می‌کنند. آنان همچون «سواران دلاور نیزه به دست» به صف ایستاده‌اند و مانع فرار اهریمن از جهان روشنی می‌شوند که با زور در آن وارد شده بود.

در مورد معنای این کلمه نظرات گوناگون ارائه شده‌است. ظاهر کلمه از پیشوند «فرا_» و بن فعلی «ور» و پسوند اسم مونث‌ساز «تی» ساخته شده‌است. اما چون بن «ور» معانی گوناگونی در زبان‌های باستانی ایران دارد، در مورد معنای این کلمه اختلاف نظر است. برخی ایران‌شناسان معنای «گزینش» را برای آن در نظر گرفته‌اند و با این معنی، فروهر آن بخشی از انسان است که توانایی گزینش میان خوب و بد را دارد. برخی دیگر «ور» را به معنای «پوشاننده، در برگیرنده» می‌پندارند و «فروهر» را «نگاهبان، پشتیبان» معنا می‌کنند. «ور» به معنای «آبستن کردن» نیز است و با این معنا، می‌توان ارتباط فروهرها را با زاییدن توجیه کرد. چون در مراحل اولیه جامعه آدمی، باور مردم این بود که آنچه باعث آبستنی زنان می‌شود، ارواح نیاکان است. اما پیشنهادی که از همه معقول‌تر به نظر می‌رسد، عقیده بیلی (Bailey)، ایران‌شناس بزرگ، است که این واژه را از بن «ورتی» (varti_) به معنای «دلاوری» می‌گیرد و معتقد است فروهر نماینده روان پهلوانی در گذشته بود که مجسمه دلیری شناخته می‌شد. در این صورت، باید فرض کرد در میان ایرانیان رزمنده، روزگاری آیین پرستش پهلوان رایج بوده و بازماندگان، پهلوانان درگذشته را ستایش می‌کردند تا از نیروی پهلوانی بالقوه آنان کمک و مدد بگیرند. فروهرها را موجوداتی مونث و بالدار و جنگجو می‌دانستند که در آسمان زندگی می‌کنند. از این‌رو، بسیار چست و چالاک‌اند تا در هنگام لزوم با سرعت و شتاب به کمک خویشان خود بشتابند. بازماندگان نیز با خیرات و خواندن دعا موجبات خشنودی خاطر آنان را فراهم می‌کردند.

عقیده به فروشی باوری پیش زرتشتی و متعلق به دوران آریایی‌هاست. در اساطیر هند نیز باوری مشابه، با نام پیتارا (Pitara) وجود دارد. و جشن مربوط به آنها را موکتاد (Muktad) می‌نامند. زمان بازگشت فروهرها به زمین نیز در نوروز و ماه فروردین با زمانی که در دیگر تمدن‌های هند و اروپایی برای این واقعه قائل بودند (نیمه ماه مارس) تطبیق می‌کند. باوری که محکم و با قدرت به دین زرتشت راه یافت و کاملاً رنگ دینی به خود گرفت. در اوستا، قدیمی‌ترین ذکری که از فروشی‌ها شده‌است، در یسنای هفت‌هات است. گذشته از این، سرودی مفصل در اوستا در ستایش از فروشی‌ها داریم به نام فروردین یشت که یشت سیزدهم و بلندترین یشت اوستا ست. در این یشت، هم عناصر بسیار کهن و هم عناصر زرتشتی به چشم می‌خورد و در آن، از فروهر همه پاکان و پادشاهان و پرهیزگاران مشهور یاد شده‌است. بیش از سیصد و پنجاه اسم در این یشت آمده‌است. «همه فروشی‌های نیرومند، مقدس و نیک راستان را می‌ستاییم، از گیه مرتن (کیومرث) تا سئوشینت (سوشیانس) پیروزگر» (یشت ۱۳، بند ۱۴۵). در مصائب و سختی‌ها و ناخوشی‌ها و بیم و هراس باید از فروهرهای نیکان یاد کرد و کمک خواست. فروهر هر یک از نامداران برای رفع بلای مخصوصی خوانده می‌شود، مثلاً فروهر جمشید برای رفع فقر و خشکسالی، فروهر فریدون برای رفع ناخوشی، فروهر گرشاسب علیه دشمن و دزد. فروشی‌ها وظیفه توزیع آب را بر دوش دارند و از این منظر، همکار خرداد، امشاسپند موکل بر آب، هستند. همچنین در نبرد تیشتر، ایزد باران، با اپوش، دیو خشکسالی، یاری‌رسان تیشترند. فروهرها از پیکر گرشاسب نیز که تا هزاره اوشیدرماه در بی‌هوشی به سر می‌برد، محافظت می‌کنند. همچنین ۹۹۹۹۹ فروشی مقدس از سه نطفه زردشت در آب دریاچه کیانسه مراقبت می‌کنند که فرزندان موعود زردشت (اوشیدر، اوشیدرماه، سوشیانس) از این نطفه‌ها به وجود خواهند آمد. فروشی‌ها در هنگام جنگ به یاری می‌شتابند و هنگام صلح کمک می‌دهند. فروشی‌ها نیز چون ایزدان مورد احترام بوده‌اند. از فر و فروغ آنان است که زنان تخمه فرزندان را در زهدان می‌گیرند. از فر و فروغ آنان است که زنان آبستن فرزندان می‌شوند. از فر و فروغ آنان است که زنان باردار آسان می‌زایند.» (فروردین یشت، بند ۱۵). هنوز زردشتیان رسم دارند به هنگام ازدواج، فروشی‌ها را ستایش و نیایش کنند

جشن ده روزهٔ فروردگان یا جشن همسپثمیدیه

جشن فروردگان یا جشن همسپثمیدیه، مربوط به فروشی‌ها از آخرین گاهنبار شروع می‌شد. در دوران باستان، فروردگان جشن فروهرها بود و ظاهراً در آن هنگام ده روز و ده شب برگزار می‌شد. بعدها جشن همسپثمیدیه به یادبود آفرینش انسان تخصیص یافت. جشن‌های نوروزی و ماه فروردین با فروهرها پیوند خورده‌است، چون عقیده بر این است که در این ایام سال، فروهرها به زمین فرود می‌آیند و به خانه‌های سابق خویش می‌روند. پس مردم باید برای پیشواز آنان خانه را پاکیزه کنند، برای هدایت آنان آتش بیفروزند و در این روزها، بوی‌های خوش در آتش نهند و روان‌ها را ستایش کنند و اوستا بخوانند تا روان‌ها آسایش داشته باشند و با شادی و نشاط باشند و برکت ارزانی دارند. در این روزها، به هیچ کاری نباید دست زد، مگر انجام وظایف و کار نیک تا اینکه فروشی‌ها با رضایت خاطر به جای‌های خویش برگردند و خوبی بخواهند و در پایان جشن، روان‌ها را بدرود می‌گویند.
مراسم جشن فروردینگان
در روز نوزدهم فروردین، روز جشن فروردینگان مراسم خاصی در بزرگداشت این موجودات مینوی و در بعدی گسترده‌تر، در بزرگداشت روان درگذشتگان برگزار می‌شد که هنوز در میان هموطنان زردشتی، بخصوص در یزد، با تشریفات خاصی برگزار می‌شود. در این جشن که امروزه بیشتر به جشن فرودگ (احتمالاً از فروردگ، «فرورد» صورت فارسی فروشی) معروف است، زردشتیان سر مزار درگذشتگان خود (در تهران به قصر فیروزه، گورستان زردشتیان) می‌روند و برای خشنودی روان‌ها عود و کندر آتش می‌زنند و گل و گیاه و میوه و شمع و لرک بر سر مزار می‌گذارند. لرک مخلوطی است از هفت میوه خشک خام از قبیل پسته خام، بادام خام، فندق خام، برگه، انجیر خشک، خرما، توت. ترکیبات لرک به مناسبت‌های مختلف تغییر می‌کند. لرک مراسم درگذشته با لرک مراسم عروسی و سدره‌پوشی متفاوت است. در لرک شادی، پسته و بادام و فندق بو داده‌است، انجیر و خرما و توت ندارد و نقل هم حتماً به آن اضافه می‌شود. معمولاً برای مراسم عقد (گواگ گیران)، لرک را داخل تور بسته‌بندی و بعد از مراسم بین نزدیکان توزیع می‌کنند.

 این مراسم در واقع گونه‌ای دعا یا در اصطلاح مسلمانان، فاتحه دسته جمعی برای شادی ارواح درگذشتگان است. در یزد، این مراسم از ساعت چهار بعدازظهر نوزدهم فروردین به طور مفصل برگزار می‌شود، اما در تهران به دلیل مشغله‌های روزانه مردم، همه نمی‌توانند در یک ساعت مشخص یک جا جمع شوند. از این‌رو، مراسم چند سالی است که منسجم برگزار نمی‌شود و هر زردشتی هر ساعتی از روز مذکور که توانست، برای زیارت قبور به قصر فیروزه می‌رود.

8-جشن نوروز

نوروز برابر با یکم فروردین ماه (روزشمار خورشیدی)، جشن آغاز سال و یکی از کهن‌ترین جشن‌های به جا مانده از دوران باستان است. خاستگاه نوروز در ایران باستان می باشد و هنوز مردم مناطق مختلف فلات ایران نوروز را جشن می‌گیرند. امروزه زمان برگزاری نوروز، در آغاز فصل بهار است. نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب می‌شود و در برخی دیگر از کشورها تعطیل رسمی است.

بنا به پیشنهاد جمهوری آذربایجان،مجمع عمومی سازمان ملل در نشست ۴ اسفند ۱۳۸۸ (۲۳ فوریه ۲۰۱۰) ۲۱ ماه مارس را به‌عنوان روز جهانی عید نوروز، با ریشهٔ ایرانی به‌رسمیت شناخت و آن را در تقویم خود جای داد. در متن به تصویب رسیده در مجمع عمومی سازمان ملل، نوروز، جشنی با ریشه ایرانی که قدمتی بیش از ۳ هزار سال دارد و امروزه بیش از ۳۰۰ میلیون نفر آن را جشن می‌گیرند توصیف شده‌است.
پیش از آن در تاریخ ۸ مهر ۱۳۸۸ خورشیدی، نوروز توسط سازمان علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد، به عنوان میراث غیر ملموس جهانی، به ثبت جهانی رسیده‌بود. در ۷ فروردین ۱۳۸۹ نخستین دورهٔ جشن جهانی نوروز در تهران برگزار شد و این شهر به عنوان «دبیرخانهٔ نوروز» شناخته شد.

در جشن فرودگ، هفت موبد وارد می‌شوند و می‌نشینند. لرک‌ها را در چادرشب‌هایی می‌ریزند و جلو موبدان می‌گذارند. چند «موبدیار» هم حضور دارند. موبدان شروع به اوستاخوانی می‌کنند، بیشتر هم سرودهایی از فروردین یشت می‌خوانند و به این ترتیب، لرک را تبرک می‌کنند. سپس، موبدیاران چادرشب‌ها را به کمر می‌بندند و لرک را بین مردم تقسیم می‌کنند. اگر کسی هم نذری دارد، در این روز نذرش را میان مردم پخش می‌کند

هم‌چنین ببینید: مبنای محاسبه روز نوروز و اعتدال بهاری

جشن نوروز از لحظهٔ اعتدال بهاری آغاز می‌شود. در دانش ستاره‌شناسی، اعتدال بهاری یا اعتدال ربیعی در نیم‌کره شمالی زمین به لحظه‌ای گفته می‌شود که خورشید از صفحه استوای زمین می گذرد و به سوی شمال آسمان می‌رود. این لحظه، لحظه اول برج حمل نامیده می‌شود و در تقویم هجری خورشیدی با نخستین روز (هرمز روز یا اورمزد روز) از ماه فروردین برابر است. نوروز در تقویم میلادی با ۲۰، ۲۱ یا ۲۲ مارس مطابقت دارد.

در کشورهایی مانند ایران و افغانستان که تقویم هجری شمسی به کار برده می‌شود، نوروز، روز آغاز سال نو است. اما در کشورهای آسیای میانه و قفقاز، تقویم میلادی متداول است و نوروز به عنوان آغاز فصل بهار جشن گرفته می‌شود و روز آغاز سال محسوب نمی‌شود.

واژهٔ نوروز

واژه نوروز یک اسم مرکب است که از ترکیب دو واژهٔ فارسی «نو»(تازه - جدید.اکنون) و «روز»(رووز-رز-روژ در فارسی میانه به چم خورشید و آفتاب هم بکار می رفته امروز معادل the day ) به وجود آمده است. امروزه در فارسی این نام در دو معنی به‌کار می‌رود:
۱) نوروز عام: روز آغاز اعتدال بهاری(برابری شب و روز) و آغاز سال نو
 ۲) نوروز خاص: روز ششم فروردین با نام «روز خرداد»

ایرانیان باستان از نوروز به عنوان ناوا سرِدا یعنی سال نو یاد می‌کردند. مردمان ایرانی آسیای میانه نیز در زمان سغدیان و خوارزمشاهیان، نوروز را نوسارد و نوسارجی به معنای سال نو می‌نامیدند.

واژه نوروز در الفبای لاتین

در متن‌های گوناگون لاتین، بخش نخست واژه نوروز با املای No،Now،Nov وNew Naw و بخش دوم آن با املای Ruz، Rooz و Rouz نوشته شده است. در برخی از مواقع این دو بخش پشت سر هم و در برخی با فاصله نوشته می‌شوند . در تلفظ خراسانی و فارسی میانه آنرا به شکل Newrouz نیروز تلفظ می کرده اند که بسیار شبیه به نیوروز است و ترجمه آن می شود روز جدیدیا همان اولین روز سال نو.

اما به باور احسان یارشاطر بنیان‌گذار دانشنامه ایرانیکا، نگارش این واژه در الفبای لاتین با توجه به قواعد آواشناسی، به شکل Nowruz توصیه می‌شود. این شکل از املای واژه نوروز، هم‌اکنون در نوشته‌های یونسکو و بسیاری از متون سیاسی به کار می‌رود

پیشینه

منشأ و زمان پیدایش نوروز، به درستی معلوم نیست.در برخی از متن‌های کهن ایران ازجمله شاهنامه فردوسی و تاریخ طبری، جمشید و در برخی دیگر از متن‌ها، کیومرث به‌عنوان پایه‌گذار نوروز معرفی شده‌است.] پدید آوری نوروز در شاهنامه، بدین گونه روایت شده‌است که جمشید در حال گذشتن از آذربایجان، دستور داد تا در آنجا برای او تختی بگذارند و خودش با تاجی زرین بر روی تخت نشست. با رسیدن نور خورشید به تاج زرین او، جهان نورانی شد و مردم شادمانی کردند و آن روز را روز نو نامیدند.

برخی از روایت‌های تاریخی، آغاز نوروز را به بابلیان نسبت می‌دهد. بر طبق این روایت‌ها، رواج نوروز در ایران به ۵۳۸ سال قبل از میلاد یعنی زمان حمله کورش بزرگ به بابل بازمی‌گردد.همچنین در برخی از روایت‌ها، از زرتشت به‌عنوان بنیان‌گذار نوروز نام برده شده‌است.اما در اوستا (دست کم در گاتها) نامی از نوروز برده نشده‌است.

9-جشن مهرگان

مهرگان یا جشن مهر یکی از بزرگترین جشن‌های ایران است که در مهر روز از برج مهر برگزار می‌شود. «مهرگان» پس از نوروز بزرگترین جشن ایرانیان باستان بوده‌است. این جشن در جوامع ایرانی خارج از ایران نیز به گستردگی برگزار می‌شود.

این جشن از روز شانزدهم مهر آغاز می‌شود و شش روز به طول می‌انجامد و در روز ۲۱ مهر به پایان می‌رسد. نخستین روز جشن رامهرگان عامه و اخرین روز جشن مهرگان خاصه نامیده می‌شود. در زمان ساسانیان بر این باور بودند که اهوره‌مزدا یاقوت را در روز نوروز و زبرجد را در روز مهرگان آفریده‌است و از دیر باز ایرانیان بر این باور بودند که در این روز کاوه آهنگر علیه ضحاک به پاخواست و فریدون بر اژی دهاک(ضحاک) غلبه کرد.[۳] مردم ایران از هزاره دوم پیش از میلاد آن را جشن می‌گیرند.مهرگان نیز همانند نوروز با مراسم خاص و آداب و رسوم ویژه برگزار می‌شود.  مهر یا میترا در زبان فارسی به معنای «فروغ، روشنایی، دوستی، پیوستگی، پیوند و محبت» است و ضد دروغ، دروغ گویی، پیمان شکنی و نامهربانی کردن است.فلسفه جشن مهرگان سپاسگزاری از خداوند به خاطر نعمت‌هایی است که به انسان ارزانی داشته و تحکیم دوستی و محبت میان انسانهاست

ریشه شناسی مهرگان

اصل و ریشه واژه مهر به واژه مشترک هند و ایرانی miθra برمی گردد.این واژه در اوستا به صورت miθra «ایزد میترا» به کار رفته‌است. .مهر یا میترا در زبان فارسی به معنای «فروغ، روشنایی، دوستی، پیوستگی، پیوند و محبت» است و ضد دروغ، دروغ گویی، پیمان شکنی و نامهربانی کردن است.با توجه به بند ۱۱۶ مهر یشت :

 (مهر میان دو برادر نود و میان پدر و پسر صد درجه‌است و میان پیروان ده هزار درجه‌است)

بسیاری واژه مهر را «عشق، دوستی» معنا می‌کنند نه «پیمان و قرارداد» زیرا انچه که میان روابط خانوادگی معنا دارد «عشق، دوستی» است و نه «پیمان و قرارداد».مهر به معنای فروغ و روشنایی نیز به کار رفته‌است، در نخستین سدۀ میلادی میترائیسم در سراسر روم گسترش یافت و نقش نگاره‌های برجامانده تاکیدی از گسترش این آیین دارد. برخی از این نگارهای به جا مانده نوشته‌ای دارند با عنوان «sol invictus» به معنای «خورشید همواره پیروز».این نوشته به معنی دیگری از مهر یا میترا ، «خورشید» تاکیید می‌کند.

پیشتر مهرگان با نام بغ یادی، بگ یادی (bāgayādi) به کار می‌رفته‌است، بر این اساس برخی بخش نخست این نام را baga- «بغ، خدا» و بخش دوم را yāda- «ستایش» و در کل به معنی «خدایان ستایش» می‌دانند.میترا در میان ایرانیان با لقب «بغ» بیان شده، به همین جهت احتمال اینکه منظور از«بغ» در بخش نخست واژه همان «میترا» و احتمال اینکه بخش دوم صورت صرف شدۀ از yad به معنی «جشن» باشد در مجموع می‌توان آنرا «جشن بغ » ، «جشن میترا» یا «جشن مهر» ترجمه کرد

تاریخچه

پیشینه جشن مهرگان به هزاره دوم پیش از میلاد بر می‌گردد و بیش از ۴۰۰۰ سال قدمت دارد.دیرینگی این جشن دست کم تا دوران شاهان باستانی و بزرگی چون فریدون باز می‌گردد

پیش از هخامنشیان، جشن مهرگان بغ یادی، بگ یادی (bāgayādi) «یاد خدا – سپاسگزاری از خدا» نام داشت. بغداد (خدا آن را داده) نام باغی در نزدیکی تیسفون پایتخت اشکانیان و ساسانیان بود که بعدها به شهر تبدیل شد، نام شهر بغداد کنونی برگرفته از همین نام پارسی است. براساس متون اوستا (کتاب مقدس زرتشتیان)، تقویم ایرانیان پیش از هخامنشیان دارای دو فصل تابستان و زمستان است که نوروز جشن آغاز سال جدید و فصل تابستان و مهرگان جشن آغاز نیمه دوم سال و فصل زمستان بوده‌است

زمان مهرگان

زمان این جشن در روز مهـر از ماه مهر برابر با شانزدهم مهرماه است. عده‌ای این جشن را در روزهای دیگر و از جمله در دهم مهر برگزار می‌کنند. حال آنکه بسیاری از ایران‌شناسان [۲۲] آنرا نادرست می‌دانند.
روز مهر یا مهر روز
در گاه‌شماری زرتشتی یا اوستایی، سال ۱۲ برج و برج ۳۰ روز بوده‌است و هر روز از برج نامی داشته‌است.بعضی از این نام‌ها، به نام برج‌های دوازده گانه نامیده می‌شد هر گاه نام روز و نام برج هم نام می‌شد ایرانیان آن روز را جشن می‌گرفتند.برای نمونه دهمین روز به نام تیر، شانزدهمین روز به نام مهر و پنجمین روز به نام سپندارمذ بود که به ترتیب جشن‌های تیرگان، مهرگان، اسفندگان را جشن می‌گرفتند. بسیاری مهرگان را روز پیروزی فریدون بر ضحاک می‌دانند،

10-جشن سده

جشن سَده، یکی از جشن‌های ایرانی، است که در آغاز شامگاه دهم بهمن‌ماه یعنی آبان روز از بهمن ماه برگزار می‌شود. جشن «سَدَه» بزرگ‌ترین جشن آتش و یکی از کهن‌ترین آیین‌های شناخته شده در ایران باستان است. در این جشن در آغاز شامگاه دهم بهمن‌ماه، همه مردمانِ سرزمین‌های ایرانی بر بلندای کوه‌ها و بام خانه‌ها، آتش‌هایی برمی‌افروخته و هنوز هم کم‌وبیش بر می‌افروزند. مردمان نواحی مختلف در کنار شعله‌های آتش و با توجه به زبان و فرهنگ خود، سرودها و ترانه‌های گوناگونی را خوانده و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را می‌کنند. همچنین در برخی نواحی، به جشن‌خوانی، بازی‌ها و نمایش‌های دسته‌جمعی نیز می‌پردازند.
سده از دیدگاه دینی

این جشن به یاد آورنده اهمیت نور، آتش و انرژی است. نوری که از خداوند جداست و از خداوند جدا هم نیست.  چنانکه از کتاب‌ها و اسناد تاریخی برمی‌آید جشن سده جنبه دینی نداشته و تمام داستان‌های مربوط به آن غیردینی است و بیشتر جشنی کهن و ملی به شمار می‌آید و وارث حقیقی جشن سده نه تنها ایرانیان و آریایی‌ها بلکه میراثی است که به بسیاری از کشورهای همسایه ایران نیز راه یافت.

 در هیچیک از متون پهلوی و منابع زرتشتی عصر ساسانی نامی از جشن سده و مراسم آن یافت نشده و گمانه‌زنی می‌شود که این جشن در مغایرت با سنت زرتشتی بوده‌است.

ریشه شناسی علمی و تاریخی
جشن سده هیچگاه به هیچیک از اقوام یا ادیان باستان ارتباطی نداشته و همواره جشنی ملی و برگرفته از شرایط اقلیمی و رویدادهای کیهانی بوده‌است. قدمت زیاد این مراسم باعث شده تا در باره دلایل برگزاری آن روایت‌های بسیار متعدد و متناقضی در منابع قدیم ثبت شود.

 یکی از دلایلی که برای پیدایش سده یاد می‌کنند همانا کشف آتش توسط هوشنگ‌شاه در شاهنامه فردوسی است. باید گفت که داستان کشف آتش در زمان هوشنگ، هیچگاه باور ایرانیان نبوده و از ساخته‌های جدیدتر است. بنا به آنچه پیشتر در دیدگاه تاریخی گفته شد این فرضیه تقریبا مردود است.
 پیدایی این جشن (مانند بسیاری مناسبت‌های دیگر) نه فقط یک دلیل، بلکه دلایل متعددی دارد که همزمانی آنها بر اهمیت جشن افزوده‌است. نخست اینکه، اشاره‌های فراوانی که از داستان‌ها و ترانه‌های مردمی بدست می‌آید؛ نشانگر به ستوه آمدن مردم از یخبندان و آرزو برای رفتن سرما و یا کاستنِ از شدت آن بوده و همین نکته مهمترین دلیل پیدایش این مراسم و بر افروختن آتش‌هایی در مبارزه نمادین با سرماست.
 بجز این، به نظر می‌آید که چند واقعه کیهانی نیز در پیدایش این آیین بی‌تاثیر نبوده‌است. نخست اینکه جشن سده در چهلمین روزِ شب یلدا یا شب زایش خورشید (انقلاب زمستانی) برگزار می‌شود و جشن چهلمین روز تولد خورشید است. دوم اینکه، دهم بهمن ماه، یکی از دو هنگامِ سال است که در عرض‌های بالایی ایران‌زمین، طول تاریکی کامل آسمان ۱۲ ساعت تمام است. سوم اینکه، می‌دانیم ارتباط واژه «سده» با عدد «سد/ صد» هنوز به اثبات نرسیده‌است. در زبان اوستایی واژه «سَـد» به گونه جالبی هم به معنای «فرو رفتن/ غروب کردن» و هم به معنای متضاد آن یعنی «بر آمدن/ طلوع کردن» آمده‌است. همچنین واژه «سَـذِه» در اوستا، هم به معنای طلوع کردن و هم به معنای غروب کردن آمده‌است که به گمان برگرفته از رویداد زیر است: در حدود پنج هزار سال پیش و در نخستین شب‌های شب‌های بهمن‌ماه، رویداد جالبی رخ می‌داده که بعید نیست با آیین‌های جشن سده در پیوند باشد. این رویداد عبارت است از طلوع و غروب همزمان دو ستاره پرنور و درخشان آسمان به نام‌های «سماک رامح» و «نسر واقع» در شمال شرقی و شمال‌غربی آسمان سرشبی. در آن زمان ستاره زرین «سماک رامح» در آسمان سرشبی عرض‌های بالایی ایران‌زمین و در افق شمال‌شرقی، به تازگی طلوع کرده و ستاره سپیدفام و درخشان «نسر واقع» در همان هنگام و در افق شمال‌غربی، آماده غروب کردن بوده‌است. احتمالاً طلوع و غروب همزمان دو ستاره درخشان آسمان، موجب پیدایی معنای دوگانه و متضاد واژه‌های اوستایی «سد» و «سذه»، و نیز عاملی دیگر برای جشن سده بوده‌است.


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
امشاسپندان یا اَمِشَه سپَنتَه جمع امشاسپند است که امشاسفند، اموسپند و امهوسپند نیز گفته‌اند. امشاسپندان از صفات پاک اهورامزدا هستند. در هیچ جای گات‌ها به واژهٔ امشاسپند بر نمی‌خوریم ولی از همهٔ آنها کراراً به صورت مجردات و صفات اهورامزدا یاد شده‌است. این از خصایص دین زرتشتی است که هر یک از صفات خداوند، یکی از ایزدان نگهبان جنس بشر است

این واژه به معنی جاودانان پاک یا مقدسان بی‌مرگ یا نامیرایان فزونی‌بخش است که از دو جز اَمِشَه به معنی جاودانی و بی‌مرگ و سپنته به معنی پاک و مقدس و فزونی‌بخش تشکیل شده‌است. در زبان اوستایی نام آنها بصورت امِشَه سپِنتَه آمده است. متون پهلوی نام آنهارا امشاسپندان ثبت کرده‌است.

امشاسپندان شش فروزه اهورامزدا هستند که هر کدام دارای مفهومی است که بخشی از عظمت خداوند یکتا را به آدمی می‌شناسانند و با شناخت و پیروی از این مفاهیم و ایزدان می‌توان اهورا مزدا را درک کرد. همچنین گفته شده‌است به شش ایزد(فرشته) + اهورا مزدا(خدا) گفته می‌شود. مطابق باورهای مذهبی زرتشتی، امشاسپندان، خداوند را در زمین برای گسترش صلح و عدالت یاری می‌کنند و هرکدام مسئولیت محافظت از چیزی را بر عهده دارند .امشاسپندان که واسط بین خالق و مخلوق هستند راهبر نیکوکاران به بهشت نیز بشمار می‌آیند. ویژگی امشاسپندان به گونه‌ای است که به مجردات معنوی و اخلاقی دلالت داده‌شده و گاهی مفهومی انتزاعی را در بر می‌گیرند.گاهی در تفسیرهای جدید دینی امشاسپندان را صفات اهورامزدا دانسته‌اند. در عقاید امروزی زرتشتیان امشاسپندان مفهوم اساطیری خود را ندارند و تنها بعنوان صفات و فروزه‌های اهورامزدا نامشان یاد می‌شود.

در نبرد خیر و شر

در دین زرتشتی که بیانگر عرصه‌ای از نبرد حق علیه باطل است در برابر امشاسپندان که فروزه‌های نیک خدا بشمار می‌روند ردیفی از دیوان نیز وجود دارد که صفات انگره مینو بوده و به جنگ علیه امشاسپندان و کلیه مخلوقات آفرینش خدایی می‌پردازند. اهریمن که خالق شر است خلقت زیان بار دارد و گروهی از دیوهای کماره را برای برابری مقابل امشاسپندان از وجود خود صادر می‌کند. این دیوها که صفات اهریمن هستند وظیفهٔ مقابله با تمامی آفرینش اهورایی را دارند. پایین‌تر از دیوهای کماره گروهی دیگر از دیوان نیز وجود دارند که برابر ایزدان دیگر می‌ایستن

رده بندی امشاسپندها

شش امشاسپندان عبارت‌اند از:

۱- وهمن یا وهومن یا بهمن که مذکر است : به معنی اندیشه نیک که موکل بر چارپایان سودمند است و هماورد اصلی او اکومن می‌باشد.

۲- اشه وهیشته یا (اردیبهشت) که مذکر است : به معنی بهترین راستی. زیباترین امشاسپند و پاسبان راستی و حقیقت و پستیبان آتش است. هماورد اصلی او ایندرا می‌باشد.

۳- خشتره وییریه(شهریور) که مذکر است: به معنی شهریاری نیک که پشتیبان فلزات است و رقیب اهریمنی او نیز ساوول است.

۴- سپنته آرمیتی(سپندارمذ) که مونث است : به معنی فروتنی و اخلاص که نگاهبان زمین است و هماورد ناگهیس به شمار می‌رود.

۵- هیوروتات(خرداد) که مونث است: به معنی رسایی و کمال پشتیبان آب بوده و در برابر دیوی به نام تریز

۶- امرتات(امرداد) که مونث است: به معنی بی‌مرگی و جاودانگی موکل بر گیاهان بوده و رقیب زریز است.

لازم به ذکر است که در برخی از ادبیات دینی، امشاسپندان در جهان مادی دارای نقشی به عنوان نگهبان شش گروه از آفریده‌های جهان هستند:وهمن نگهبان جانوران سودمند، اشه وهیشه نگهبان آتش، خشتره وییریه نگهبان فلزات، سپنته آرمیتی نگهبان زمین، هیوروتات نگهبان آب، امرتات نگهبان گیاهان.همچنین در متون مزدیسنایی متأخر امشاسپند هفتمی که سروش است نیز به شمار امشاسپندان افزوده شده‌است، اما در متون اوستایی سروش از رده امشاسپندان نیست. نام خرداد و امرداد معمولاً در متون درکنار هم برده می‌شود.

در تقویم زرتشتی

در تقویم زرتشتی شش روز از روزهای ماه و شش ماه از دوازده ماه سال بنام هرکدام از شش امشاسپند نامگذاری شده‌است.

۱- بهمن : روز دوم - ماه یازدهم

۲- اردیبهشت : روز سوم - ماه دوم

۳- شهریور : روز چهارم - ماه ششم

۴- سپندارمذ (اسفند) : روز پنجم - ماه دوازدهم

۵- خرداد : روز ششم - ماه سوم

۶- امرداد : روز هفتم - ماه پنجم

امشاسپندان در گاهان

نام‌های امشاسپندان اولین بار در گاهان زرتشت در یسن هپتنگهایتی یسن ۹ بند ۳ برده می‌شود. این نام‌ها که در آئین کهن ایران پیش از زرتشت هرکدام نام خدایی جداگانه بوده‌اند توسط زرتشت به صفات خدا معرفی شدند. درواقع زرتشت برای بیان صفات اهورامزدا نام امشاسپندان که نامی آشنا برای جامعه آن زمان بود را بکار برد. بهر حال پس از زرتشت که امشاسپندان را تنها به عنوان نیروهای خدا معرفی کرده و در متون متاخر این فروزه‌ها تاحدی شخصیت ویژه گرفته و حالتی اسطوره‌ای‌تر به خود گرفتند.


موضوعات مرتبط: ادیان و مذاهب

تاريخ : | | نویسنده : مهدی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.